به پيشگاه على (ع )
تويى كه ذكر جميلت به هر زبان جارى است
زلال ياد تو در جويبار جان جارى است
مدام زمزم وصف تو اى سلاله نور
به باغ خاطر هر طبع نكته دان جارى است
صداى عدل تو اى خصم اهل جور, هنوز
بسان صاعقه در گوش آسمان جارى است
به كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير
كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است
ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه لطف
به جويبار زمان فيض جاودان جارى است
بود ولاى تو و آل تو چو كشتى نوح
كه بى مخاطره در بحر بيكران جارى است ...
محمود شاهرخى - معاصر
پيشگفتار
گفت پيغمبر كه : بعد از من على رهبر بود
در ره دين خدا و سنت پروردگار
هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست
هر كه ما را يار باشد گو على را باش يار
(ابوالقاسم حالت )
غدير چه بود و چگونه پيش آمد؟
غدير بر حسب امر خداوند متعال و از آيه تبليغ آغاز شد:
يـا ايـها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته واللّه يعصمك من الناس
ان اللّه لايهدى القوم الكافرين (مائده / 67)
اى پـيـامـبـر! آنـچـه از طـرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان و اگر اين پيام رانـرسـانـى , رسـالـت او را انـجـام نداده اى . خداوند تو را (از توطئه هاى منافقان و مردم فريبكار) نگاه مى دارد. همانا خداوند كافران را هدايت نمى كند.
در ايـن آيه تنها روى سخن به پيامبر است كه آنچه را از سوى پروردگار بر او نازل شده است حتما بـه مـردم بـرسـانـد و از خـطـرها نينديشد و دل قوى دارد كه خداوند او را از مردم بدخواه حفظ مى فرمايد.
در اين آيه به پيامبر تاكيد مى كند كه اگر اين پيام را به مردم نرساندى , چنان است كه رسالت خدا را تـبـليغ نكرده اى .
البته كه اين امر, مانند اوامر ديگر الهى , از سوى پيامبر هرگز به غفلت سپرده نمى شد پس اين تاكيد براى اهميت موضوع است .
و نيز مى فرمايد: آنان كه دشمنى و لجاج ورزند و اين پيام الهى را نپذيرند كافرند و مشمول هدايت پروردگار نخواهند بود.
اين موضوع مهمى كه اين همه در آن تاكيد شده است چه بوده ؟
تعيين جانشينى على (ع ) و خلافت و وصايت و امامت آن حضرت .
درباره اين كه اين آيه شريفه درباره جانشينى على (ع ) و وصايت و ولايت آن حضرت است ,احاديث زيـادى نـقـل شـده است كه آن را به حد تواتر مى رساند, با وجود اين بسيارى از مورخان وابسته و مـحـدثـان اهـل سـنـت بـا وجـود روايات متعدد درباره واقعه غدير - كه خود هم آن را دركتب و مـجموعه هاى روايى و حديثى خود نقل كرده اند - درباره شان نزول آيه و اين كه آيه درباره وجود مـقدس على (ع ) است به وادى لجاج و عناد درافتاده آن را كم رنگ و بى اهميت جلوه داده اند, و از آن بـا نيرنگ و پرده پوشى يك حقيقت مسلم , غافل وار گذشته اند.
اما آفتاب ,براى هميشه , زير ابر نمى ماند
((1)).
پـيداست كه عناد و لجاج و حب جاه و مال و تعصب جاهلانه كارها مى كند كه سرانجامش دوزخ و عذاب ابدى است .
امـر خـدا را - بـا ايـن قـرايـن و شـواهـد واضـح - نـمـى تـوان كـتمان كرد و از منطق خردپسند نـمى توان سرپيچى نمود, مگر آن كه كفر و عنادى در كار باشد كه تكليف آنان در همين آيه شريفه روشن شده است .
غدير خم كجاست ؟
بـراسـتـى سـرزمـيـنـهـا نـيـز مـانـند زمانها, انسانها سرگذشت شگفت انگيزى داشته اند كه در
سازندگى تاريخ بشريت بسيار مؤثر بوده است .
نام اين سرزمينها و ايام اللّه هميشه در تاريخ ثبت است .
كـوه طـور, كوه جودى , رود نيل , رود فرات , روز بعثت خاتم النبين (ص ), روز عاشورا و ... هركدام
بارى از حوادث تاريخى را به دوش گرفته اند.
غدير خم نيز چنين مكان مقدس و به يادسپردنى است .
غدير خم نقطه عطف تاريخ مهم اسلام است .
آيـا ايـن سـرزمـيـن مـقـدس كه در سال دهم هجرت , در حجة الوداع پيامبر گرامى (ص ) در آن نـقـش مـهـمـى ايفا كرده و وصايت و ولايت على (ع ) داماد, پسر عم و نخستين مرد مسلمان را رقم زده است , هم اكنون چه وضعى دارد؟ نمى دانم .
آيا اين نقطه مهم تاريخى در گرد و غبار عناد و لجاج به فراموشى سپرده شده است ؟
آيا اين سرزمين مقدس نبايد زيارتگاه مهم مسلمانان , بالاخص شيعيان جهان باشد؟
مـگـر بـعـد از گـذشـت چـهارده قرن , اين خاك عطرآگين , شميم روحپرور و با صفاى رسالت ووصايت را در خود نگهدارى نكرده است ؟ مگر هنوز نشان گامهاى مقدس پيامبر(ص ) وعلى (ع ) بر آن سرزمين پاكيزه نقش نبسته است ؟ و همان خاك و شنها شاهد آن صحنه بزرگ نبوده اند؟ مگر آواى نجات بخش پيامبر(ص ) در امواج هواى تفتيده غدير منعكس نيست ؟
آيـا به زائران بيت اللّه الحرام - هم اكنون - اجازه مى دهند از آن سرزمين پاك بگذرند و روح وجسم خود را در همان فضايى كه نداى ملكوتى پيامبر اسلام (ص ) روز هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت بلند شده است , دوباره تازگى و طراوت بخشند؟
آيـا دسـتهاى پليد و انديشه هاى ناپاكى كه يا از غديرخم سخن نمى گويند يا آن را كم اهميت تلقى مى كنند يا ولايت را از راه حسادت و عناد به معانى ديگر
((2)) تاويل مى نمايند, هنوزبر سر عقل نيامده و انصاف نداده اند كه اين حقيقت را درك كنند كه پيامبر عظيم الشان كه مخاطب به نداى آسمانى شد: يا ايها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ... آيا براستى تنها مامور بود كه پيام ديگرى غير از جانشينى و امامت و ولايت على (ع ) را به مسلمانان حـاضر در صحنه غدير كه تعداد آنها را, برخى , تا دويست هزار نوشته اند, تبليغ كند؟عجبا كه اگر ايـن امـر را, كـه به زعم كژانديشان , غير از ولايت و جانشينى بوده , تبليغ نكند,رسالتش درست و تمام نخواهد بود!
پـيـامـبـرى كـه آن هـمـه در خـطـبـه غـدير از ولايت خدا و رسول و سرانجام از ولايت على (ع ) سـخـن مـى گويد, آيا قابل تصور است كه در اين مقام به امر ديگرى بپردازد و تكليف مسلمانان را درآيـنـده روشـن نـسـازد, بـلـكه آنان را همچنان رها كند؟ بويژه كه بى درنگ , پس از آيه شريفه تـبـلـيـغ ,امـيـن وحـى , جبرئيل به پيام ديگرى دل پيامبر بزرگوار را مى نوازد و اين پيام الهى را مى رساندكه :
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.
بـعد از پيام مهم غدير چه امر ديگر لازمى غير از ولايت على (ع ) مطرح گرديد كه دين كامل شدو نـعـمـت خـداونـد بـر بندگان مؤمن تمام شد؟ اكمال دين و اتمام نعمت جز با تعيين خليفه بعد ازرسول (ص ) و ولايت على (ع ) قابل تصور نيست .
پيامبر اكرم (ص ) بيست و اند سال به تبليغ توحيد و خداشناسى و يكتاپرستى پرداخته نبوت ,معاد و نـمـاز و زكـات و حـج و ساير احكام و فرايض اسلامى را به مردم آموخته و آنها را تربيت كرده است .
تـلاش و جهادهاى مكرر پيامبر(ص ) و على (ع ) و ياران وى , يهوديان , بت پرستان وبدخواهان را در نـقاط مختلف عربستان آرام كرده و اصحاب و يارانى فداكار به دست آورده است .
نامه ها و پيامهاى آن پـيـامبر عاليقدر به داخل و خارج رفته و عده زيادى از گردنكشان سر بر خط فرمان نهاده اند.
حـالا, در سال دهم هجرت , سال پايانى عمر رسول معظم , براى تعليم مناسك حج و آداب و احكام دين مبين به مكه مشرف گرديده و شرط بلاغ به جا آورده است و به سوى مدينه رهسپار است .
در غـديـر خـم هـمه مسلمانان را امر به توقف مى فرمايد.
آيامساله جانشينى - پس از پيامبر(ص ) - و ولايـت و وصـايـت و امـامت مسلمين مطرح نيست ؟آيا سرنوشت امت مسلمان پس از پيامبر(ص ) مورد نظر نبوده است ؟
اگـر, چـنان كه برخى مى خواهند, امر خلافت و جانشينى را از صحنه غدير حذف كنند ديگر,چه مى ماند؟ زهى بى انصافى و كوردلى !
پـيـامـبـرى كـه هـر وقـت از مـديـنـه خـارج مى شد و به غزوه اى مى رفت براى چند روز و گاه بـيـشـتـر,جـانـشـيـنـى انـتـخاب مى فرمود, از جمله در جنگ تبوك حضرت على (ع ) را - براى مـصـالـح خـاص - به جانشينى خود تعيين فرمود, تا در غياب آن حضرت توطئه اى بروز نكند و بر كسى اجحافى نرود.
آيـا اين پيامبرمعظم كه در تدبير امور و خردمندى , بى مانند بود, براى وصى و ولى و جانشين خود فكرى نكرده بود؟ به همين جهت واقعه غدير و رفتار و كردارى كه بدخواهان در ناديده وناشنيده گرفتن اين واقعه مهم پيش گرفتند, بسيار دردانگيز است .
غدير چگونه پيش آمد؟
روز پـنـج شـنـبـه سـال دهـم هـجرت بود.
درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت .
سال آخر عـمـرپيامبر عاليقدر اسلام فرا رسيده بود.
مسلمانان و همراهان آن پيامبر بزرگوار حجة الوداع را درحضور سرور عالم و مفخر بنى آدم انجام داده و دلها را از پرتو معنويت روشنى بخشيده بودند.
كـاروان بـه سـوى مـديـنـه رهـسـپار بود. بيش از صد هزار نفر در آن كاروان همراه پيامبر بودند.
دلهاسخت مى تپيد. جانها لبريز از عشق جانان بود.
معنويت آن سفر روحانى همه را تحت تاثيرقرار داده بـود.
هـمـه بـا شـوق و عـلاقه رهسپار مدينه يا شهرهاى ديگر بودند.
آفتاب عربستان سخت مـى تـابـيـد و گرماى بى امان خود را بر همه آن مردمى كه فريضه حج را همراه پيامبر خاتم انجام داده بـودنـد, فرو مى ريخت .
مسلمانان با شترها و باروبنه خود راه را در مى نورديدند.
ظهرنزديك شده بود.
كم كم سرزمين جحفه و بيابانهاى خشك و سوزان غديرخم از دورنمايان گرديد.
ايـن نـقـطـه بـزرگ تـاريـخـى , غـديـرخـم , كـه نـامـش همچنان در تاريخ باقيمانده و برتارك زمـان مـى درخـشد, چهارراه بود.
مردم در اين محل از يكديگر جدا مى شدند.
راهى به سوى مدينه درشمال و راهى به شرق به سوى عراق و راهى به سوى غرب , سرزمين مصر, راهى به سوى يمن در جـنوب مى رفت .
مشيت الهى بر اين قرار گرفته بود كه در همين روز و در همين نقطه مسلمانان آخرين پيام را بشنوند و از يكديگر جدا شوند.
اين نقطه پايانى و آخرين دستور چه بود؟
ابـلاغ ولايت و وصايت على (ع ) كه براى جانشينى پيامبر(ص ) شايسته ترين فرد و زبده ترين سردار شجاع اسلام و مرد سخن و عمل بود.
پيامبر(ص ) دستور فرمودند: آنان كه پيش افتاده اند, توقف كنند تا آنان كه عقب مانده اند,برسند و سر و ته قافله جمع شود.
ظهر فرا رسيد: هنگام نماز ظهر.
موذن رسول اكرم (ص ) به دستور آن حضرت اذان گفت : اللّه اكبر, اللّه اكبر.
در غـديـر خـم جـز چند درختى صبور و سرسخت و خشكيده و بركه اى آب باران نبود.
ريگهاى بـيـابـان تـفتيده شده بود.
مسلمانان از عباهاى خود استفاده مى كردند تا پاهايشان نسوزد.
برخى كـناره عبا را بر سر افكنده بودند كه تابش آفتاب سرهاشان را نسوزاند.
برخى ازشاخه هاى درختان سايبان ساخته بودند.
براى پيامبر گرامى (ص ) نيز سايبانى ساختند.
نماز ظهر اقامه شد.
عده اى از ياران پيغمبر عظيم الشان مى خواستند براى فرار از گرماى شديد به چادرهاى خودپناه برند, ولى پيامبر(ص ) به آنان فرمود كه خود را براى شنيدن پيام مهمى آماده كنند.
چون در آن انبوه جمعيت , چهره تابناك پيامبر(ص ) را اصحاب نمى ديدند, بدين جهت براى رسول مكرم منبرى از جهاز شتران درست كردند.
مردم خود را براى شنيدن سخنان پيامبر(ص ) آماده كردند.
براى اين كه چهره رسول معظم ديده شود بر روى جهاز شتران بالا رفت و نگاهى به امواج جمعيت افكند و پس از حمد و ثناى بارى تعالى مردم را مخاطب ساخته فرمود:
مـن بـه هـمـيـن زودى دعـوت خـدا رااجـابـت كـرده از ميان شما مى روم .
من مسؤولم و شما هم مسؤوليد.
شما در باره من چگونه شهادت مى دهيد؟
مـردم صـدا بـلـنـد كـردنـد و گـفـتند: ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شـرطخـيـرخـواهـى را انـجـام دادى .
و آخـرين تلاش و كوشش خود را در راه هدايت ما نمودى .
خداوندترا جزاى خير دهد.
سـپس در باره اعتقاد به خداوند و توحيد ذات حق و رسالت خود و حقانيت روز رستاخير وبعث و نشور و حساب و ميزان و بهشت و دوزخ پرسش نمود.
همه گفتند: آرى , گواهى مى دهيم و بدان چه فرمودى عقيده و ايمان داريم .
پـس از آن سـكـوت هـمـه جـا را فـرا گـرفـت .
در ميان آن سكوت و گرماى شديد پيامبر(ص ) گفت :اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانبها و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيدكرد؟
يكى از ميان جمعيت پرسيد: كدام دو چيز گرانمايه ؟
پـيامبر(ص ) فرمود: اول ثقل اكبر, كتاب خدا, قرآن است كه بايد بدان چنگ در زنيد و از آن دست برنداريد كه گمراه خواهيد شد.
قرآن از سوى خداست كه اكنون در دست شماست .
دومـيـن يـادگـار مـن خـانـدان و عـتـرت من است .
اين دو از هم جدا نمى شوند تا در بهشت به هم بپيوندند.
در اين هنگام , مردم ديدند كه پيامبر(ص ) نگران كسى است و او را مى جويد.
همين كه چشمش به چـهـره عـلـى (ع ) افتاد, خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد, چنان كه همه مردم او راديدند.
سپس حضرت رسول (ص ) صدا را بلندتر كرده فرمود: اى مردم ! چه كسى از همه شمامردم نسبت به مسلمانان از خود آنان سزاوارتر و اولى است ؟
گفتند: خدا و پيامبر داناترند.
پـيـامـبـر فـرمـود: خـدا مـولـى و رهـبـر من است و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خـودشان اولى و سزاوارترم سپس فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه : هر كس من مولى و رهبر او هـسـتـم عـلـى مـولـى و رهـبر اوست و اين سخن را چند بار تكرار فرمود.
آن گاه سر را به سوى آسمان برداشت و گفت :
الـلهم و ال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه وابغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خـذلـه وادر الـحـق معه حيث دار: خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.
محبوب مدار هر كس او را محبوب ندارد و مبغوض بدار هر كس كه او را مبغوض بدارد.
دوستدارانش را يارى كن و آنان كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم فرما و حق راگرد او بگردان هرجا بگردد, يعنى او محور حق و حقيقت است .
سپس به مردم فرمود: شما وظيفه داريد كه خبر را به كسانى كه در اين مكان نيستند برسانيد.
عـرق از سـر و روى پـيـامـبـر(ص ) و عـلـى (ع ) و مـسـلـمانان كه در آن صحراى داغ گرد آمده بـودنـدمـى چـكيد.
هنوز صفوف مردم از هم گسيخته نشده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را برپيامبر(ص ) فرو خواند:
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ...
امروز, دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم .
پـيامبر فرمود: اللّه اكبر! اللّه اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمه رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى ...
خداوند بزرگ است , همان خدايى كه دين خود را كامل و نعمت خود را بر ماتمام كرد و از نبوت من و رسالت من و ولايت على (ع ) پس از من راضى گشت .
در ايـن هـنـگـام شـور و غـلـغـله اى در ميان جمعيت پيدا شد.
مردم اين مقام و رتبت منيع را به على مرتضى (ع ) تبريك گفتند.
از جمله عمر به على (ع ) گفتند:
بخ بخ لك يابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة ...
آفـرين و تبريك بر تو باد! اى فرزند ابوطالب تو مولى و رهبر ما و تمام مردان و زنان با ايمان شدى .
مبارك باد!
حـسان بن ثابت شاعر رسول خدا(ص ) از پيامبر اجازه خواست كه اشعارى در باره اين واقعه عظيم بسرايد.
پيامبر اجازه داد.
حسان گفت :
يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و اسمع بالرسول مناديا ...
پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد و چه ندا دهنده گرانقدرى ...
حـضـرت رسـول بـه حـسـان فـرمـود: يـا حـسـان لا تزال مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانك :
توبه روح القدس مؤيدى تا مرا به زبان نصرت مى كنى .
بدين گونه صحنه با عظمت غدير - پس از خطبه مفصل رسول گرامى - پايان يافت و نقطه عطف تـاريـخ بشريت شكل گرفت .
نقطه اى كه اگر مسلمانان بدان چشم اميد مى دوختند وحسادتها و تـوطـئه هـا و نيرنگها را به يك سوى مى افكندند تا جهان اسلام بر مبناى حكومت عادلانه و ولايت مـدبـرانـه على (ع ) و فرزندان پاك گهرش اداره شود, امروز جهان اسلام اين همه دچار مصائب و گرفتاريهاى فراوان نمى بود.
اگـر ارزش غـديـر را مـسـلـمانان بدرستى شناخته بودند, امروز كشورهاى استكبارى از تفرق وجـدايـى كـشـورهـاى اسـلامـى سـوء اسـتـفـاده نـمـى كردند و منابع معنوى و مادى آنها را به غارت نمى بردند.
امروز بيگانگان جهانخوار وصهيونيستهاى ستمگر جرات نداشتند مسلمانان فلسطين را ازسرزمين خـودشـان آواره سازند و جوانان با غيرت و شهامتشان را اسير كنند و زجر و آزارنمايند و بازوهاى تواناى آنها را با پتك و آهن و چكش هاى فولادى قلم كنند.
امروز صربهاى خون آشام نمى توانستند به نواميس مردم بوسنى تجاوز نمايند.
اين تجاوزها زاييده آن ستمكاريهايى بود كه بعد از واقعه غدير بر صاحب غدير رفت .
عـلـى (ع ) آن امـام بـرحـق , آن سـردار رشـيـد اسـلام يك ربع قرن , خار در چشم و استخوان در گـلـو,خـانـه نـشـيـن گـرديـد, چه ستمها بر همسر گرانقدرش , دخت نبى اكرم (ص ), فاطمه زهرا(س )رفت .
چـه نـاروايـيـهـا كه بر سبط اكبر پيامبر(ص ) امام حسن مجتبى (ع ) روا داشتند, حتى بدن مطهر آن امام معصوم را آماج تيرها قرار دادند.
بعد بر امام حسين (ع ) نورديده پيامبر و على , در محرم سال 61 هجرى كه هنوز بيش از پنجاه سال از رحـلـت پـيـامـبـر گـرامى اسلام (ص ) نگذشته بود, مصيبت هولناك عاشورا را پيش آوردندو حـسـيـن (ع ) و فـرزنـدان و بـرادرزادگـان و يـاران بى نظيرش را كشتند و بر اجساد مقدسشان اسـب تـاخـتند و خاندانشان را, به دور از حرمت و حتى با خفت , از كربلا به كوفه و از كوفه به شام , به اسارت بردند.
ايـن سـتـمـهـا, بـعـدهـا, بـه انـواع ديـگـر, بـر هر يك از فرزندان حضرت سيدالشهداء(ع ) و امام حسن مجتبى (ع ), سادات حسينى و حسنى به فجيع ترين صورتى وارد آمد و بنى اميه و بنى مروان وبنى عباس وطرفداران آنان در نابودى فرزندان على (ع ) نهايت قساوت و سنگدلى را نشان دادند.
بـسـيـارى از هـواخـواهـان ويـاران عـلـى (ع ) را بـه جرم دوستدارى على زنده به گور كردند يا بـرشاخه هاى درخت كشيدند.
بهترين چهره هاى اسلامى را از صحنه زندگى طرد نمودند.
لعنت بـراسـوه تقوا و فضيلت يعنى على مرتضى (ع ) را معاويه جزء فرايض نماز قرار داد.
در كشور ماايران نـيـز دسـت نـشاندگان خليفه عباسى شيعيان على (ع ) را به نام قرمطى و ملحد و بد دين تعقيب مى كردند و آنها را ناجوانمردانه مى كشتند.
كـركـسان مردارخوار دنياپرست آن چنان در توجيه افكار باطل خود, به كمك عالمان دين به دنيا فـروخـتـه و نـويـسـنـدگـان قـلـم بـمـزد و خـود فـروخته پيش رفتند كه در برابر مكتب اهل الـبـيـت (ع )فـرقه ها ساختند, از جمله , بر حسب نياز زمان طايفه اى به نام (مرجئه ) پيدا شدند كه فـسق وفجور زورمندان را توجيه مى كردندو حتى به تطهيرشان مى كوشيدند تا با خيال آسوده به اعمال فجيع و فسق آلود خود ادامه دهند.
ايـنـهـا همه زاييده اين بود كه فلسفه سياسى اسلام را از آغاز, جز عده اى از مسلمانان , نفهميدند وحـكـومـت عـادلـه عـلـى (ع ) و فرزندان پاك گهرش را درست تشخيص ندادند و مساله ولايت والى عادل و امام معصوم و وصى بر حق را نشناختند و كردند آنچه كردند و شد آنچه شد.
كفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب ----- وين پليديها و ظلمت هست ز انكار غدير
ازين سوى , علماى شيعه در برابر كسانى يا مكتبهايى كه مى گفتند: اطاعت از هر فاسق وفاجرى وظيفه شرعى است , مى گفتند و مى گويند: چنين نيست .
فقط اطاعت از امام معصوم (ع )و حاكم عادل , در نظام ارزشى و حاكميت اسلام وظيفه شرعى هر مسلمان است .
به نظر علماى شيعه در فلسفه سياسى اسلام , امامت و رهبرى از مهمترين مسائلى است كه درپرتو آن امت اسلام مى توانند با قبول امامت و رهبرى از نظامى سالم , مطمئن و سعادتمندانه برخوردار بـاشـنـد.
تـمامى امامان و پيشوايان شيعه نور واحد و مصباحى از مشكات نبوت اند.
هريك مشعلى فـروزان فـراراه خـلايـق انـد كـه از نور الهى پرتو يافته اند, و هر يك در ظرف زمان ومكان خود به اقتضاى وظيفه الهى عكس العملى مناسب در برابر حكومت بر جامعه و مردم داشته اند.
اما همه , در آرمان برپايى حكومتى بر مبناى اسلام و گسترش عدالت اجتماعى ودفع ستمگران و اجراى احكام قـرآن و سـنـت نبوى يعنى حاكميت فرمان خدا متفق و همراى بوده اند و در راه تحقق اين آرمان بزرگ تلاش و جهاد كرده اند.
مـسـلـمـان مـؤمـن بـايد بداند كه بدون اعتقاد به ولايت و معرفت و اطاعت از امام تمامى اعمال وى بـى حـاصـل بـوده و سـودى نـخـواهـد داشـت : انـه لا يقبل الاعمال الا بالولايه اعمال بدون ولايـت پـذيـرفـتـه نـيست .
تنها رهبرى و حكومت الهى مى تواند جامعه مسلمين را از لوث بتها و طاغوتهاپاك سازد و آن را در مسير بندگى و اطاعت از اوامر خداى متعال قرار دهد.
حضرت رضا(ع ) رهبرى و امامت را شيرازه دين و مايه نظام مسلمين مى داند و مى فرمايد: ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين .
در حـديث معروف : سلسلة الذهب كه حضرت رضا(ع ) در راه سفر به مرو بودند, در شهرنيشابور تـوقـف كـوتـاهى فرمودند, دانشمندان دارالعلم نيشابور به محضر امام شتافتند كه از آن خورشيد تـابـنـاك بـهره مند شوند.
دانشمندان آن شهر كه تعداد آنان را زياد نوشته اند از امام همام على بن موسى الرضا(ع ) درخواست نقل حديثى كردند.
امام كه در كجاوه بر مركب بودند سربيرون آورده و حديثى را كه مربوط به خداپرستى و توحيد ذات مقدس الهى بود بدين صورت بيان فرمودند.
لا اله الااللّه حـصـنى فمن دخل حصنى امن من عذابى كلمه طيبه لا اله الااللّه باروى من است , هر كه درين بارو داخل شود از عذاب من در امان است .
اين حديث را حضرت رضا(ع ) از پدران بزرگوار خود تا رسول اكرم (ص ) نقل فرموده اند كه رسول گرامى را از طريق جبرئيل امين از مقام ربوبى نقل كرده و حديثى است قدسى .
امام (ع ) پس از بيان اين حديث كه در عظمت توحيد حق تعالى است , اضافه مى فرمايد:
بشروطها و انامن شروطها
مـنـظـور آن حـضـرت از بيان اين حديث , ظاهرا آگاه كردن مردم از اصالت توحيد و حقيقت آن وتـوجـه خـاص بـه خـداپـرسـتـى و يگانه دانستن احديت و روى برگرداندن از طاغوتهاى زمان بـوده اسـت , سـپـس مشروط دانستن اعتقاد توحيد به مقام عصمت امامت و ولايت بوده است كه بـدون رعـايـت ايـن شـرط هـيـچ عـمـلـى مـورد قبول خداوند متعال نيست , زيرا تنها رهبرى و حـكـومـت الهى مى تواند جامعه مسلمين را از لوث بتها و طاغوتها برهاند و آن را در مسير صحيح واطاعت از اوامر خداوند متعال قرار دهد.
و اين همان ولايتى است كه رسول معظم اسلام (ص ) در غدير خم به حدود دويست هزار مردم حاضر در آن مكان اعلام فرمود:
من كنت مولاه فهذا على مولاه ...
سـنائى غزنوى شاعر قرن ششم هجرى را در مدح حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضاعليه و عـلى آبائه الف التحيه و الثناء قصيده بلندى است در سبك خراسانى كه به اين شروط اشاره كرده
است :
دين را حرمى است در خراسان ----- دشوار تو را به محشر آسان
از معجزهاى شرع احمد ----- از حجتهاى دين يزدان
هم فر فرشته كرده جلوه ----- هم روح وصى درو به جولان
از حرمت زائران راهش ----- فردوس فداى هر بيابان
قرآن نه در او و او اولوالامر ----- دعوى نه وبا بزرگ برهان
از خاتم انبيا درو تن ----- از سيد اوصيا درو جان
از جمله شرطهاى توحيد ----- از حاصل اصلهاى ايمان
مهرش سبب نجات و توفيق ----- كينش مدد هلاك و خذلان
اندر پدرت وصى احمد ----- بيتى است مرا به حسب امكان
تضمين كنم اندرين قصيده ----- كاين بيت فرو گذاشت نتوان
اى كين تو كفر و مهرت ايمان ----- پيدا به تو كافر از مسلمان
(ديوان ص 451)
شـاعـران شـيـعـه يـا شـاعـرانـى كـه گـرايـش خـاص به تشيع و اهل البيت (ع ) داشته اند مانند كـسـائى مـروزى , نـاصـر خـسرو.
سنائى غزنوى و فردوسى در فضل و فضيلت على (ع ) داد سخن داده انـدو قـصـايد و اشعارى پرداخته اند: اما به تصريح از غدير خم يادى و نامى در آثارشان نيست , درآثـار شـاعـران نـام آورى چـون انـورى , عـنـصـرى , فـرخـى , خاقانى و حتى سعدى و حافظ و بسيارى ديگر از شاعران قرون ششم و هفتم و هشتم هجرى نيز وضع چنين است .
به طور كلى , به سـبـب نـفـوذ قـدرتـهـاى مخالف و معاند موضوع غدير و ولايت و وصايت مورد بى مهرى و غفلت بـوده اسـت در حـالـى كـه مساله غدير خم بنا به نظر بيشتر مفسران در آيه سوم سوره مائده كه آخـريـن سـوره نـازل شـده بـر پـيـامـبـر اكـرم (ص ) اسـت , آمـده : روزى كـه پيامبر اسلام (ص ) امـيـرمـؤمنان على (ع ) را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد, روزى كه كفار در امواج ياس فرو رفتندانديشه هاى نادرست شان به تيرگى و نااميدى مبدل گرديد.
در سوره مائده , در آيه اول , خداوند منان مؤمنان را به لزوم وفاى عهد توجه مى دهد ومى فرمايد: ياايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود...
گويى پيامبر اكرم (ص ) در آخر ماههاى عمر خود مردمان را به پيمانهاى فطرى , الهى و بشرى كه بدون آنها نظام جامعه نمى تواند پايدار باشد توجه مى دهد و آنان را از عهدشكنى برحذرمى دارد.
روز غـديـر خـم , روز ولايـت و وصـايـت و اكـمـال ديـن و اتمام نعمت نيز از پيمانهاى مهم است كه بزرگداشت و نگهداشت آن برعهده مؤمنان است .
شاعران ما به اين عهد و پيمان اشاره كرده اند:
حـكيم ناصرخسرو شاعر قرن پنجم هجرى در قصيده گله آميز خود از مردم خراسان كه او راآماج تيرهاى تهمت قرار داده اند به مطلع :
بنالم به تو اى عليم قدير ----- ز اهل خراسان صغير و كبير
بـه اعـتـقاد استوار خود به خدا و رسول (ص ) و قرآن و قيامت و خاندان پاك پيامبر(ص ) و ...
اشاره مى كند و مى گويد:
بياويزد آن كس به غدر خداى ----- كه بگريزد از عهد روز غدير
چه گويى به محشر اگر پرسدت ----- از آن عهد محكم شبر يا شبير
شاعران ديگر نيز به اين عهد و پيمان كه پيامبر(ص ) روز غدير در حضور هزاران نفر اعلام فرمود و همه مسلمانان را متعهد به وفاى آن كرد اشاره كرده اند.
برخى شاعران مانند كسائى مروزى كه پيش از ناصرخسرو بوده است به افضليت على (ع ) برديگران بـه عـلـم و شـجـاعت , فصاحت وجود و سخاوت و جهاد در راه خدا و ...
بيشتر تاكيد داردو آيات و روايات مربوط به افضليت على (ع ) را با برهان يادآور شده است .
سـنـائى غزنوى (قرن ششم ه) بر همين نكته كه فضليت على (ع ) را قرآن و اخبار نبوى (ص )اثبات مى كند, پاى فشرده و اين حقيقت را با صراحت بيان كرده است .
شو مدينه علم را در جوى و پس دروى خرام ----- تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر درداشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر در است ----- خوب نبود جز كه حيدر مير و مهترداشتن
شـاعـران تواناى ما, به تصوير كشيدن صحنه غدير و حساس بودن لحظه هاى تاريخى آن ونشان دادن وصى پيامبر به مردم حاضر در ساحل غدير كه پيوند به درياى بيكرانه ولايت ووصايت دارد و در گستره زمان , موج در موج , پيش آمده و پيش خواهد آمد و به برقرارى حكومت حقه اسلامى مـنـتهى خواهد شد داد سخن داده اند و گفتنى ها را به نيكوترين سخنان ,باز گفته اند و همه جا هـنـر سـخـنـورى را با برهان و اشارات دقيق كه در كتب معتبرى مانندالغدير آمده است پيوند داده اند.
به هر حال , با توجه به غديريه هاى موجود در دواوين شاعران , چه آنان كه مستقيما به وصف عيد غـديـر خـم پرداخته و چه در ضمن قصايد و مدايح خود از على (ع ) و فضائل و مناقب آن حضرت سـخـن گـفـتـه و غـيـر مستقيم به غدير اشارتى داشتند, اين مجموعه را كه اكنون پيش روى شماست گرد آورديم .
اميد است عظمت عيدغدير كه نقطه عطف تاريخ و منشا فلسفه سياسى و حكومتى اسلام است بيشتر از پيشتر آشكار و عظمت آن شناخته و شناسانده شود.
درباره عظمت عيد غدير احاديث زيادى به ما رسيده است از جمله امام صادق (ع ) مى فرمايد:يوم
الـغدير عيداللّه الاكبر و ما بعث اللّه نبيا الا عرفه حرمته و انه عيد فى السماء و فى الارض روز عيد غـدير عيد خداست , عيد بزرگتر و خداى تعالى هيچ پيغامبر را نفرستاد الا او رامعلوم كرد حرمت اين روز
((3)).
بنابراين اهميت بحث درباره غدير به بحث امامت و زعامت مسلمين مى كشد كه بدانيم زمام امور مسلمين , امروز, بايد در دست چه گروهى باشد؟
عالم تشيع درين موضوع منبعى جز آنچه از طريق معصومين (ع ) به ما رسيده است , نمى شناسد.
ما بـه پـارسـافـقـيـهـانـى مـعـتـقـديـم كـه از قرآن مجيد و سنت پيامبر و نهج البلاغه على و فقه جعفرى مى توانند تكليف مسلمين را در حوادث واقعه استنباط كنند.
سخن از ولايت على (ع ) در روز غدير هسته مركزى و درونمايه مساله اى است كه به عنوان ولايت فقيه در غيبت امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه ) مطرح است .
كـيـفـيـت حـكـومـت اسـلامـى و اداره جـوامـع مـسـلـمـيـن بـر پـايـه قرآن و سنت است كه اميرالمؤمنين على (ع ) نيز بر همين اساس حكم مى داد و فرمانروايى مى كرد
((4)).
در خاتمه تذكار اين نكات را ضرورى مى داند:
در نگارش اين پيشگفتار از تفسير نمونه جلد پنجم ذيل آيه 67 سوره مائده و كتاب حماسه غدير, تاليف و تدوين استاد محمدرضا حكيمى و در تنظيم متن از دواوين شعرا و مجموعه هاى شعرى از جمله كتاب غدير در شعر فارسى تاليف برادر دانشمند جناب سيد مصطفى موسوى گرمارودى سود جسته ام .
از جناب حجة الاسلام والمسلمين حضرت آقاى الهى خراسانى مدير عامل محترم بنيادپژوهشهاى اسـلامـى آسـتـان قـدس رضوى كه هميشه بنده را مشوق اند و ديگر برادرانى كه به نحوى با بنده همكارى داشته اند سپاسگزارم .
عليه توكلت واليه انيب - احمد احمدى بيرجندى
مشهد, خردادماه 1376 هـ.ش .
فضل اميرالمؤمنين
كسايى مروزى (ت : 341 ه )
فهم كن گر مؤمنى فضل اميرالمؤمنين ----- فضل حيدر, شير يزدان مرتضاى پاكدين
فضل آن كس كز پيمبر بگذرى فاضلتر اوست ----- فضل آن ركن مسلمانى , امام المتقين
فضل زين الاصفيا داماد فخر انبيا ----- كافريدش خالق خلق آفرين از آفرين
اى نواصب , گر ندانى فضل سر ذوالجلال ----- آيت قربى نگه كن و آن اصحاب اليمين
قل تعالوا ندع بر خوان , ور ندانى گوش دار ----- لعنت يزدان ببين از نبتهل تاكاذبين
لافتى الا على برخوان و تفسيرش بدان ----- يا كه گفت و يا كه داند گفت جزروح الامين ؟
آن نبى , وز انبيا كس نى به علم او را نظير ----- وين ولى , وز اوليا كس نى به فضل او راقرين
آن چراغ عالم آمد, وز همه عالم بديع ----- وين امام امت آمد, وز همه امت گزين
آن قوام علم و حكمت چون مبارك پى قوام ----- وين معين دين و دنيا, وز منازل بى معين
از متابع گشتن او حور يابى با بهشت ----- وز مخالف گشتن او ويل يابى با انين
اى به دست ديو ملعون سال و مه مانده اسير ----- تكيه كرده بر گمان , برگشته ازعين اليقين
گر نجات خويش خواهى , در سفينه نوح شو ----- چند باشى چون رهى تو بينواى دل رهين
دامن اولاد حيدر گير و از طوفان مترس ----- گرد كشتى گير و بنشان اين فزع اندرپسين
گر نياسايى تو هرگز, روزه نگشايى به روز, ----- وز نماز شب هميدون ريش گردانى جبين ,
بى تولا بر على و آل او دوزخ تو راست ----- خوار و بى تسليمى از تسنيم و از خلدبرين
هر كسى كو دل به نقص مرتضى معيوب كرد ----- نيست آن كس بر دل پيغمبر مكى مكين
اى به كرسى بر, نشسته آيت الكرسى به دست ----- نيش زنبوران نگه كن پيش خان انگبين
گر به تخت و گاه و كرسى غره خواهى گشت , خيز ----- سجده كن كرسيگران را درنگارستان
چين
سيصد و هفتاد سال از وقت پيغمبر گذشت ----- سير شد منبر ز نام و خوى تگسين وتگين
منبرى كالوده گشت از پاى مروان و يزيد ----- حق صادق كى شناسد و ان زين العابدين ؟
مرتضى و آل او با ما چه كردند از جفا ----- ما چه خلعت يافتيم از معتصم يا مستعين
كان همه مقتول و مسموم اند و مجروح از جهان ----- وين همه ميمون و منصورنداميرالفاسقين
اى كـسـايـى هـيـچ مـنـديـش از نـواصـب وز عـدو ----- تـا چـنـيـن گويى مناقب , دل چرا دارى حزين
((5)) ؟
در فضيلت على (ع )
سنائى غزنوى (قرن ششم هجرى )
((6)) كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن ----- جان نگين مهر مهر شاخ بى برداشتن
از پى سنگين دل نامهربانى روز و شب ----- بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن
چون نگردى گرد معشوقى كه روز وصل او ----- بر تو زيبد شمع مجلس مهر انورداشتن
هر كه چون كركس به مردارى فرو آورد سر ----- كى تواند همچو طوطى طمع شكرداشتن ؟
رايت همت ز ساق عرش بربايد فراشت ----- تا توان افلاك زير سايه پرداشتن
تا دل عيسى مريم باشد اندر بند تو ----- كى روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن ؟!
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن ----- زشت باشد چشم را در نقش آزرداشتن
احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد ----- دل اسير سيرت بوجهل كافر داشتن ؟
بحر پر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف ----- بى سفينه نوح نتوان چشم معبرداشتن
من سلامت خانه نوح نبى بنمايمت ----- تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن
شو مدينه علم را در جوى و پس در وى خرام ----- تا كى آخر خويشتن چون حلقه بردر داشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر دراست ----- خوب نبود جز كه حيدر مير و مهترداشتن
كى روا باشد به ناموس و حيل در راه دين ----- ديو را بر مسند قاضى اكبر داشتن
از تو خود چون مى پسندد عقل نابيناى تو ----- پارگين را قابل تسنيم و كوثر داشتن
مرمرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد ----- حق حيدر بردن و دين پيمبر داشتن
آن كه او را بر سر حيدر همى خوانى امير ----- كافرم گر مى تواند كفش قنبر داشتن
تا سليمان وار باشد حيدر اندر صدر ملك ----- زشت باشد ديو را بر تارك افسرداشتن
گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول ----- مهر حيدر بايدت با جان برابرداشتن
جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند ----- يادگارى كان توان تا روز محشرداشتن
از گذشت مصطفاى مجتبى جز مرتضى ----- عالم دين را نيارد كس معمر داشتن
از پس سلطان ملكشه چون نمى دارى روا ----- تاج و تخت پادشاهى جز كه سنجرداشتن
از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى ----- جز على و عترتش محراب و منبرداشتن ؟
هشت بستان را كجا هرگز توانى يافتن ----- جز به حب حيدر و شبير و شبر داشتن
علم دين را تا نيابى چشم دل را عقل ساز ----- تا نبايد حاجتت , بر روى معجر داشتن
تا تو را جاهل شمارد عقل سودت كى كند ----- مذهب سلمان و صدق و زهد بوذرداشتن
علم چبود: فرق دانستن حقى از باطلى ----- نى كتاب زرق شيطان جمله از برداشتن
اى سنائى وارهان خود را كه نازبيا بود ----- دايه را بر شيرخواره مهر مادر داشتن
بندگى كن آل ياسين را به جان تا روز حشر ----- همچو بيدينان نبايد روى اصفرداشتن
زيور ديوان خود ساز اين مناقب را از آنك ----- چاره نبود نوعروسان را ز زيورداشتن
((7))
آن ولى نازنين يعنى على (ع )
شاه نعمت اللّه ولى (731 - 834 ه )
آن اميرالمؤمنين يعنى على ----- وان امام المتقين يعنى على
آفتاب آسمان لافتى ----- نور رب العالمين يعنى على
شاه مردان پادشاه ملك دين ----- سرور خلد برين يعنى على
نام او روح القدس از بهر نام ----- مى نويسد بر جبين يعنى على
گر امامى بايدت معصوم و پاك ----- مى طلب شاهى چنين يعنى على
گر محمد هست ختم انبيا ----- گشته بر خاتم نگين يعنى على
ساقى كوثر امام انس و جان ----- مصطفى را جانشين يعنى على
فتح و نصرت داشت در روز غزا ----- بر يسار و بر يمين يعنى على
پيشوايى گر گزينى اى عزيز! ----- اين چنين شاهى گزين يعنى على
مخزن الاسرار اسماى اله ----- نفس خيرالمرسلين يعنى على
بود با سر نبوت روز و شب ----- رازدار و هم قرين يعنى على
دين و دنيا رونقى دارد كه هست ----- كارساز آن و اين يعنى على
اين نصيحت بشنو از من ياددار ----- دايما ميگو همين يعنى على
ناز دارد بر جميع اوليا ----- آن ولى نازنين يعنى على
صورتش در طا و ها مى جو كه هست ----- معنى اش در يا و سين يعنى على
دست برده ازيد بيضا به روز ----- معجزه در آستين يعنى على
معنى علم لدنى بى خلاف ----- عالم لوح مبين يعنى على
در ولايت اولين اوليا ----- در خلافت آخرين يعنى على
نعمت اللّه خوشه چين خرمنش ----- دلنواز خوشه چين يعنى على
((8))
آفتاب اوج ولايت
( لامع درميانى 1076 ه )
مقبول انت منى و ممدوح هل اتى ----- قايل به قول لوكشف و دافع مضار
زوج بتول و ابن عم حضرت رسول (ص ) ----- قايم مقام احمد و محمود كردگار
خيبر گشا و قافله سالار دين حق ----- مالك رقاب قنبر و داراى ذوالفقار
خورشيد را چه حد كه زند لاف روشنى ----- جايى كه گشته سايه او مطلع النهار
جايى كه گشت دوش نبى نقش مقدمش ----- كلك مرا چه حد كه شود منقبت نگار...
از خشم او بود شررى صرصر خزان ----- از لطف او بود اثرى نشئه بهار
از خامه اى كه شرح صفاتش رقم كند ----- نبود عجب كه بارد اگر نافه تتار
چون بحر نعت و منقبتت بيكران بود ----- كى مى كند خيال منى اندر آن گذار
در روضه ات كه كعبه سيه پوش هجر اوست ----- هر دم كنم به خويشتن اين مطلع آشكار
كاى زاده حريم حرم شاه نامدار ----- گشته بلند صيت كمالت به هر ديار
((9))
در درگهت كه غيرت باب الجنان بود ----- افتم به سر كه سازم از آن تاج افتخار
در صحن آستانه قدس آشيانه ات ----- بار دگر شوم ز ترنم سخنگزار
كاى آفتاب اوج ولايت تويى تويى ----- مولاى عاجزان سيه روزگار خوار
كشتى شكستگان محيط گناه را ----- لطفت به نيم جذبه رساند به اعتبار
شاها منم كه در ره مدح و ثناى تو ----- گرديده ام به توسن نطق و بيان سوار
دانم يقين كه مرحمتت همرهى كند ----- دارم به راه مكرمتت چشم انتظار
چون نيست نعت ذات تو را مقطعى از آن ----- گرديده است بار دگر مطلع آبدار
افتاده ام به بحر معاصى حباب وار ----- دست من است لامع و دامان هشت و چار
((10))
از حد گذشت طول و ز هم بگسلد كلام ----- از بهر اختتام دو دست دعا بر آر
سر سبز باد باغ مراد موافقت ----- چندان كه هست رشك خزان رونق بهار
بى توشه باد راه اميد مخالفت ----- تا هست مطلب دل عاشق وصل يار
((11))
در منقبت اميرالمؤمنين على (ع ) و اثبات ولايت و خلافت او
( فياض لاهيجى 1072 ه )
سزاى امامت به صورت به معنى ----- على ولى آن كه شاهست و مولى
جهان همچو چشم است و او همچو مردم ----- جهان همچون لفظ است و او همچومعنى
ولى ولايت وصى وصايت ----- هدى هدايت هم اعلى هم ادنى
اگر نور او در ميانه نبودى ----- بماندى دو عالم چو عينين اعمى
بود گرد راهش بود نقش پايش ----- دم عيسى مريم و دست موسى
بود نور او سر ايجاد عالم ----- بود ذات او قدرت حق تعالى
به فرض محال ار دهد زهر قاتل ----- بود به كه غيرش دهد من و سلوى
چو او حمله آرد چه رستم چه دستان ----- چو او معجز آرد چه موسى چه عيسى
بيا بر سر كوى جاه و جلالش ----- ببين ريخته بر سر هم تجلى
ببينى اگر روضه پاك او را ----- كم آيد به چشم تو خورشيد اعلى
همه خادمانش عقول مجرد ----- همه چاكرانش نفوس معلى
چه بدبخت باشد كه در حشر گردد ----- جدا از در او به جنت تسلى
اگر قرب او با پيمبر نبودى ----- نمى گشت واجب مودت به قربى
ترقى بود بى ولايش تنزل ----- تنزل بود با ولايش ترقى
به عشرتگه حضرت بى زوالش ----- تمنى فرو ريخته بر تمنى
امامت كسى را سزا شد كه دارد ----- تحلى به فضل از رذايل تخلى
قوى بازو, از خاطر اوست , دانش ----- گرانمايه از صحبت اوست تقوى
دل مرده از گفته اوست زنده ----- چه باشد ازين بهتر احياى موتى ؟
فداى ره او چه دانش چه بينش ----- طفيل در او چه دنيا چه عقبى
شهى كز شرف كرده اوصاف او را ----- خداوند تنزيل صد جاى املى
كلام الهى چه سابق چه لاحق ----- همه مدحت اوست حق كرده انشى
نبينى به قرآن نه سوره نه آيه ----- كه نبود در او از كمال وى انهى
چه تدبير كردند ارباب عدوان ----- كه قدرش كنند ازجهان جمله اخفى
وليكن ز مشت غبارى چه خيزد ----- نماند در آفاق خورشيد مخفى
ز دمهاى سرد حسودان بدگو ----- نشد نور او در نقاب توارى
بلى مشعل آفتاب درخشان ----- ز باد نفس كى توان كرد اطفى
بود افضل خلق بعد از پيمبر ----- جهات فضايل چو در اوست مطوى
هم از علم وافر هم از حكم ظاهر ----- هم آداب زهد و هم آيين تقوى
هم از سبق اسلام و قرب پيمبر ----- چه از روى صورت چه از روى معنى
شجاعت به حدى كه تا روز محشر ----- هم از بازوى اوست دين را تقوى
به او مستند پيشوايان امت ----- در انواع دانش در آداب فتوى
به او جسته نسبت چه قارى چه واعظ ----- بدو كرده نازش چه صرفى چه نحوى
به تفسير آيات , او بوده مرجع ----- به تاءويل تنزيل , او بوده ماءوى
به تعليم علمش فنون تعلم ----- به ارشاد سرش علوم لدنى
به هر واقعه عقل او بوده مرشد ----- به هر مساءله علم او بوده مفتى
بود جمع در وى شروط امامت ----- به نص صريح كلام الهى
امامت ز عصمت برد استقامت ----- به نص امر عصمت پذيرد تمامى
نصوص طهارت بر او هست وارد ----- براهين عصمت در او هست جارى
احاديث بالغ به حد تواتر ----- هم از روى لفظ و هم از روى معنى
ز قرآن كنم اول اثبات مطلب ----- دگر از احاديث اتمام دعوى
ليذهب به شان كه بود و يطهر ----- ز يتلوه شاهد به سوى كه ايمى
به تنزيل شد هل اتى از چه منزل ----- نبى را ز بلغ چرا كرد عتبى
كه از انما بود مقصود ايزد ----- به سايل كه انگشترى كرد اعطى
كه بود آن كه با او به فرمان ايزد ----- نبى شد مباهل به قوم نصارى
به رد برائت كه گرديد ماءمور ----- به اعطاى رايت كرا كرد انهى
كرا با نبى بود فضل اخوت ----- كرا با اولوالعزم حد تساوى
به شاءن كه جبريل شد لافتى گو ----- پيمبر براى كه گفت انت منى
به روز غدير از براى كه مى گفت ----- به بالاى منبر نبى است اولى
براى كه بود اين كه گرديد صادر ----- حديثى كه نقل است در طير مشوى
چرا كرد امر سلام امامت ----- چرا اجر تبليغ شد حب قربى
كسى كاين فضايل مر او راست ثابت ----- كسى كاين دلايل در او هست مجرى
بود در امامت ز هر غير سابق ----- بود در خلافت ز هر غير احرى
يقين محض جهل است و عين شقاوت ----- نمودن به او ديگرى را مساوى
چه جا دارد اين كز ره علم گويد ----- كسى اين كه غيرى ازو هست اولى
مرا نيست باور كه از اهل دانش ----- به دل كرده باشد كسى اين تجرى
مگر اين كه در نيل جاه و مراتب ----- نمايد تقرب به ارباب دنيى
خدايا تو دانى كه فياض مجرم ----- ندارد به جز درگه شاه ملجى
به وى بخش دانسته تقصير او را ----- به وى بخش چندين گناهان عظمى
ز من كم مكن نعمت مهر او را ----- كه در هر دو عالم مرا اين بس اجرى
((12))
در وصايت و ولايت على (ع )
( فيض كاشانى 1007 - 1091 ه )
آمدم بر سر ثناى على ----- اى دل و جان من فداى على
مظهر كبرياى لاهوت است ----- چون كنم وصف كبرياى على ؟
نفس پيغمبر است و سر خدا ----- چه توان گفت در ثناى على
قدر او برتر است از كونين ----- كى ثنايى بود سزاى على ؟!
جز خدا قدر او نمى داند ----- به خداى من و خداى على
در حق غير, كى فرود آمد؟ ----- ز آسمان نص انماى على ؟
از كجا شرح مى توانم كرد ----- آنچه حق گفت در وفاى على
وه كه بيگانگان چها كردند ----- چون نبودند آشناى على
آن جماعت كه حق او بردند ----- سعى كردند در جفاى على
به خدا در جهان پس از احمد ----- نشود هيچ كس به جاى على
بعد از آن باقيان اهل البيت ----- حجج حق و اوصياى على
حسن مجتبى , حسين شهيد ----- آن دو فرزند دلگشاى على
سيد عابدين و باقر علم ----- صادق و كاظم و رضاى على
تقى و هادى و زكى , مهدى ----- دودمان بتول تاى على
باد از ما درود بر ايشان ----- تا بود در جنان بقاى على
هر دو عالم طفيل ايشان است ----- هر دو كون آمد از براى على
روز محشر حساب جن و بشر ----- وا گذارد خدا براى على
او قسيم بهشت و دوزخ ماست ----- اين خبر آمد از خداى على
من كيم تا زنم از ايشان دم ؟ ----- يا كه باشم سخن سراى على
گر بپرسند كيستى ؟ گويم ----- ذره اى محو در هواى على
يا نيم هيچ جز محبت او ----- پاى تا سر همه ولاى على
لايق بندگى نيم او را ----- جان پاكم به خاك پاى على
ياالهى به روز حشرم ده ----- جاى در سايه لواى على
مهر او را شفيع من گردان ----- بهره ور سازم از لقاى على
حاليا ده به نقد توفيقم ----- تا شوم تابع هداى على
كارهاى مرا چنان گردان ----- كه بود جمله در رضاى على
يافتم ره به سوى درگه تو ----- از سخنهاى جانفزاى على
ديده روشن شد از غبار رهش ----- راه ديدم به توتياى على
با من آن كرد, كان سزاى وى است ----- نيستم من ولى سزاى على
من ندانم چه سان كنم شكرش ؟ ----- هم تو از من بده جزاى على
شكر آن كورهم نمود به تو ----- تو بيفزاى بر علاى على
گنهم گر چه هست بى حد و حصر ----- ليك هستم ز اولياى على
نامه ام گر تهى است از حسنات ----- دل پر دارم از ولاى على
مهر او مى برد مرا به بهشت ----- مى روم سوى حق به پاى على
همچو سايه كه مى رود پى مهر ----- مى رود فيض در قفاى على
((13))
در مدح على (ع ) و اشارت به ولايت آن سرور
(حزين لاهيجى ت : 1103 ه -و: 1180 ه )
آمد سحر ز كوى تو دامن كشان صبا ----- اهدى السلام منك على تابع الهدى
شد زان سلام زنده عظام رميم من ----- گفتم به صد نياز كه اهلا و مرحبا
آن خوش نسيم كرد چو آهنگ بازگشت ----- باز آمدم به خويش از آن سكر دلگشا
يك دامن اشك در قدمش ريختم به عجز ----- گفتم به او نهفته كه : روحى لك الفدا
چون مى كنى زيارت آن خاك آستان ----- چون مى رسى به درگه آن كعبه صفا
از من بكن به خاك درش عرض سجده اى ----- گردد اگر قبول , زهى عز و اعتلا
پس بعد ازين زمين ادب بوسه ده بگو ----- كاين خسته نيست بى تو دمى از غمت جدا
روزى كه بود در كف من دامن وطن ----- پايم همين به دامن خود بود آشنا
آشوب دهر زد سرپا بر بساط من ----- بگرفت ذره ذره كف خاك من هوا
برداشت صرصر از سر شاخ آشيان من ----- افگند هر طرف خس و خاشاك من جدا
اكنون چوبيد با كف خالى نشسته ام ----- شرمندگى است حاصلم از خويش و آشنا
ديشب صبا نهفته به گوش دلم دميد ----- كاى خامه ات ز نافه مشكين گرهگشا
طبع سخنور تو بهار شكفتگى است ----- چون غنچه سر به جيب فرو برده اى چرا؟
سر كن ره ستايش شاهنشهى كه هست ----- نعلين پاى زائر او تاج عرش سا
نفس نبى , على ولى , حجت جلى ----- صاحب لواى هر دو سرا شاه اوليا
جانم ز هوش رفت ازين خوش ادا سروش ----- بيگانه ساخت از خودم اين حرف آشنا
زد جوش آب و رنگ بهار طراوتم ----- شد شاخ خشك خامه من گلبن ثنا
كاى آستان قصر جلال تو عرش سا ----- وى مهرومه به راه تو كمتر ز نقش پا
خياط قدرت ملك العرش دوخته است ----- بر قد كبرياى تو تشريف انما
تبليغ بلغ است ز شان تو آيتى ----- توقيع كبرياى تو تنزيل هل اتى
برد از زمانه نور وجود تو تيرگى ----- اى نير ظهور تو در حد استوا
ميدان دين نداشته مردى به غير تو ----- ثابت شد اين قضيه به برهان لافتى
دريا, گداى دست گهربارت از كرم ----- پيش كف تو, ابر عرق ريزد از حيا
غير از تو كيست آن كه تواند گذاشتن ----- بر دوش سرور دو سراپاى عرش سا
اى نورديده را به غبار تو التجا ----- خاك درت به كعبه دلها دهد صفا
توفيق شد رفيق كه چندى به كام دل ----- سودم جبين به خاك تو يا سيدالورا
پرواى آفتاب قيامت نمى كنم ----- در سايه لواى تو يا صاحب اللوا
شرح محامدمت كه از آن قاصر است عقل ----- كلك زبان بريده من چون كند ادا؟
شاها! تويى كه از كرمت خاطر حزين ----- دارد ز خوشدلى به رخ صبح خنده ها
هر صبحدم به صيقل مهر تو آسمان ----- آيينه ضمير مرا مى دهد جلا
كامى كه هست از تو طلب مى كند دلم ----- چون ذات توست واسطه رحمت خدا
ديگر اميد آن كه دهى سرفرازيم ----- گردد سرم ز سجده به خاك تو عرش سا
ختم سخن نما به دعايى ز روى صدق ----- اكنون كه هست صبح اجابت جبين گشا
تا هست مست شور تو سرهاى سرخوشان ----- تا هست گرم عشق تو دلهاى آشنا
از جوش ذكر و غلغل زوار روضه ات ----- پيوسته باد گنبد افلاك پر صدا
بيگانه نيست در نظر رهروان عشق ----- گر نام اين قصيده نهم منهج الولا
((14))
در ستايش عيد غدير
( سروش اصفهانى 1285 ه )
ماه دگر مرغ برآيد نواش ----- باغ بيفزايد برگ و نواش
گلبن پژمرده ز باد خزان ----- تازه كند باز نسيم صباش
زنده كند ابر درختان همه ----- مايه دهد ايزد زاب بقاش
باد صبا بر گل و بر ياسمن ----- عنبر گستر شود و مشك پاش
سبزه شود گردشگاه تذرو ----- خفتن گه بر گل و گه بر گياش
سير نه در دشت چريده گوزن ----- بر سمن از اين پس بينى چراش
گر چه برهنه است كنون بوستان ----- پوشد نوروز پرندين قباش
گل برد از جاى , دل عندليب ----- باز كند شيفته و مبتلاش
مرغ بهارى بگشايد زبان ----- از بر مدح على مرتضاش
نايب دادار و در شهر علم ----- شهره شده اين لقب از مصطفاش
نفس خودش خواند نبى در نبى ----- برد چو با خويش بزير كساش
معجز پيغمبر شمشير او ----- معجزه موسى عمران عصاش
موسى گر كرد عصا اژدها ----- تيغ على بود نى اژدهاش
دستش بگرفت به روز غدير ----- كرد سرو سرور و سالار ماش
گفت به فرمان خداوند عرش ----- كردم امروز امير شماش
دست بدوده كه ز لغزش بريست ----- آنكه بود دست بدست خداش
دست كسى كاو به چنين دست داد ----- بر كشد از چاه به چرخ سهاش
تخت سليمان رهى دلدلش ----- برخى قنبر پسر برخياش
كرسى از مرتبتش پايه يى ----- عرش برين عشرى از كبرياش
كعبه ولادتكده حيدرست ----- كرد خليل از قبل اين بناش
آنچه طلب كرد كليم و نديد ----- ديد رسول قرشى در لقاش
با او همراه به عرش و به فرش ----- يار زمين بود و رفيق سماش
گرد كه بنشستى بر موزه اش ----- ديده ربودى ز پى توتياش
ديو گريزان شود از كلك من ----- چون كه به ديوان بنويسم ثناش
((15))
در مدح عيد غدير
امروز كردگار بود روز رحمتش ----- بر بندگان تمام همى كرد نعمتش
امروز دين و داد كمالى تمام يافت ----- اسلام سود بر سر عيوق رايتش
امروز با پيمبر مرسل پديد كرد ----- مقصود آنچه داشت خداى از رسالتش
بسپرد مصطفى در دين را به مرتضى ----- مولاى مؤمنان شد و هارون امتش
مرد احد مبارز صفين امير بدر ----- شهره در آسمانها صيت شجاعتش
جزويست هل اتاش ز مجموعه كرم ----- حرفيست لافتى ز كتاب فتوتش
بر خلق آسمان و زمين حجت خداى ----- شمشير تيز بر سر كفار حجتش
داده رسول او را در حربها لوا ----- كرده خداى بخشگر نار و جنتش
بودست از عبادت جن و بشر فزون ----- در روز حرب خندق بر عمر و ضربتش
از باره در به قوت دادار در ربود ----- زيرا كه بود قوت دادار قوتش
گردد مشيت ملك العرش ازو پديد ----- از بهر آن كه اوست مخل مشيتش
دست خدا و صنع خدا زو شود پديد ----- هر صانعى نمايد با دست صنعتش
روزى كه شد پيمبر انگيخته به خلق ----- مر خلق را به حب على بود دعوتش
بيخ درخت بر شده طوبى بود نبى ----- شاخ درخت و ساق , عليند و عترتش
تابنده شده به طور و پراكنده شد ز هم ----- همچند چشم سوزنى از نور شيعتش
خوانده ولايتش را ايزد حصار خويش ----- ايمن كسى كه شد به حصار ولايتش
تا شهد حب او نچشى كى برى نصيب ----- از جوى انگبين بهشت و حلاوتش
((16))
در تهنيت عيد غدير و ستايش حضرت امير
از خلد فراز آمد عيد وصى خم ----- شادند بدين عيد نو آيين همه مردم
امروز نهاد ايزد منت به سر ما ----- برخوان ز نبى آيت اتممت عليكم
امروز نبى داد سزا را به سزاوار ----- در زير قبايل شده پهناى زمين گم
دست وصى بر حق بگرفت و برافراشت ----- چون چشمه خورشيد كه بر چرخ چهارم
پشت نبى و روى هدى حيدر كرار ----- شاهى كه به نه گردون او راست تحكم
در هر صفتى باز ندانيش ز ايزد ----- جز آن كه منزه بود ايزد ز تجسم
صد آيت موسيش عيان از دم شمشير ----- صد معجز عيسيش نهان زير تبسم
جز بر گهر ختم رسل خواجه لولاك ----- بر هر گهرى گوهر او راست تقدم
حاصل نشدش معرفت كامل جبريل ----- زانو نزد ار نزد وى از بهر تعلم
علم از على و آل على بايدت آموخت ----- خيره مطلب بوى خوش عود ز هيزم
اندر رسن دوستى عترتش آويز ----- خواهى كه شوى بر سر اين بر شده طارم
تا زاد على از گهر آدم , ابليس ----- از سجده نكردن گزد انگشت تندم
ديدند درو چون همه اوصاف خداوند ----- كردند گروهى به خداييش توهم
بردى فلك ماه بديدار زمين رشك ----- چون دلدل او سودى بر روى زمين سم
مور آمده در بارگهش از پى حاجت ----- مار آمده در پيشگهش بهر تظلم
روزى همه زو ريزد چون ژاله ز گردون ----- هستى همه زو خيزد چون موج ز قلزم
در حفره دوزخ عدوى او است معذب ----- در غرفه فردوس وليش به تنعم
هست از مدد فيض وى و پرتو ذاتش ----- گرديدن گردون و درخشيدن انجم
بر دوش وى افكند ردايى ملك العرش ----- كان را نرسد دست مه و گردون بر كم
بشكسته به پيرانه سر اندر صف كفار ----- در مهد دريده ز دم تنين تا دم
تا خواجه نخواندش پدر خاك به كنيت ----- در شرع مقرر نشد آيين تيمم
اى دست خداوند جهان اى در رحمت ----- بر بنده مداح بود جاى ترحم
خواهم ز تو بهبودى از اين الم صعب ----- زين بيش مرامى نبود جاى تالم
يعقوب لقاى توهمى جست بزارى ----- داود ثناى تو سرودى به ترنم
تا دست نزد نوح به دامان تو ننشست ----- كشتى به سر جودى و دريا ز تلاطم
آدم به مقام تو و جاه تو حسد برد ----- شد فتنه او از پى اين خوشه گندم
چون تو به همى كرد ازين خواهش باطل ----- بنهاد به سر ذوالمننش تاج تكرم
در سدره و در سينا با احمد و موسى ----- كرده به زبان تو خداوند تكلم
فردا كه دهد خصم تو را ايزد پاداش ----- هر موى زند بر تن او نيش چو كژدم
مدح على و آل چنين گوى سروشا ----- پشمينه گدا را ده و شاهان را قاقم
((17))
عيد غدير خم
( ميرزا محمدعلى يزدى (وامق ) 1255 ه )
شد عيد غدير خم , اى ساقى گلرخسار ----- شكرانه اين نعمت خشت از سرخم بردار
بردار صلاى عام , خوش گير به عشرت جام ----- مى خور كه در اين ايام , بخشند گنه بسيار
مى خور كه نينديشى , از هيچ كم و بيشى ----- در عالم درويشى , از شاهى ات آيد عار
تا چند نهان دارى , راز دل خود, بارى ----- وقت است كه بردارى , اين پرده ز روى كار
رازى كـه بـه حكم دوست , مقصود دو عالم اوست ----- او مغز, جهان چون پوست , اوچون گل و
عالم خار
روزى است كه از داور, شد حكم به پيغمبر ----- تا خود به سر منبر, بى پرده كند اظهار
كان را كه منم مولا, او راست على مولا ----- فرموده شه لولاك , كس را نرسد انكار
تصديق كنان يك سر, بر گفته پيغمبر ----- آن كز همه دشمنتر, برخاست نخستين بار
بخ لك اندر لب , ليكن ز حسد در تب ----- صد كينه ز حكم رب , در سينه منافق وار
((18))
در تهنيت عيد غدير
( حكيم قاآنى شيرازى 1222 - 1270 ه )
شراب تاك ننوشم دگر ز خم عصير ----- شراب پاك خورم زين سپس ز خم غدير
به مهر ساقى كوثر از آن شراب خورم ----- كه درد ساغر او خاك را كند اكسير
از آن شراب كز آن هر كه قطره اى بچشد ----- شود ز ماحصل سر كاينات خبير
به جان خواجه چنان مست آل ياسينم ----- كه آيد از دهنم جاى باده بوى عبير
دو صد قرابه شراب اربيك نفس بخورم ----- كه مست تر شوم اصلا نمى كند توفير
عجب مدار كه گوهرفشان شوم امروز ----- كه صد هزارم درياست در درون ضمير
دميده صبح جنونم چنان كه بر وى دم ----- ز قل اعوذ برب الفلق دمد زنجير
برآن مبين كه چو خورشيد چرخ عريانم ----- برآن نگر كه جهان را دهم لباس حرير
نهفته مهر نبى , گنج فقر در دل من ----- كه گنج نقره نيرزد برش به نيم نقير
فقير را به زر و سيم و گنج چاره كنند ----- ولى علاج ندارد چو گنج گشت فقير
اگر چه عيد غديرست و هر گنه كه كنند ----- ببخشد از كرم خويش كردكار قدير
و ليك با دهن پاك و قلب پاك اوليست ----- كه نعت حيدر كرار را كنم تقرير
نسيم رحمت يزدان قسيم جنت و نار ----- خديو پادشهان پادشاه عرش سرير ...
بزرگ آينه يى هست در برابر حق ----- كه هر چه هست سراپا دروست عكس پذير
نبد ز لوح مشيت بزرگتر لوحى ----- كه نقش بند ازل صورتش كند تصوير
دمى كه رحمتش از خلق سايه برگيرد ----- همان دم از همه اشيا برون رود تاثير
زهى به درگه امر تو كاينات مطيع ----- زهى به ربقه حكم تو ممكنات اسير
چه جاى قلعه خيبر كه روز حمله تو ----- به عرش زلزله افتد چو بركشى تكبير
تويى يداللّه و آدم صنيع رحمت تست ----- كه كرده يى گل او را چهل صباح خمير
گمانم افتد كابليس هم طمع دارد ----- كه عفو عام تو آخر ببخشدش تقصير
((19))
عيد غدير
(ابوالحسن ميرزا (شيخ الرئيس ) 1264 ه . ق - )
اى دلبر و فرخ رخ فرخنده شمايل ----- واى دولت حسن آمده بر روى تو مايل
خال تو نشان تو و گيسوت حمايل ----- ديوانه دل ما و به دوش تو سلاسل
آن سلسله را چون دل ما در خور و قابل ----- بر گردن يك سلسله منت بنه اى يار
اى محرم كوى تو دل عامى و عارف ----- اى چهره تو قبله ارباب معارف
تو كعبه حسنى و بتان حول تو طائف ----- وندر حرم روى تو اى كان لطائف
زلف تو از آن روى كه الخائن خائف ----- لرزان و پريشان است چون دزد سيه كار
سرما بنگر تا كه چه آرد به سر ما ----- گر ما بدر نگيم كشدمان همه سر ما
زان آتش سيال فروزنده ز مينا ----- كن سينه سوزانم غيرت ده سينا
تا هست به بزم اندر اين آب شرر زا ----- النار و لاالعاركه عار آيدم از نار
از سطوت سر ما ز چه سوراخ به سوراخ ----- در خانه خزيدستى اى لعبت گستاخ
يك ساغر مى مى زن و در باغ شو از كاخ ----- پوشيده ببين از برف زير و ز برشاخ
اى شوخ اما تنظر و الغصن لقدشاخ ----- شيخى است كه اسپيد كند جامه و دستار
خرم دل آن كو ز طرب فرو نباشد ----- در خاطرش از سردى دى گرد نباشد
گر فصل زمستان شد دم سرد نباشد ----- بى باده زيد مرد مگر مرد نباشد
گر درد نباشد چه غم ارورد نباشد ----- كز برگ درختان راست اشكوفه بسيار
اين جامه به روى هم بيكاره نپوشيد ----- سنجاب و خز ار داريد يكباره فروشيد
پس باده به دست آريد همواره نپوشيد ----- با يكدگر انگاه كه گرميد بجوشيد
زنهار حريفان ز من اين پند نيوشيد ----- از پند كه بر مى ببرد مرد هشيوار
هر چند كه در روز وليعهدى حيدر ----- بخشد گنه شيعه وى حضرت داور
سهلست اگر يك روز بى باده برم سر ----- خيزآب معطر زن برنار مقطر
بايد به چنين روزى با ذيل مطهر ----- در مجلس پاكان شوم و محفل ابرار
زان خمر قديمى كه نه هم عصر عصير است ----- زان مى كه يكى از اثرش جرم اثير است
زان مى كه از او نشئه انسان كبير است ----- زان مى كه گسارنده اوحى قدير است
زان باده كه خمخانه او خم غدير است ----- اى ساقى قدسى ز كرم ساغر سرشار
حق گفت به پيغمبر خوش دار وفا را ----- در عالم ذرات كه خوانديم شما را
گفتيم الستى و شنيديم بلى را ----- يك عالم ذر دگر امروز بيارا
با خلق بيا تازه كن آن عهد خدا را ----- اى سيد كل فخر رسل احمد مختار
همچون زكريا ز تكلم چه كنى صوم ----- بى رمز بما انزل تبليغ كن اين قوم
بيدار على باش و برانگيز تو از نوم ----- اين قوم گران خواب و مپرهيز تو از لوم
اعلان وصايت كن و فرماى كه اليوم ----- اكملت لكم دينكم اى زمره انصار
اورنگ حجازى خواست سلطان حجازى ----- چون صورت رحمن ديد كرسى حجازى
از عرش فراشد سر منبر ز فرازى ----- برخواند يكى خطبه تازى بدرازى
كوته نظران را گفت تا چند مجازى ----- حق خواست حقيقت شود امروز پديدار
آن گاه على را ز كرم گشت طلب خواه ----- بگزيد چو از مهر, على جا به برشاه
اين نكته عيان شد كه نبى مهر وولى ماه ----- بگرفت چو پيغمبر بازوى يداللّه
برداشت على را به مقام و رفعناه ----- آن سان كه به رفعت بشد از حيطه پندار
فرمود نبى كاين حكم از عالم بالاست ----- امروز چو در رتبه على از همه اعلى است
در ملك ولايت ولى و والى والاست ----- هر گونه تصرف كند او از همه اولى ست
بايست بداند كه على سيد و مولاست ----- آن كس كه مرا مولا مى داند و سالار
اى خواجه مرا هر چند شاعر نتوان گفت ----- چونان كه پيمبر را ساحر نتوان گفت
با آن كه بسى نكته به ظاهر نتوان گفت ----- راز دل فاتر به دفاتر نتوان گفت
لكن به چنين خاطر قادر نتوان گفت ----- دم در كش و يكباره ميا از در گفتار
((20))
درباره ولايت و امامت مولى الموالى على - ع
(فرهنگ شيرازى 1242 -1309 ه )
((21))
هله شمع بزم صفوت در برج لافتايى ----- گل گلشن ولايت مه برج هل اتايى
كه وسيله نجاتى و صحيفه وجودى ----- و خليفه رسولى و لطيفه خدايى
همه خلعت و صفايى كه خليل را سليلى ----- همه رفعت و علائى كه على مرتضايى
هله برفراز, شاها! به فلك لواى دولت ----- كه خدا پس از پيمبر به تو داده كدخدايى
بفراز چتر ميرى بفروز تخت شاهى ----- كه به جز تو كس نزيبد به بزرگى و كيايى
بگذار شهر غربت بدر آز چاه عزلت ----- بنشين به تخت عزت كه عزير مصر مايى
تو شهاب ديوسوزى بستان ز ديو خاتم ----- مگذار تا نشيند به سرير پادشايى
بشكن شكوه ديوان بنشين به صدر ايوان ----- به فراز چرخ كيوان بفروز چتر شايى
ز فلك فرشته آيد به تو تهنيت بگويد ----- كه خجسته باد اميرا به تو منصب كيايى
همه شب به چرخ ناهيد سرايد اين ترانه ----- كه مبارك است تشريف جناب كبريايى
ز زلال عمر بخشت قدحى به تشنگان ده ----- نه ره است تشنه مردن چو تو مى كنى سقايى
نه عجب بودكه نسرين فلك شكار سازم ----- چو كبوتر دلم شد به هواى تو هوايى
نه ز موج بحر ترسم نه ز انقلاب دريا ----- به سفينه اى نشستم كه در او تو ناخدايى
چو نداى فقر و فخرى بشنيدم از پيمبر ----- ندهم به سلطنت دولت فقر و بينوايى
به همه ديار رفتم ز همه نشان گرفتم ----- نه كس از توام نشان داد و نگفت از كجايى
ز كست نشان چه جويم كه تو در ميان جانى ----- ز دلم سراغ گيرم كه تو با دل آشنايى
خم غدير حيدرى
( جيحون يزدى وفات - 1318 ه )
چون پر شراب راز شد, خم غدير حيدرى
من كنت مولاه ساز شد از بربط پيغمبرى
پر شد زمين ز اسرار حق , بر شد ز چرخ انوار حق
هر باطلى در كار حق , پا برگرفت از همسرى
ترك من اى فرخنده خو, شيرين زبان چرب گو
كان زلف مشكينت به رو, ديوى است انبازپرى
مشرق , رخ نيكوى تو, مغرب , خم گيسوى تو
در قيروان موى تو, صد آفتاب خاورى ...
اى خضر خط نوش لب , ظلمت بر از زلف تو شب
وز رخ به مويت محتجب , آيينه اسكندرى
پرويز, مسكينت به كو, فرهاد, مجنونت به رو
شيرينت اندر آرزو, زان طرفه لعل شكرى
اكنون به مردى ران طرب , بر ياد اين نقش عجب
وز شيشه بنت العنب , بردار مهر دخترى
بخشا عصاره تاك را, بفزا به جان ادراك را
وز جرعه اى ده خاك را, از چرخ اعظم برترى
دل را نما بى كاهلى , زان آب اخترگون جلى
كاندر تو با مهر على , ننمايد اخگر اخگرى
شاهى كه نتوان زد رقم , يك مدحت از آن ذوالكرم
اشجار اگر گردد قلم يا چرخ سازد دفترى ...
جز او كه فرخ پى بود, مست از الهى مى بود
آن كيست تا كز وى بود, پر از ثريا تا ثرى
اى لجه ناياب بن , حق را يد و عين و اذن
حكم تو كرد از بدو كن , فلك فلك را لنگرى
شط شريعت را پلى , جام طريقت را ملى
بستان وحدت را گلى , نخل مشيت را برى
پنهان به هر هنگامه اى , در جلوه از هر جامه اى
دست خدا را خامه اى , سر صمد را محضرى
دامن ز خويش افشانده اى , خنگ از جهان بجهانده اى
هم خادم درمانده اى , هم پادشاه كشورى
هم حاضر و هم غايبى , هم طالع و هم غاربى
هم هر زمان را صاحبى , هم هر عرض راجوهرى
شاها مرا چون هست دل , دايم به و صفت مشتغل
مپسندم از غم معتزل , با اين ادات اشعرى
آخر تو بى پايان يمى , فلك نجات عالمى
در كار جيحون كن نمى , زايرعنايت گسترى
((22))
غديريه
( عمان سامانى وفات - 1322 ه )
بريخت صاف و نشاط از خم غدير به جام ----- صلاى سرخوشى اى صوفيان درد آشام
چه خوش نسيم است اللّه كه از تبسم او----- شكوفه طرب از هر كنار شد بسام
غلام روى كسى ام كه بر هواى بهشت ----- ز جاى خيزد, خيز اى بهشت روى غلام
بريز خون كبوتر ز حلق بط به نشاط----- به ساغر اى بت طاووس چهر كبك خرام
نه پاى عشرت بايد به بام گردون كوفت ----- ز سدره صدره برتر نهاد بايد گام
همين همايون روز است آن كه ختم رسل ----- محمدعربى , شاه دين , رسول انام
شعاع يثرب و بطحا, فروغ خيف و منا----- چراغ سعى و صفا, آفتاب ركن و مقام
فرو كشيد ز بيت الحرام رخت برون ----- به اتفاق كرام عرب پس از احرام
طواف خانه حق كرده كادمى و ملك ----- يسبحون له ذوالجلال والاكرام
ز بعد قطع منازل درين همايون روز----- عنان كشيده به خم غدير, ساخت مقام
رسول شد ز خدا, زى رسول , روح القدس ----- كه اى رسول به حق , حق تو را رساند سلام
كه اى به خلق من از من خليفه منصوب ----- بكوش كامد نصب خليفه را هنگام
ازين زياده منه آفتاب را به كسوف ----- ازين زياده منه ماهتاب را به غمام
يكى است همدم ساز تو, ديگران غماز----- يكى است محرم راز تو, ديگران نمام
بساخت سيد دين منبر از جهاز شتر----- كه تا پديدكند هر چه شد به او الهام
بر آن بر آمد و اسرار حق هويدا ساخت ----- بلند كردعلى را بدين بلند كلام
كه من نبى شمايم , على امام شماست ----- زدند نعره كه : نعم النبى نعم الامام
تبارك اللّه ازين رتبه كز شرافت آن ----- مدام آب درآيد به ديده اوهام
گر او نه حامى شرع نبى شدى به سنان ----- ور او نه هادى دين خدا شدى به حسام
كه باز جستى مسجد كجا و دير كجا؟ ----- كه فرق كردى مصحف كدام و زند كدام ؟
گر او ز روى صمد پرده باز نگرفتى ----- هنوز كعبه حق بد, مدينه الاصنام
زهى امام همام اى امير پاك ضمير ----- كه با خدايى همراز و همدم و همنام
به خرگه تو فلك را همى سجود و ركوع ----- به درگه ملك را همى قعود و قيام
تفقدى ز كرامت به سوى عمان كن ----- كه از ولاى تو بيرون نمى گذارد گام
به جز مديح تو كاريش نى به سال و به ماه ----- به جزثناى تو شغليش نى به صبح و به شام
محب راه تو را شهد عشرت اندر كاس ----- عدوى جاه تو را ز هر حسرت اندر جام
((23))
در تهنيت عيد غدير و مدح مولاى متقيان
(محمد كاظم صبورى 1259 ه - 1322 ه )
امروز روز رونق دين پيمبر است ----- امروز روزجلوه آيين داور است
امروز روز تقويت دين مصطفى است ----- امروز روزتهنيت شرع انور است
امروز از ولايت سالار اوليا ----- دين را همه كمال وجمال است و زيور است
امروز روز شادى و هنگام عشرت است ----- امروزروز باده و دوران ساغر است
امروز باده اى ز مبارك خم غدير ----- در جام خلق ازكف ساقى كوثر است
آن باده اى كه در دل عالم روان فزاست ----- آن باده اى كه در گل آدم مخمر است
آن باده اى كه در طلب ساغرش مدام ----- خورشيد وماه , گردان بر چرخ اخضر است
هان اى نگار زهره بناگوش نوش لب ----- زان ده مراكه همچو لبت روح پرور است ...
اى رخ به رنگ آذر و پيكر به لطف آب ----- زان آب ده كه طبعش چون طبع آذر است
مى همچو آب كوثر, آن را حلال باد ----- كش در كنارچون توبت حور منظر است ...
تركا قسم به موى تو كز تاب روى تو ----- جانم بودچو موى كه در آتش اندر است
عيد است و بوسه خواهم از آن لعل شكرين ----- دانى شگون عيد به نقل است و شكر است
امروز عيد ملت اسلاميان بود ----- روز كمال دين خداوند داور است
ايام برقرار به نيروى ملت است ----- اسلام استوار به بازوى حيدر است
حبل المتين امام مبين پيشواى دين ----- كش قدر ورتبه از نظر و هم برتر است
استاد كارخانه صنع خدا, على ----- كز صنع اوعلامتى , اين هفت منظر است
اعظم ولى بار خدا شاه لافتى ----- آن واجبى كه جامه امكانش در بر است
عقل نخست , صادر اول , ولى حق ----- كايجاد را به اوسمت فعل و مصدر است
جز او, كه بر خزينه فيض خدا امين ؟ ----- جز او, كه برمدينه علم نبى در است ؟
عنوان انما به ولايش موشح است ----- طغراى هل اتى به عطايش مسطر است
رايش به ده عقول , امير مدبر است ----- حكمش به نه سپهر, قضاى مقدر است
مهرش به چرخ , واسطه عقد هفت باب ----- لطفش به خاك , رابطه چار مادر است
او را ولايت افسر تارك بود ولى ----- از تارك مبارك او فخر افسر است
گر خطبه ولايت او بايدت شنيد ----- بشنو كه حق خطيب وى و عرش منبر است
يا ايهاالرسول به ابلاغ جبرئيل ----- درشان او ز قول خداوند اكبر است
جشنى است از ولايت او در نه آسمان ----- ليكن درآستان رضا جشن ديگر است
سلطان طوس بوالحسن آن شمسه شموس ----- شاهى كه شمع دوده موسى بن جعفر است
غوث انام قبله امت امام دين ----- كاو سوى حق به خلق دليل است و رهبر است ...
در آستان اقدسش امروز چون بهشت ----- بزمى پى ولايت جدش مقرر است
بزمى كه با سپهر ز رفعت مقابل است ----- بزمى كه بابهشت به خوبى برابر است