تبليغاتX
هیئت حسین ابن علی (ع)

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج ولعافیه والنصر وجعلنا من انصاره ی واعوانه والمستشهدين بين يديه
با سلام وخسته نباشید خدمت شما کاربر گرامی امیدواریم که دقایق خوبی را در وبلاگ ما بگذرانید منتظر انتقادات وپیشنهادات سازنده شما هستیم. باتشکر از شما . روابط عمومی هیئت حسین بن علی(ع)

JavaScript Codes
اسلام شناسي

 نظر پاپ شنوده‏ سوم رهبر مسيحيان ارتدكس قبطى

پاپ شنوده‏ سوم، رهبر مسيحيان ارتدكس قبطى که دورادور به  تحقيق در امورمسلمانان خاورميانه اشتياق دارد اخيرا"در مصر (كه حدود 7 درصد جمعيت آن را قبطي‏ها تشكيل مي‏دهند) اسلام را جامع ارزش‏هاى مومنان خواند و گفت: قبطي‏ها در سايه‏ى حاكميت شريعت اسلامي، وضعيت بهتر و امنيت بيشترى دارند و در گذشته نيز هنگامى كه حكم شريعت اسلام حاكم بود، حال و وضع مناسبى داشتند. اما اميدواريم كه در سايه‏ي اين حكم اسلامى كه «لهم مالنا و عليهم ما علينا» (آنان، يعنى اهل كتاب، حقوق و وظايفى مشابه حقوق و وظايف ما دارند) زندگى كنيم.

همچنين از راه‏حل‏هايى كه فقه اسلامى براى مشكلات خانواده و از جمله قانون «خلع» عرضه كرده، استقبال كرد و گفت: به رغم مخالفت‏هاى تعصب‏آميزى كه طلاق خلع را، صرفا به دليل منشأ اسلامى آن رد مي‏كند، قانون خلع از ابتدا در شريعت اسلام وجود داشته است و به مقتضاى آن، زن حق دارد بنا به اسبابى كه دادگاه روشن مي‏شود، خواهان جدايى از همسرش شود كه يكى از اين اسباب، ناممكن بودن ادامه‏ى زندگي زناشويى است؛ در حالى كه قانون اسلام به زن مسلمان حق استفاده از اين قانون را مي‏دهد، و از اين نظر، چرا زن مسيحي از آن استفاده نكند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
پوزش
با سلام وعرض پوزش خدمت کاربران گرامی وبلاگ هیئت حسین بن علی (ع) این وبلاگ از امروز به صورت فعالانه وآنلاین کار خود را شروع خواهد کرد

                                                                                                            باتشکر

                                                                                   روابط عمومی هیئت حسین بن علی (ع)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
شناخت وهابیت : تاریخچه و تحولات و افکار

شناخت وهابیت : تاریخچه و تحولات و افکار

مقدمه:
مبحث مورد تحقیق تحت فصول مختلف مورد بررسى قرار خواهد گرفت در فصل اوّل بنحو خلاصه تاریخچه وهابیت بررسى و سپس در فصل دوّم خلاصه اى از افکار این فرقه مورد بررسى قرار خواهد گرفت

فصل اوّل: تاریخچه وهابیت:
مسلک وهابى منسوب به شیخ محمد فرزند "عبدالوهاب" نجوى است و این نسبت از نام پدر او "عبدالوهاب" گرفته شده است.
به گفته برخى از دانشمندان، علت اینکه این مسلک را بنام خود شیخ محمد نسبت نداده اند یعنى "محمدیه" نگفته اند. این است که مبادا پیروان این مذهب نوعى شرکت با نام پیامبر (ص) پیدا کنند. و از این نسبت سوء استفاده نمائید.
شیخ محّمد در سال 1115 هجرى قمرى در شهر "عُیینَه" از شهرهاى "نجد" تولد یافت. پدرش در آن شهر قاضى بود. شیخ از کودکى به مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقائد سخت علاقه داشت، و فقه حنبلى را نزد پدر خود که از علماء حنبلى بود، آموخت.
وى از آغاز جوانى بسیارى از اعمال مذهبى مردم "نجد" را زشت مى شمرد در سفرى که به زیارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک به مدینه رهسپار شد در آنجا توسل مردم را به پیامبر در نزد قبر آن حضرت انکار کرد سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به این قصد که از بصره به شام رود، مدتى در بصره ماند و با بسیارى از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولى مردم بصره وى را از شهر خود بیرون راندند. در راه میان "بصره و شام" زبیر نزدیک بود از شدت گرما و تشنگى و پیاده روى هلاک شود، اما مردى از اهل زبیر مى خواست از زبیر به شام سفر کند ولى چون توشه و خرج سفر به اندازه کافى نداشت مقصد را عوض کرد و رهسپار شهر احسا شد و از آنجا آهنگ شهر حریمله از شهرهاى نجد را نمود.‏
در این هنگام که سال 1139 بود، پدرش عبدالوهاب از عینبه به حریمله انتقال یافته بود.
شیخ محمد، ملازم پدر شد و کتابهائى نزد او فرا گرفت و به انکار عقائد مردم نجد پرداخت به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت همچنین بین او و مردم نجد منازعات سختى رخ داد و این امر چند سال دوام یافت تا اینکه در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب از دنیا رفت.
شیخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقاید خود و انکار قسمتى از اعمال مذهبى مردم ادامه داد و جمعى از مردم حریمله از او پیروى کردند و کار وى شهرت یافت وى از شهر حریمله به شهر عینبه رفت، رئیس وقت عینبه عثمان شیخ محمد نیز در مقابل اظهار امیدوارى کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد اطاعت کند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهاى او به امیر احسا رسید، وى نامه هایى براى عثمان نوشت که نتیجه اش این شد که عثمان عذر شیخ محمد را خواست.
شیخ محمد به او پاسخ داد که اگر مرا یارى کنى تمام نجد را مالک مى شوى، اما عثمان از او اعراض کرد و او را از شهر عینبه بیرون راند.
شیخ محمد در سال 1160 پس از آنکه از عینبه بیرون رانده شد رهسپار درعیه از شهرهاى معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه محمد بن مسعود (جد آل مسعود) بود وى به دیدن شیخ رفت و عزت و نیکى را به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را بوى بشارت داد و بدین ترتیب ارتباط میان شیخ محمد و آل مسعود آغاز گردید.
یکى از بزرگترین نقاط ضعف برنامه زندگى شیخ این است که با مسلمانانى که از عقائد کذائى او پیروى نمى کردند، معالمه کافر حربى مى کرد و براى جان و ناموى آنان ارزشى قائل نبود.
جنگهائى که وهابیان در نجد و خارج نجد از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراِ راه انداختند برهمین پایه بوده، هر شهرى که با جنگ و غلبه بر آن املاک خود قرار مى دادند و الّا به غنایمى که بدست مى آوردنداکتفاء مى کردند.
کسانى که با عقائد او موافقت مى کردند و دعوت او را مى پذیرفتند باید با او بیعت مى کردند و اگر کسانى به مقابله برخیزند باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد، طبق این رویه از اهالى قریه مضول در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند.
شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت. و پس از شیخ محمد پیروان او به همین روش ادامه دادند مثلاً در سال 1216 امیر مسعود و هابى سپاهى مرکب از بیست هزار مرد جنگى تجهیر کرد و به شهر کربلا حمله ور شد. کربلا در این ایّام در نهایت عظمت و شرف بود. زائرین ایرانى و ترک و عرب بدان روى مى آوردند، مسعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختى از ملاضمین و ساکنین آن نمود.
سپاه وهابى در شهر کربلا رسوائى به بار آورد و پنج هزار تن را به قتل رسانیدند پس از آن به طرف خزینه هاى مردم امام حسین (ع) حمله ور شده و اموال آنرا به غارت بردند.
از زمانیکه شیخ محمد بن عبدالوهاب عقائد خود را ابراز و مردم را به پذیرفتن آنها دعوت کرد، گروه زیادى از علماى بزرگ به مخالفت با عقائد او پرداختند، نخستین کسى که به شدت با او مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علماى حنبلى محسوب مى شوند.
در خاتمه این فصل باید دانست که شیخ محمد بن عبدالوهاب مبتکر و آورنده عقاید وهابیان نیست بلکه قرنها قبل از او این عقائد بصورتهاى گوناگون از افرادى مانند ابن تیمیه و شاگرد او ابن القیم اظهار شده است ولى بصورت مذهب تازه اى در نیامده و طرفداران زیادى پیدا نکرده بود.
ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه از علماى حنبلى که در 728 هجرى قمرى در گذشته است.
وى عقائد و آرائى برخلاف معتقدات عموم فرقه هاى اسلامى اظهار مى داشت و پیوسته مورد مخالفت علماى دیگر قرار داشت و به عقیده محققین همین عقائد بعداً اساس معتقدات وهابیان را تشکیل داده است.
در مقابل عقائد ابن تیمیه از طرف علماء اسلام، بالاخص علماء اهل سنت دو کار صورت گرفت:
1) نقد عقائد و آراء او و تألیف کتب فراوان از جمله این کتب:
ـ شفاء السقام فى زیارة قبر خیر الا نام ـ نویسنده تقى الدین سبکى.
ـ دفع الشبهه ـ تقى الدین المصنى و...
2) مراجع فتوى اهل تسنن در عصر ابن تیمیه به تفسیق و تکفیر وى برخاسته و او را بدعت گذارى مى دانستند.
غائله ابن تیمیه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش کرد و شاگرد معروف او ابن القیم هر چند به ترویج افکار استاد خود پرداخت ولى آثارى از آن باقى نبود تا اینکه فرزند عبدالوهاب تحت تأثیر افکار این تیمیه قرار گرفت و آل مسعود براى تحکیم پایه هاى امارت خود در منطقه نجد به حمایت از او برخاستند و باعث زنده شدن و رشد این افکار گردید و متأسفانه باعث ایجاد فرقه اى جدید در جامعه مسلمین گردید.

فصل دوّم: خلاصه اى از افکار فرقه وهابیت

بحث اوّل: وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا:
از مسائلى که وهابیان درباره آن حساسیت خاصى دارند مسأله تعمیر قبور و ساختن بنا بر روى قبور پیامبران و اولیاء الهى و صالحان است.
براى نخستین بار این مسأله را ابن تیمیه و شاگرد معروف او ابن القیم عنوان کرد و بر تحریم ساختن بناء و لزوم ویرانى آن، فتوى داده اند:
یجبُ هَدْمُ المشاهِدِ التّى بُنیت على القُبور، و لایُجوزُ ابقاءَهابَعد القدرةِ على هَدُمِها و إبطالُما یومّا و احداً.
ترجمه: ویران کردن بنائى که روى قبور ساخته شده است، واجب است و سپس از قدرت بر ویران کردن آن، ابقاءاش بهمان صورت حتى یک روز هم جائز نیست.
در سال 1344 هجرى قمرى که سعودیها بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که براى تخریب مشاهر بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکى بدست آوردند و با گرفتن فتوا از علماء مدینه، راه تخریب آنرا هموار کنند، از این جهت قاضى القضات نجد سلیمان بن بلیهد را روانه مدینه کردند که وى مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفتاء کند، از این جهت او سؤالها را به گونه اى طرح کرد که پاسخ آنها مطابق با نظریه وهابیان در خود سؤال گنجانیده شده بود، قسمتها از سؤالها به شرح ذیل است:
سؤال:
علماء مدینه منوره که خدا فهم و دانش آنان را زیاد کند درباره ساختن بناء بر قبور، و مسجد قرار دادن آن چه مى گویند، آیا جائز است یا نه و اگر جائز نیست و به شدّت در اسلام ممنوع مى باشد، آیا تخریب و ویران کردن و جلوگیرى از گزاردن نماز در کنار آن لازم و واجب است یا نه
اگر در یک زمین وقفى مانند بقیع که قبه و ساختمان بر روى قبور مانع از استفاده از قسمتهائى است که روى آن قرار گرفته است. آیا این کار غصب قسمتى از وقف نیست که هر چه زودتر باید رفع گردد و تا ظلمى که بر مستحق شده است از بین برود.
علماء مدینه در محیط پر از ارعاب و تهدید به سؤال شیخ چنین پاسخ گفتند:
بناء بر قبور بطور اتفاِ ممنوع است. به گواهى احادیثى که بر ممنوعیت آن دلالت مى کنند بدین جهت گروهى بر تخریب و ویران کردن آن فتوى داده اند و در این مطلب به حدیثى که ابى الهیاج از على نقل کرده است استناد جویند که به او فرمود: من تو را بر کارى مبعوث مى کنم که رسول خدا مرا براى آن برانگیخت، هیچ تصویرى را نمى بینى مگر اینکه آنرا محو کن و قبرى را مشاهده نمى کنى مگر اینکه آنرا مساوى و برابر بنما.
بطور خلاصه مى توان گفت وهابیان درباره تعمیر قبور غالباً به دو دلیل تکیه کرده اند :
1ـ اتفاِ علماء اسلام بر تحریم آن.
2ـ حدیث ابى الهیاج از امیرالمؤمنان على (ع).

تحلیل دلیل وهابیان:
براى بررسى دقیق دلیل وهابیان، آنرا با قرآن محک مى زنیم و سپس اجماع علماء و سیره مسلمین و حدیث ابى الهیاج را مورد بررسى قرار مى دهیم.
الف) نظریه قرآن درباره تعمیر قبور
آیه اى که بطور خاص در این موضوع وارد شده باشد وجود ندارد امّا از کلیات بعضى آیات مى توان حکم مسئله را به دست آورد.
"وَ من یُعّظِم شمائِرَ اللهِ فانّها مِن تَقْوَى القُلوب.
هر کس شمائر الهى را تنظیم و بزرگ شمرد به درستى آن نشانه تقوى دلهاست.
مقصود از شمائر خدا چیست
شمائر جمع شمیر، و به معناى علامت و نشانه است و مقصود از آن در این آیه نشانه هاى دین خداست.
لذا هر آنچه که شمار و نشانه دین الهى است بزرگداشت آن مایه تقواست و مسلماً انبیاء و اولیا الهى از بزرگترین نشانه هاى دین خدا هستند زیرا وسیله ابلاغ دین و گسترش آن در بین مردم بوده اند و یکى از طرِ بزرگداشت آنها حفظ آثار و قبور آنهاست.
ب) سیره مسلمین و اجماع ادعا شده در مورد تعمیر قبور:
پیامبرانى که در شبه جزیره مدفون شده داراى بارگاه و قبه بودند و در حال حاضر قسمتى از آن به همان شکل قبلى باقى است.
در خود مکه قبر اسماعیل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است و قبور ابراهیم خلیل، اسحاِ و یعقوب و یوسف همگى در فلسطین اشغالى است و داراى بنا هستند و مسلمانان در طول تاریخ دستور تخریب اینها را نداده اند و اگر واقعاً تعمیر قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود باید مسلمانان اقدام به تخریب آن مى کردند و حال آنکه نه تنها تخریب نکردند بلکه تجدید بنا نیز کرده اند و این داّل بر بطلان دلیل وهابیان است زیرا اگر این سیره مقبول نبود باید توسط پیامبر و ائمه و... مورد اعتراض قرارى گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمیر قبور است.
بعلاوه چگونه مى توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در حالیکه مسلمانان پیامبر گرامى را در اطاقى که عایشه در آن زندگى مى کرد دفن کردند و ابوبکر و عمر نیز در کنار حضرت دفن شدند و در زمانهاى مختلف بر آن عمارتها مى ساختند.
حال با این سیره قطعى وهابیان چگونه ادعاى اتفاِ علماء اسلام بر تحریم قبور را دارند.
ج) بررسى حدیث ابى الهیاج
براى بررسى حدیث ابتداء آن را نقل مى کنیم
"حَدّثنا یحیى بن یحیى و ابوبکر ابى شَیبه و زُهبُر بنُ حرب .
قال: یحیى اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وکیعٌ عن سفیان
عن حبیب بن اُبّى ثابت عن اَبى وائل عن ابى الّهیاج الاسرى.
قال لى على بن ابى طالب اَلا اَبْعَثُک على ما بَعَثنى علیه
رسولُ الله (ص) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و لاقبراً
مُشْرِفاً الاّ سَوّیته.
مؤلف صحیح مسلم از سه نفر به نامهاى یحیى و ابوبکر و زهیر نقل مى کند که وکیع از سفیان از حبیب از ابى وائل از ابى الهیاج نقل مى کنند که على به ابى الهیاج گفت ترا به سوى کارى بر انگیزم که پیامبر خدا مرا بر آن برانگیخت تصویرى را ترک مکن مگر اینکه آن را محو کنى و نه قبر بلندى را مگر این که آن را مساوى و برابر نسازى.
بعد از نقل حدیث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار مى دهیم:
1) سند حدیث
در سند حدیث افرادى نظیر وکیع، سفیان الثورى، حبیب بن ابى ثابت وجود دارد.
حافظ ابن حجر عقلانى در کتاب تهذیب التهذیب این افراد را مورد انتقاد قرار داده است.
از امام احمد حنبل درباره وکیع نقل مى کند
"انه اخطاء فى خمص ماةِ حدیث.
درباره سفیان ثورى از ابن مبارک نقل مى کند.
"حَدَثَ سفیانُ بحدیث فجئُته و هو یُدِلّسه فلما رانى استحیى.
سفیان حدیث مى گفت ناگهان من رسیدم دیدم که در حدیث تدلیس مى کند وقتى مرا دید خجالت کشید.
درباره حبیب ابن ابى ثابت از ابى حبان نقل مى کند که:
کان مُدّلسنا
درباره ابى وائل مى گویند: وى از نواصب و از منحرفان از امام امیر مؤمنان على (ع) بود.
باتوجه به مطالب فوِ در صحت حدیث شک و تردید وجود دارد.
2) دلالت حدیث:
دلالت حدیث نیز مانند سند حدیث مخدوش مى باشد زیرا محل استشهاد در حدیث جمله "و لاقبراً تشرفا الاّ سویته" است.
دو لفظ نیاز بدقت دارد:
الف) مُشْرفاً
ب) سویته
الف) لفظ "مشرف" در لغت به معنى عالى و بلند آمده
"المُشرف من الاماکن المالى و المُطَلّ على غیره"
مشرف، مکان بلند و مسلط بر دیگرى است.
صاحب قاموس مى فرماید:
"الشَرَف محرکة: المُلّو و مِنَ البیر سَنامُه.
شرف با حرکت راء: بلند و از شتر به قسمت کوهان آن مى گویند.
در نتیجه لفظ مشرف به معنى مطلق بلندى و بالاخص آن بلندى که به شکل کوهان شتر باشد گفته مى شود.
ب) لفظ "سویته" در لغت، مساوى قرار دادن و برابر کردن و کج و معوج را راست کردن است.
با عنایت به توضیح فوِ در حدیث دو احتمال وجود دارد.
1) حضرت به ابى الهیاج دستور داد که قبرهاى بلند را ویران کند و آنرا با زمین یکسان سازد.
این احتمال همان نظرى است که وهابیان بدان تمسک شده اند که از جهاتى مردود است.
اولاً: لفظ سویته به معنى ویران کردن نیامده است و الاّ باید در حدیث امام مى فرمود:
"و لاقبراً مشرفا الا سویته بالارض".
یعنى آنرا با زمین یکسان نمائى.
در صورتیکه امام چنین لفظى در حدیث نفرمودند.
ثانیاً: اگر مقصود همان چیزى باشد که وهابیان ادعا کرده اند چرا احدى از علماء اسلام بدان فتوى نداده است!
دلیل این امر روشن است زیرا برابرى قبر با زمین برخلاف سنت اسلامى است، و سنت اسلامى این است که قبر مقدارى بلندتر از زمین باشد لذا تمام فقهاى اسلام بر استجاب بلندى قبر از زمین به مقدار یک وجب فتوا داده اند.
"و ینوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.
مستحب است که خاک قبر، به اندازه یک وجب از زمین بلندتر باشد.
2) مقصود از این که قبر را مساوى کن این است که روى قبر را صاف و هم سطح و یکنواخت ساز. در برابر قبرهائى که بصورت پشت ماهى و کوهان شتر ساخته مى شوند.
در این صورت حدیث ناظر به این است که باید روى قبر صاف و مساوى باشد، نه به صورت پشت ماهى و کوهان شتر که در میان برخى از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعى همگى به استجاب آن فتوى داده اند.
مؤید این نظر در بین کتب اهل سنت صحیح مسلم است که حدیث را تحت عنوان باب الامر بستویه القبر آورده و اگر مقصود این بود که قبرهاى باب الامر بتخریب القبور و هوئها.
بعلاوه اگر مقصود از سفارش این بود که قبه ها و ابنیه اى که روى قبرها قرار دارد ویران کند. چرا على (ع) قبه هاى موجود در زمان حکومت خود را که بر روى قبور پیامبران الهى بود، ویران نکرد.
بر فرض که امام به ابى الهیاج دستور داده است که تمام قبرهاى بلند را با زمین یکسان کند این دستور هرگز بر لزوم تخریب بناء و ساختمانى که روى قبرها قرار دارد. دلالت ندارد
زیرا امام فرمود:
"و لا قبراً الاّ سویته"
و نفرمود "و لابناء و لاقُبه الاّ سویتها"
در حالیکه سخن ما درباره خود قبر نیست بلکه بحث درباره بناها و ساختمانى است که روى قبر انجام گرفته است.

مبحث دوّم: وهابیان و زیارت قبور:
در بین فرِ اسلامى گروه وهابى اصل زیارت قبور را حرام نمى دانند ولى سفر براى زیارت قبور اولیاء را حرام و ممنوع اعلام کرده اند امّا علماء اسلام به پیروى از آیات قرآن و احادیث مختلف زیارت قبور را تجویز کرده اند.
براى بررسى این بحث را در آئینه قرآن و احادیث مى نگریم.
1) قرآن:
"وَ لاتُصَل على اَحَد مِنُهم ماتَ اَبَداً و لاتَقُم على قَبْرِه اِنّهُم کَفِرُوا باللهِ وَ رَسُولِهِ و ماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ.
براى کسى از آنان(منافقان)اگر بمیرد هیچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان براى طلب مغفرت نایست آنان به خدا و پیامبر او کفر ورزیده ودر حالیکه فاسق و بدکارندمرده اند.
آیه مى فرماید درباره منافقین نماز نگزار و طلب مغفرت نکن، مفهوم آیه آنست که درباره غیر منافق اشکال ندارد.
2) حدیث:
رسول گرامى فرمود: زُورُا القبورَ فإنّها تُذَکِّرُکم الاخرةَ.
قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها، یادآورى آخرت مى گرد.
خلاصه اینکه از قرآن و حدیث اصل جواز زیارت قبور بدست مى آید و بعلاوه از احادیث فراوان مى توان حکم به فضیلت زیارت قبور داد از جمله در مورد رسول خدا (ص) وارد شده است:
"زارالنبى قبَ اُمهِ فَبَکى و أبکى مَنِ حَوْلَه... إستاذنتُ ربىّ فى اَنْ ازُورَ قَبرها فاَذِنَ فَزوروُا القبور فإنها تُذکّرُکم الموتَ.
پیامبر قبر مادر خود را زیارت کرد و در کنار قبر او گریست و کسانى را که دور او بودند گریاند، و فرمود: از خدایم اجازه گرفته ام که قبر مادرم را زیارت کنم، شما نیز قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها مایه یادآورى خداست.
دلائل وهابیان بر تحریم سفر براى زیارت قبور:
دلیل مهمى که بر تحریم سفر براى زیارت قبور اقامه کرده اند حدیثى است که در صحاح نقل شده است.
راوى حدیث ابوهریره است که مى گوید پیامبر فرمود:
"لاتُسَّثدُ الرحالُ الاّ إلى خلاثَهِ مساجدَ مَسجدى هذا وَمَسجُدِالحرام و مسجدِالاقصى".
بار سفر بسته نمى شود مگر براى سه مسجد، مسجد خودم، مسجدالحرام و مسجدالاقصى.
لفظ "الاّ" در این حدیث استثناء است و نیاز به مستثنى منه دارد لذا تقدیر انگونه مى شود: "لامُتشَدُ الرحال الى مسجد منَ المساجد الاّ ثلاثةِ مساجدَ.
لذا مفاد حدیث این مى شود که به هیچ مسجدى از مساجد بار سفر بسته نمى شود مگر به انى سه مسجد، نه اینکه بار سفر بسته شده براى هیچ مکانى ولو مسجد بنا شد جائز نیست.
در نتیجه هرگاه کسى براى زیارت پیامبران و اماملان و انسانهاى صالح، بار سفر ببندد و هرگز مشمول نهى حدیث نخواهد بود. زیرا موضوع بحث، عزم سفر براى مساجد است و از میان تمام مساجد، این سه مسجد استثناء شده است. اما عزم سفر، براى زیارت مشاهر که از موضوع بحث بیرون است، داخل شهى نمى باشد.
بعلاوه این حدیث با صریح قرآن و سیره پیامبر مخالف است زیرا قرآن مى فرماید:
فَلَو لانَضَرَ مِنْ کُلِّ فِرقةِ منهم طائفهٌ رلیَتَفقَّهُوافِى الدّینَ وَ لیُنْذِرُوا قَوْمُهم إذا رَجَعُوا الیهم ولَعَلَّمُ یَحْذَرُون.
چرا از هر قبیله اى گروهى کوچ نمى کنند که دین را بیاموزند و قبیله خود را پس از بازگشت بترسانند شایدم نان بترسند.
این آیه کوچ کردن براى آموزش دین را جائز مى داند بلکه بدان تشویق و ترغیب مى نماید و مخالف مدعاى وهابیان است.
همچنین سیره پیامبر گواه برآنست که در هرشنبه پیاده و سواره براى زیارت مسجد قبا مى آمدند و فرزند
عمر نیز چنین کرد.

مبحث سوّم: وهابیان و توسّل به اولیاء الهى:
از روزى که شریعت اسلام بوسیله پیامبر ابلاغ شد توسل به عزیزان درگاه الهى از جمله مسائلى است که بیان مسلمانان جهان رواج کامل دارد.
در این بین تنها بوسیله ابن تیمیه توسّل به اولیاء الهى مورد انکار قرار گرفت و سپس از دو قرن محمد بن عبدالوهاب راه او را پیمود و جریان انکار را تشدید کرد و آنرا نامشروع و بدعت دانست.
براى بررسى این مبحث شایسته است که آنرا در احادیث و سیره مسلمانان جستجو کنیم تا هرگونه شبهه اى دفع شود.
قبل از هر چیز باید دانست که توسل دو صورت دارد:
1) توسل به ذات اولیاء الهى
اللّهُم اِنى اَتَوسلُ الیک بِنبیّک مُحَمد (ص) أن تَقْضِىَ حاجَتى.
بارالها من به پیامبرت محمد (ص) توسل مى جویم که حاجت مرا روا فرما.
2) توسل به مقام و قرب و نزدیکى آنها بدرگاه الهى مثل اینکه گفته شود:
اللّهم اِنّى اتوسَلُ الک بجاه مُحَمد (ص) و مرتبه و حقه ان تقضى حاجتى.
بارالها مقام و احترام محمد (ص) را که در نزد تو دارند وسیله اداى حاجتم قرار مى دهم.
به نظر وهابى ها هر دو نوع توسل ممنوع و حرام است و با بررسى احادیث و سیره مسلمین درخواهیم یافت که این نظریه درست نیست.
احادیث: براى نمونه یک حدیث را ذکر مى کنیم:
حدیث عثمان بن حنیف:
انّ رجلاً ضریرّا الى النبى (ص) فقال اُدعُ اللهَ أنَ یُعافِینَى فقالُ اِنْ یشئْتَ دَعَوْتُ و اِنْ یِشئتَ صَبَرتُ و هُو خیرٌ قال فَادْعُه فَاَمَره أنْ یَتوضا فَیُحِسنَ وُضؤه ویُصَلّى رَکْعَتینَ وَ یَدْعُو بِهذا الدُعاء: اللّهمِ إنّى أشألک، و اَتَوجّه إلیک بنبِّیِک مُحمد نبىّ الرحَمة یا محمدُ إنّى اَتِوجّه یک الى ربّى فى حاجتى.
لِتَقْضِى، أللّهم سُفّعه فّى، قالُ ابن حنیف فوالله ماقَفَرْقنا و قال بنا الحدیثُ حتّى دَخَلَ علینا کان لم یکُن به ضُر.
معنا: مرد نابینائى حضور پیامبر رسید و گفت از خداوند بخواه، به من عافیت بخشد، پیامبر فرمود:
اگر مایل هستى دعا کنم و اگر مایل هستى صبر کن که بهتر است مرد نابینا گفت دعا بفرمائید:
پیامبر به او دستور داد وضو بگیرد و در وضوى خود دقت کند و دو رکعت نماز بگذارد و این چنین دعا کند.
پروردگارا من از تو درخواست مى کنم وسیله پیامبرت محمد پیامبر تو به خدایم متوجه مى شوم تا خدا حاجتم را برآورده بفرماید پروردگارا شفاعت او را درباره من بپذیر...
در مورد این حدیث از نظر سند و دلالت باید بحث شود.
اما سند حدیث:
در اتقان و صحت سند حدیث سخنى نیست و پیشواى وهابیان ابن تیمیه نیز سند را صحیح خوانده و گفته است که مقصود از ابوجعفر که در سند حدیث است همان ابوجعفر خطمى است که ثقه است.
رفاعى نویسنده معاصر وهابى درباره این حدیث مى گوید:
شکى نیست که این حدیث صحیح و مشهور است.
در نتیجه در سند حدیث جاى بحث و مناقشه نیست.
دلالت حدیث:
از مضمون حدیث بدست مى آید که پیامبر به فرد نابینا تعلیم داد که پیامبر رحمت را وسیله خود قرار دهد و به او توسل بجوید و از خدا بخواهد که حاجتش را برآورده سازد.
به عبارت واضح تر نابینا از خدا بوسیله نبى درخواست برآورده شدن حاجتش را نمود نه اینکه دعا و نبى را وسیله قرار دهد و اگر کسى این ادعا را کند لازمه اش در تقدیر گرفتن لفظ دعا است که عدم تقدیر اولى و صحیح است.
ولذا تلاش این گروه در توجیه حدیث و تقدیر لفظ دعا درست نیست و این مطلب که نابینا به خود نبى (ص) توسل جسته است از فقرهاى مختلف حدیث بدست مى آید از جمله
‏1ـ اللهّم إنى اَسْألُکَ وَاَتَوَجَه الیک بنبیک
بارالها از تو درخواست مى کنم و به تو روى مى آورم بوسیله پیامبرت .
در این فقره از حدیث نابینا بوسیله خود پیامبر خدا (بنبیک) به خداوند روى مى آور.
2) محّمد نبى الرحمه.
در حدیث لفظ نبیک را با جمله محمد نبى الرحمه توصیف مى کند تا دقیقاً منظور روشن گردد.
3) یا محمد انى اتوجه بک الى ربى.
لفظ "بک" مى رساند که حضرت محمد (ص) را وجهه دعاء خود قرار داده نه دعاى او را.
در مجموع تقدیر گرفتن لفظ دعاء در تمام فقرات و ردّ کردن توسلّ به خود پیامبر توسط رفاعى نویسنده معاصر وهابیت صحیح نیست.
شیخ منصور على ناصف از علماء بزرگ قرن حاضر مصر و مؤلف "التّاجُ لِلُا صُولِ فى احادیثِ الرسول پیرامون حدیث مطالبى دارد.
وى پس از نقل حدیث و تصدیق صحت آن از طریق قرمؤى و ابن ساجه مى نویسد:
"این نصوصِ صحیح ما را به صحت توسل به صالحان رهبرى مى کند و نشان مى دهد که نه تنها توسل جائز است بلکه مستحب و خواسته شده است.
ما در کتاب نیت، داستان توسل گروهى را که در غار محبوس شده بودند به اعمال صالح خود نقل کردیم، هرگاه توسل به عمل صالح صحیح و پا برجا شد، توسل به صالحان که مبدأ و مصور اعمال صالح مى باشند به نحو شایسته صحیح تر خواهد بود.
انصاف و پیروى از حق بهتر از پیروى از مذهبى است که انسان انتخاب کرده است و بازگشت به حق فضیلت است.
سیره مسلمین در مسأله توسلّ:
سیره مسلمین در زمان پیامبر و پس از او پیوسته بر توسلّ به ذات اولیاء الهى و مقام و منزلت آنها جارى بوده است و در این مورد مى توان به احادیث معتبره رجوع کرد. از جمله این احادیث توسلّ عمر به عباس عموى پیامبر است.
حدیث از این قرار است:
"در سال و ماده وقتى قحطى به اوج خود رسید، محمد وسیله عباس طلب باران کرد، خداوند بوسیله او آنان را سیراب کرد. و زمین ها سرسبز گردید. پس عمر روبه مردم کرد و گفت:
به خدا سوگند عباس وسیله ما است بسوى خدا و مقامى نزد خدا دارد و...
صحیح نجارى اصل مطلب را به گونه اى دیگر نقل کرده است.
"عمر بن الخطاب در مواقع قحطى به عباس بن عبدالمطلب متوسل مى گرددد و مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پیامبرت متوسلّ مى شدیم، و رحمت خود را مى فرستادى اکنون به عموى پیامبرت متوسلّ مى شویم، رحمت خود را بفرست، در این هنگام باران ریزش کرد و همگى سیراب شدند.
در مجموع باتمسک به احادیث و سیره مسلمین بطلان نظر وهابیان در این مورد نیز مشخص شد.

مبحث چهارم: وهابیان و تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء
وهابیان تبرک به آثار اولیاء را شرک مى دانند و کسى که محراب و منبر و ضریح پیامبر را ببوسد مشرک مى خوانند گرچه در آن عمل هیچگونه الوهیتى نباشد بلکه عشق به پیامبر سبب این اعمال شده باشد.
براى بررسى بطلان این عقیده در قرآن و احادیث و سیره مسلمین سیرى خواهیم داشت.
1ـ قرآن کریم
"اذهبوا بقیصى هذا فالقوه على وجه ابى یات بصیراً.
یوسف مى گوید: پیراهن مرا ببوید و بر صورت پدرم بیفکنید تا او بینائى خود را باز یابد.
یعقوب نیز پیراهن یوسف را بر دیدگان خود افکند و بینائى اش را بدست آورد لذا قرآن مى فرماید:
فلما ان جاء البشیر القاه على وجهه فارتو بصیراً.
با این آیات روش و عمل یعقوب که از پیامبران الهى است آیا تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء شرک است!
2ـ احادیث
بررسى زندگانى پیامبر بروشنى گواه بر این مطلب است که یاران آن حضرت در تبرکّ جستن به آب وضوى پیامبر از یکدیگر سبقت مى گرفتند.
در این مورد احادیث موجود در دو منبع مهم اهل سنت را مورد بررسى قرار مى دهیم:
الف) نجارى در جریان صلح حدیبیه مى نویسد:
هرگاه پیامبر وضو مى گرفت، یاران او براى ربودن قطرات آب وضوء آن حضرت بر یکدیگر سبقت مى گرفتند.
همچنین نجارى درباره صفات پیامبر از وهب بن عبدالله نقل کرده است که مردم دستهاى پیامبر را به صورت خویش مى کشیدند وى نیز دست آن حضرت را گرفته و به صورت خود کشیدم و دست او خوشبوتر از مشک بود.
ب) مسلم در کتاب خود در این مورد مى گوید:
پیامبر سر خود را مى تراشید و یاران او در اطراف او بودند و هر تارى از موى او در دست یکى از آنان بود.
3ـ سیره مسلمین
ذکر خلاصه اى از سیره مسلمین در این مورد بطلان نظر وهابیان را به اثبات خواهد رساند.
الف) دخت گرامى پیامبر پس از درگذشت و دفن پیامبر گرامى، در کنار قبر وى ایستاد و مقدارى از خاک قبر را برداشت و به صورت گذاشت و گره کرد و دو شعر را سرود.
"ماذا عَلَى من شَمَّ تُرْبَةَ احمدَا***اُن لایَشُمَ مَدى الزمانِ غَوالیاً
چه مى شود بر آن کسى که خاک قبر احمد را ببوید، دیگر تا زنده است مشکهاى گران قیمت را ببوید.
"مُبْعتَ عَلَىّ مَصائب لوانها***مُّبعت على الایام میژن لیالیا
مصیبت هائى بر من وارد شد که اگر بروزهاى روشن وارد مى شد به شب تار تبدیل مى شدند.
ب) امیر مؤمنان على (ع) مى گوید:
سه روز از دفن پیامبر گذشته بود که عرب بیابانى آمد و خود را بر قبر پیامبر افکند و خاک قبر او را بر سر خود پاشید و شروع به سخن گفتن با پیامبر کرد و گفت اى پیامبر خدا سخن گفتى ما نیز شنیدیم، حقائق را از خداوند گرفتى ما نیز از تو گرفتیم از جمله چیزهائى که خداوند بر تو نازل کرده است این اتس:
وَلَو انّهم إذ ظَلَمو انفُسَهمُ.
من نیز بر خویشتن ستم کرده ام براى من از خدا طلب آمرزش بفرما ناگهان ندائى شنید که گناهان تو بخشیده شد.
نکته مهم: این همه نقلهائى که در مورد تبرک و استشفاء به آثار اولیاء در کتب تاریخى آمده است هیچگاه نمى تواند دروغ و بى اساس باشند.
و بر فرض بى پایگى و دروغ این نقلها، باز هر مقصود ما گواهى مى دهند زیرا اگر چنین کارهائى شرک و بدعت و یا نامشروع و حرام به شمار مى رفت هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصیت هاى اسلامى نسبت نمى دادند زیرا افراد دروغگو در زمینه هائى دروغ پردازى مى کنند که مورد پذیرش جامه باشد تا مردم سخن آنها را بپذیرند و هرگز اینگونه کارها را به صالحان نسبت نمى دهند. زیرا در این صورت با مقاومت و عدم پذیرش مردم روبرو مى شوند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تبریک

اعیاد شعبانیه را به تمام مسلمین جهان تبرک وتهنیت عرض مینماییم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
فرقه ضاله بهائيت
از  فرقه ضاله بهائيت چه مى دانيد؟
آيا مى دانيد از چه راههايى نفوذ مى كنند؟
آيا مى دانيد هزينه اين فرقه توسط صهيونيست ها پرداخت مى شود؟
آيا مى دانيد اين فرقه توسط انگليسى ها ساخته شد؟
آيا مى دانيد مركز آن در فلسطين اشغالى است؟
آيا مى دانيد آمريكا از آنان حمايت مى كند؟
آيا مى دانيد وجود مهدويت را منكر هستند؟

تاريخ پيدايش و پديد آورنده بابيه
مسلك بابيگرى در قرن سيزدهم قمرى (نوزدهم ميلادى) توسط فردى به نام سيد على محمد پديد آمد. وى در اول محرم سال 1235 يا 1236 (1820 ميلادى) در شيراز متولد شد و در بيست و هفتم شعبان سال 1266 در تبريز به جرم ارتداد به دار آويخته شد.

بابيه او را «حضرت اعلى‏» و «نقطه اولى‏» لقب داده‏اند. وى تحصيل ابتدايى و آموزش اندكى عربى را در شيراز گذراند. سپس پنج‏سال در بوشهر اقامت گزيد و به تجارت- كه پيشه پدرى او بود- اشتغال داشت. در همان ايام كه نوجوانى بيش نبود، دست‏به كارهاى غير متعارف مى‏زد و به اوراد و طلسمات كه حرفه رمالان و افسونگران بود. سخت علاقه‏مند بود. در هواى بسيار گرم تابستان بوشهر هنگام بلندى آفتاب، بر بالاى بام مى‏ايستاد و براى تسخير آفتاب اوراد مى‏خواند و حركات مرتاضان هندى را تقليد مى‏كرد.

پس از بازگشت از بوشهر به شيراز، كار و كسب را رها كرد و براى كسب علم و سير و سياحت رهسپار عراق و حجاز گرديد و در كربلا در سلك شاگردان سيد محمد كاظم رشتى (1203- 1259 ق) در آمد. سيد كاظم رشتى كه از شاگردان شيخ احمد احسايى بود درباره ائمه طاهرين عليهم السلام افكار و عقايد غلو آميزى داشت و آنان را مظاهر تجسم يافته خدا يا خدايان مجسم مى‏انگاشت و مى‏گفت‏بايد در هر زمانى يك نفر ميان امام زمان (عج) و مردم باب و واسطه فيض روحانى باشد. اين گونه عقايد توجه سيد على محمد را به خود جلب كرد، و از مريدان خاص وى گرديد، و از همانجا بود كه فكر دعوى با بيت در ذهن او راه يافت.

پس از فوت سيد كاظم رشتى، در سال 1260 ق سيد على محمد نخست ادعاى ذكريت و بعد ادعاى بابيت (يعنى باب علوم و معارف خدا و راه اتصال به مهدى موعود «عج‏» ) و سپس ادعاى مهدويت نمود و به تدريج ادعاى ثبوت و شارعيت كرد و مدعى وحى و دين جديد گرديد، و بالاخره اين ادعا را به ادعاى نهايى ربوبيت و حلول الوهيت در خود پايان داد.

سرگذشت‏سيد باب پس از دعوى بابيت
در آغاز امر هيجده تن از شاگردان سيد كاظم رشتى كه نزد بابيان به حروف حى (ح 8، ى 10) مشهورند به باب ايمان آوردند، و هر كدام در نقطه‏اى به تبليغ مسلك بابيگرى پرداخته، جمعى را به آيين او در آوردند. خود باب نيز از عراق به مكه رفت و در آنجا دعوى مهدويت‏خود را آشكار ساخت. سپس به بوشهر بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. فعاليت‏بابيان، علماى شيعه و نيز حكومت قاجار را نگران ساخت. از اين رو به دستور حكمران فارس، باب را از بوشهر به شيراز منتقل كردند، ولى او دست از فعاليتهاى تبليغى خود برنداشت، لذا به دستور حاكم شيراز مجلس مناظره‏اى بين او و علماى شيعه ترتيب داده شد، و او از عقايد خود اظهار ندامت كرد. وى را به مسجد بردند و او در جمع مردم دعاوى خود را تكذيب و استغفار كرد.

اما پس از چندى بار ديگر همان ادعا را تكرار و تبليغ مى‏كرد. از اين رو، او را دستگير و زندانى كردند، و پس از مدتى از شيراز به اصفهان منتقل گرديد و از آنجا وى را به آذربايجان بردند و در قلعه چهريق- نزديك ماكو- زندانى كردند (1263 ق) . سپس از آنجا وى را به تبريز بردند و در حضور ناصر الدين ميرزا (وليعهد ناصر الدين شاه) در مجلس علما محاكمه كردند و سرانجام به جرم ارتداد از دين و افساد در ميان مؤمنين به دار آويخته شد (1266 ق) .

تاليفات باب
نخستين تاليف وى كتابى است در تفسير سوره يوسف كه بابيان آن را «قيوم الاسماء» مى‏خوانند. از ديگر كتابهاى مشهور او مجموعه الواح وى خطاب به علما و سلاطين و كتاب صحيفه بين الحرمين است كه بين مكه و مدينه نوشته شده است. «بيان‏» ، مشهورترين كتاب او به عربى و فارسى است. سبك تاليف او مخلوطى از عربى و فارسى است، و عربى نويسى او غالبا نويسى او غالبا با موازين نحو و دستور زبان مطابقت ندارد. نزد با بيان اين كتاب به صورت كتاب وحى و شريعت و احكام آسمانى تلقى مى‏شود.

در باب چهارم از واحد ششم كتاب بيان آمده است: در چهار منطقه نبايد كسى جز بابى وجود داشته باشد: در فارس، خراسان، آذربايجان و مازندران.

در باب هيجدهم از واحد هفتم آمده است: اگر كسى ديگرى را محزون سازد، واجب است كه نوزده مثقال طلا به او بدهد. و اگر ندارد. نوزده مثقال نقره بدهد.

در باب پانزدهم از واحد هشتم آمده است: بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براى طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسى باردار نشد، حلال است‏براى حامله شدن او از يكى از برادران بابى خود يارى بگيرد، نه از غير بابى.

در باب چهارم از واحد هشتم آمده است: هر چيزى بهترين آن متعلق به نقطه (يعنى خود باب) و متوسط آن متعلق به حروف حى (هيجده تن ياران باب) بوده و پست‏ترين آن براى بقيه مردم است.

ميرزا حسينعلى بهاء و مسلك بهائيه
ميرزا حسينعلى در سال 1233 ق در دهكده‏اى از توابع نور مازندران متولد شد و در حوالى سال 1310 ق در عكا در اثر بيمارى درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.

تحصيلات مقدماتى و خواندن و نوشتن و مقدارى عربى را- طبق سنت رايج زمان- آموخت. سپس به خدمت دولت در سمت منشيگرى و ديوان در آمد، و پس از چندى به حلقات درويشان پيوست و مانند آنها زلف و گيسوى بلند گذاشت و لباس قلندرى بر تن كرد.

با ظهور غوغاى باب، ميرزا حسينعلى و برادر ناتنى‏اش يحيى صبح ازل و تنى چند از خاندانش به باب پيوستند، و پس از اعدام باب، يحيى صبح ازل دعوى جانشينى او را كرد. ميرزا حسينعلى در آغاز تسليم او شد. اما پس از مدتى، رقابت‏با برادر را آغاز كرد و نخست ادعاى «من يظهره اللهى‏» - كه در سخنان باب آمده بود كرد و به تدريج‏بر ادعاهاى خود افزود تا به ادعاى رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را الهيكل الاعلى ناميد (انا الهيكل الاعلى) و مدعى شد كه سيد على محمد باب زمينه‏ساز و مبشر ظهور وى بوده است.

سفارتخانه‏هاى خارجى- خصوص روس- با صراحت از برادرش حمايت مى‏كردند و دولت را از تصميم شديد عليه آنها تهديد مى‏كردند.

سرانجام با فشار علماى اسلامى و مسلمانان، حكومت وقت مجبور شد در سال 1269 ق آن دو را با جمعى از پيروان آنها به بغداد تبعيد كند. عراق در آن زمان- به سان بسيارى از مناطق اسلامى- تحت‏حكومت مركزى عثمانى اداره مى‏شد. پس از مدتى كه كشمكش ميان دو برادر بر سر رهبرى با بيان و درگيرى طرفداران آنان بالا گرفته بود، دولت عثمانى هر دو را به دادگاه كشاند، و دادگاه حكم تبعيد آن دو را دو نقطه دور دست و جدا از هم صادر كرد، از اين رو، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس و حسينعلى بهاء و طرفدارانش به عكا در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند، ولى تكفير و تبليغ عليه يكديگر را هرگز رها نكردند.

در اين ايام بود كه اطرافيان صبح ازل به فرقه «ازليه‏» و پيروان ميرزا حسينعلى به فرقه «بهائيه‏» ناميده شدند و آنهايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى «بابى‏» باقى ماندند.

سرانجام در اين كشمكش ميرزا حسينعلى كه بيشتر مورد حمايت ايادى استعمار بود غلبه يافت و ازليه به دست فراموشى سپرده شدند.

عباس افندى و شوقى افندى
پس از مرگ ميرزا حسينعلى همه چيز راه فراموشى و سكوت پيش گرفت. بابى‏ها كم كم محو و فراموش مى‏شدند، و بهايى‏ها در حالت صبر و انتظار به سر مى‏بردند، تا اينكه پسر ارشد ميرزا حسينعلى به نام عباس افندى كه عبد البهاء لقب گرفت، به تجديد آن پرداخت. وى در سال 1844 م. متولد و در سال 1921 م. در گذشت.

عباس افندى در محيط حكومت عثمانى و داخل ايران مجالى براى فعاليت‏خود نمى‏يافت. بدين جهت در سال 1911 م. به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس آمريكا رابطه ويژه‏اى برقرار كرد، و در جريان جنگ جهانى اول (1914) خدمات زيادى براى انگلستان انجام داد، و پس از پايان يافتن جنگ، به پاس اين خدمات، طى مراسمى لقب سر (Sir) و نشان نايت هود (Knight Hood) كه بزرگترين نشان خدمتگزارى به انگليس است، به وى اعطا شد. بدين صورت بهائيگرى به عنوان ستون پنجم و يكى از ابزار سياست استعمارى انگليس- و نيز آمريكا- مبدل شد.

از پيروان عباس افندى به «بابيه بهائيه عباسيه‏» تعبير مى‏شود.

پس از مرگ عبد البهاء، رهبرى بهائيان به دست‏شوقى افندى- نوه دخترى ميرزا حسينعلى- افتاد كه تا سال 1957 م. ادامه يافت. پس از مرگ او، گروه نه نفرى بيت العدل- كه مركز آن در حيفاى اسراييل قرار دارد- بهائيان و بهائيگرى را اداره مى‏كند، هر چند در واقع دستهاى مرموز استعمار دست اندركاران بهائيت‏اند.

نوشته‏هاى ميرزا حسينعلى
در ميان نوشته‏هايى كه از پراكنده‏گويى‏هاى ميرزا حسينعلى بهاء جمع آورى شده، دو اثر از ديدگاه بهاييان به گونه‏اى به عنوان كتاب شريعت و وحى تلقى مى‏شود: يكى كتاب «ايقان‏» به زبان فارسى است كه به گمان آنان در بغداد بر او وحى شده است، و ديگرى كتاب «اقدس‏» به زبان عربى مخلوط و دست و پا شكسته كه مى‏پندارند در عكابر او نازل شده است (و يا خود كه تجسمى از خداوند بود بر خود نازل نمود!) .

مكاتيب يا نوشته‏هاى ديگر بى محتوا به نامهاى كلمات مكنونه، هفت وادى، كتاب مبين، سؤال و جواب و امثال آن نيز به او نسبت داده شده است.

دعوى الوهيت ميرزا حسينعلى
در كتاب اقدس (ص 1) خود را منبع وحى و تجلى خدا معرفى كرده، مدعى مى‏شود كه خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است. و در كتاب مبين (ص 229) مى‏گويد: لا اله الا انا المسجون الفريد!و در كتاب ايام تسعه (ص 50) درباره روز تولد خود مى‏گويد: «فيا حبذا هذا الفجر الذى فيه ولد من لم يلد و لم يولد» !و در كتاب ادعيه محبوب (ص 123) بهائيان در دعاى سحر مى‏خوانند: الهى تو را به حق ريش جنبانت قسم مى‏دهم. . . !

در يكى از قصايد ميرزا حسينعلى آمده است:

كل الالوه من رشح امرى تالهت

و كل الربوب من طفح حكمى تربت

ادعاى نسخ شريعت اسلام
عقيده عمومى بهائيان اين است كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديد و دوره رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و اله سپرى شده است، و اين دوره، دوران زمامدارى جمال اقدس الهى و آيين اوست، ولى بعد از او نيز خداوند بارها بر زمين هبوط و تجلى خواهد كرد، به اعتقاد آنان پس از حضرت محمد صلى الله عليه و آله نخست‏باب و پس از او حسينعلى بهاء به عنوان ظهور الهى به عالم آمدند و لا اقل تا هزار سال ديگر ظهور الهى در عالم نخواهد بود.

عبادت و احكام در مسلك بهائيه
1- نماز در آيين بهايى نه ركعت است كه به صورت انفرادى در صبح و ظهر و شام بر هر بالغى واجب است. و قبله آنها شهر عكاست كه قبر ميرزا حسينعلى بهاء در آن واقع شده است. براى نماز وضو نيز لازم است، ولى اگر كسى آب براى وضو نداشته باشد، به جاى وضو پنج‏بار مى‏گويد: «بسم الله الاطهر الاطهر» . و جز در نماز ميت، نماز جماعت ندارند.

2- روزه آنان يك ماه به مقدار نوزده روز است، زيرا در اصطلاح آنان هر ماه نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ايام سال 361 روز است. آخرين روز ماه روزه آنها مصادف با عيد نوروز است.

3- حج آنها زيارت خانه‏اى است كه در شيراز كه سيد على محمد باب در آن متولد شده، يا خانه‏اى كه ميرزا حسين على بهاء الله در مدت اقامت‏خود در عراق در آن زندگى مى‏كرد، و براى آن وقت‏خاصى مقرر نشده است.

4- هر مرد فقط مى‏تواند يك زن داشته باشد، در كتاب اقدس ازدواج با دو زن با رعايت عدالت جايز دانسته شده است. ولى عبد البهاء در تفسير آن گفته است چون شرط عدالت هيچ گاه تحقق نمى‏يابد، پس در واقع در ازدواج تعدد راه ندارد. و ازدواج با زن پدر حرام است و با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.

5- تمام اشيا پاك است، حتى امثال بول و غائط و سگ و خوك و. . .

6- در آيين بهائيت‏سهم ارث پسر و دختر مساوى است، چنانكه سن بلوغ آنها هم يكسان است (يعنى پانزده سالگى) .

7- مراكز مهم اجتماعات رسمى آنها يكى «حظيرة القدس‏» (در عشق آباد) و ديگرى «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگو (آمريكا) است. (1)


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
زندگی نامه استاد حسن زاده آملی

 

شيخ عارف، کامل مکمّل، واصل به مقام منيع قرب فريضه، حضرت راقی به قله های معارف الهی، و نائل به قلّه بلند و رفيع اجتهاد در علوم عقليه و نقليه، صاحب علم و عمل، و طود عظيم تحقيق و تفکير، حِبر فاخر و بحر زاخر و عَلَم علم، عارف مکاشف ربانّی، فقيه صمدانی عالم به رياضيات عاليه از هيئت و حساب و هندسه، عالم به علوم غريبه و متحقق به حقائق الهيه و اسرار سبحانيه، مفسِّر تفسير انفسی قرآن فرقان، استاد اکبر، معلم اخلاق، مراقب ادب مع الله و مکمل نفوس شيّقه الی الکمال، آيه الله العظمی حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن بن عبدالله طبری آملی (حفظه الله تعالی) که به «حسن زاده» شهرت دارند، در اواخر سال 1307 هجری شمسی در روستای ايرای لاريجان آمل متولد و در حجر کفالت و تحت مراقبت پدر و مادری الهی، بزرگوار و اهل يقين، تربيت و از پستان پاک مادری عفيفه صديقه طاهره و پاک از ارجاس حين الولادهکه پستان معرفت و اخلاص و صداقت بود، شير نوشيدند و پرورش يافتند.

در حالی که شش ساله بودند، به مکتبخانه خدمت يک معلم روحانی شرفياب شدند و پيش او خواندن و نوشتن ياد گرفتند و تعدادی از جزوات متداول در مکتبخانه های آن زمان را خواندند، تا اينکه در خردسالی تمام قرآن را به خوبی ياد گرفتند.

پس از آن وارد دوره ابتدايي شدند. تاريخ ورود حضرت استاد (حفظه الله تعالی) به مدرسه روحانی (حوزه علميه) مهرماه سال 1323 هجری شمسی مطابق با شوال المکرم سال 1363 هجری قمری بود.

تحصيلات کتب ابتدائيه را که در ميان طلّاب علوم دينيّه معمول و متداول است از نصاب الصبيان و رساله عمليه فارسی آيه الله سيد ابوالحسن اصفهانی (چون ايشان مرجع علی الاطلاق در آن زمان بودند) و کليات سعدی، گلستان سعدی و جامع المقدمات و شرح الفيه سيوطی و حاشيه ملا عبدالله بر تهذيب منطق و شرح جامی بر کافيه نحو و شمسيه در منطق و شرح نظام در صرف، مطوّل در معانی و بيان و بديع و معالم در اصول، تبصره در فقه و قوانين در اصول تا مبحث عام و خاص را در آمل که همواره از قديم الدهر واجد رجال علم بوده، از محضر مبارک روحانيين آن شهر آيات عظام و حجج اسلام: محمد آقا غروی و آقا عزيزالله طبرسی و آقا شيخ احمد اعتمادی و آقا عبدالله اشراقی و آقا ابوالقاسم رجائی و غيرهم که همگی از اين نشأه رخت بربسته اند و به رياض قدس در جوار رحمت ربّ العالمين آرميده اند، فرا گرفتند و نيز از حضرت آيه الله عزيزالله طبرسی تعليم خط می گرفتند تا اينکه خود حضرتش در آمل چند کتاب مقدماتی را تدريس می کردند.

 مهاجرت به تهران

پس از آن در شهريور 1329 هجری شمسی به تهران آمدند و چند سالی در مدرسه مبارک حاج ابوالفتح (رحمه الله عليه) به سر بردند و باقی کتب شرح لمعه از عام و خاص قوانين تا آخر جلدين آنرا در محضر شريف مرحوم آيه الله آقا سيد احمد لواسانی (رضوان الله تعالی عليه) درس خواندند.

و بعد از آن چندين سال در مدرسه مبارک مروی به سر بردند. و به ارشاد جناب آيه الله حاج شيخ محمد تقی آملی (قدس سره) به محضر مبارک علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانی طهرانی (اعلی الله مقامه) رسيدند و آن بزرگوار چون پدری مهربان، ساليانی دراز در کنف عنايتش، همّ خويش را به تربيت و تعليم ايشان مصروف داشت – به مدت 13 سال – و از فنونی چند دری بروی ايشان گشود.

 از منقول تمام مکاسب و رسائل شيخ انصاری (قدس سره) و جلدين کفايه آخوند خراسانی (قدس سره) و پس از آن کتاب طهارت و کتابهای صلوه و خمس و زکات و حج و ارث جواهر را به صورت درس فقه خارج استدلالی محققانه، تا اينکه مطمئن شد و باور نمود که بر استنباط فروع از اصول تواناست. آنگاه حضرتش را به تصديق مُنّه استنباط و قوه اجتهاد مشرف ساخت.

از معقول اکثر شرح خواجه طوسی (قدس سره) بر اشارات ابن سينا  (قدس سره) و اکثر اسفار ملاصدرا  (قدس سره) و کتاب نفس و حيوان و نبات و تشريح شفای شيخ الرئيس که از کتاب نفس تا آخر طبيعيات شفاء است. از تفسير تمام دوره تفسير مجمع البيان طبرسی از بدو تا ختم آن.

 از کتب قرائت و تجويد:

شرح شاطبيه به نام «شراج المبتدی و تذکار المقری المنتهی» که شرح علامه شيخ علی بن قاصح عذری بر قصيده لاميه منظومه علامه شيخ قاسم بن فيره رعينی شاطبی در علم قرائات است. اين قصيده 1375 بيت دارد که قافيه همه ابيات فقط «لام» است. مطلع اين ابيات:

بَدَأتَ ببسم الله فی النّظم اوّلا

تبارک رحمانا رحيما و موئلاً

و مختوم اين ابيات:

و تبدی علی اصحابها نفحاتها

بغير تناهِ زربنا و قرنفلا

می باشد. شرح شاطبيه (در علم قرائات و معرفت قاريان) از کتابهای درسی بود که در مراکز علمی خوانده می شد و استاد علامه شعرانی (قدس سره) آنرا پيش پدرش خوانده بود.

برگشت به بالا

 از کتب رياضی و نجوم:

  1. رساله فارسی ملاعلی قوشچی در علم هيئت
  2. شرح قاضی زاده رومی بر «الملخّص الهيه» از مؤلفات محمّد بن محمود خوارزمی چغمينی معروف به «شرح چغمينی».
  3. استدراک بر تشريح الافلاک شيخ بهايي تأليف علامه شعرانی
  4. کتاب «الاصول» مشهور به اصول اقليدس صوری به تحرير خواجه طوسی که حاوی پانزده مقاله در حساب و هندسه است که همه مسائلش به براهين رياضی مبرهن است.
  5. اُکَرمالاناوس به تحرير خواجه طوسی
  6. اُکَر ثاوذوسيوس در مثلثات و اشکال کروی به تحريرخواجه طوسی
  7. شرح علامه خفری بر «تذکره فی الهيه» محقق طوسی در علم هيئت که شرحی استدلالی است بر مسائل هيئت. بعد از تعلّم شرح خفری بر تذکره به زيج بهادری که اتمّ و ادقّ و اجدّ زيجات است، پرداختند.
  8. تعليم کتاب کبيرمجسطی تأليف بطليموس قلوذی به تحرير طوسی در علم هيئت است و شريفترين مصنف در اين علم است و نيز مقصد اسنی و مطلب اعلی و نهايه النهايات در درس هيئت استدلالی می باشد، همانگونه که شرح خفری ياد شده و اُکَر ثاوذسيوس و اُکَر مالاناوؤس و کتاب «الکره المتحرکه» تأليف اوطوقوس به تحرير خواجه طوسی و رساله قسطابن لوقا در عمل به کره ذات الکرسی و نظاير اين کتاب از متوسطات و اصول اقليدس و کتابهای پايين تر از آن در حساب و هندسه و هيئت از بدايات در اين رشته طبق مراتب درجاتی که نزد اهل هيئت معمول است می باشند.
  9. استخراج تقويم نجومی که چهار سال تعليم آن در محضر علامه شعرانی طول کشيد حضرت استاد علامه حسن زاده (مدّ ظله العالی) به غوص در مسايل آن تا آنجا متبحر شدند که بر استخراج آن متمهّر گشتند و آنرا به طور کامل شرح کردند که هنوز چاپ نگشته است. از اين زيج نه سال استخراج تقويم کردند که چاپ و منتشر شد.

در عمل به آلات رصدی:

اسطرلاب و ربع مجيّب به نحو کمال و معرفت آلاتی که در کتابهای ياد شده مذکور است.

 

از کتب طبّ:

  1. قانونچه محمد بن محمود چغمينی
  2. شرح الاسباب نفيس بن عوض بن حکيم طبيب
  3. تشريح کليات قانون شيخ الرئيس

 در علم درايه و رجال:

دوره کامل رساله استاد علامه شعرانی که تاکنون چاپ نگشته است و دوره کامل «جامع الرواه اردبيلی» عليه الرحمه

 در حديث و روايت:

جامع وافی فيض کاشانی (رضوان الله تعالی عليه)

پس از خواندن جامع وافی به انخراط در سلک روات دين و انسلاک درسلسله حمله احاديث صادره از اهل بيت عصمت و وحی مشرف گشته است که دستخط شريف علامه شعرانی در کتاب «درآسمان معرفت» حضرت مولی آمده است.

برگشت به بالا

در محضر علامه رفيعی قزوينی

در آن سنوات استاد آيه الله حاج ميرزا ابوالحسن رفيعی قزوينی  (قدس سره) از قزوين به تهران تشريف فرما شدند و اقامت فرمودند که به هدايت جناب استاد شعرانی به حضور شريفش تشرّف يافتند و چند سالی (5 سال) در محضر مبارکش نيز به تحصيل علوم عقلی و نقلی و عرفانی از اسفار صدر اعظم فلاسفه و شرح علامه محمد بن حمزه مشهور به ابن فناری بر مصباح الانس صدر الدين قونوی و خارج فقه (طهارت و صلوه و اجاره از روی متن عروه الوثقی فقيه آقا سيد محمد کاظم يزدی) و خارج اصول (از متن کفايه الاصول آخوند خراسانی) مشتغل بودند و به «فاضل آملی» از زبان مبارک ايشان وصف می شدند.

 

در محضر درس آيه الله حکيم الهی قمشه ای (رضوان الله تعالی عليه):

تمام حکمت منظومه متأله سبزواری و مبحث نفس اسفار و حدود نصف شرح خواجه بر اشارات شيخ رئيس را تلمذ نمودند. و نيز در مجلس تفسير قرآن آن جناب خوشه چين بودند که همه درسها بيش از ده سال در بيت شريف حکيم متأله الهی قمشه ای (رضوان الله تعالی عليه) بعد از نماز مغرب و عشاء برگزار می شد.

و نيز مدتی مديد در تهران در درس خارج فروع فقهيه و اصول علامه جناب آيه الله آشيخ محمد تقی آملی شرکت فرمودند.

و همچنين از اعاظمی که در تهران به ادراک محضرشان بهره مند بودند، جناب حکيم الهی و عارف صمدانی استاد محمد حسين فاضل تونی (رحمه الله تعالی عليه) است که قسمتی از طبيعيات شفا و شرح علامه قيصری بر فصوص شيخ اکبر محی الدين عربی را نزد ايشان تلمذ نمودند.

و قسمتی از طبيعيات شفا را در محضر مبارک جناب آيه الله حاج ميرزا احمد آشتيانی  (قدس سره) خوانده اند. و يکی از آن بزرگواران شيخ جليل مفضال و خدوم علم و کمال و بارع در علوم عقليه و نقليه حاج شيخ علی محمد جولستانی (رحمه الله تعالی عليه) بود که در فراگيری لئالی منتظمه در منطق تصنيف متأله سبزواری پيش ايشان شاگردی نمودند.

 

تدريس همراه تحصيل

در مدت اقامت حضرتش در تهران در طی سيزده سال يا بيشتر همراه با اشتغال به تحصيل علوم از آن محاضر عاليه طبق روش معهود و سيره جاريه بين علمای روحانی به تعليم و تدريس در مدارس (حوزه علميه) روحانی نيز اشتغال داشتند و کتابهای ذيل را تدريس فرمودند:

  1. معالم الاصول
  2. مطوّل تفتازانی, « حضرت مولی شش دوره به تدريس مطوّل توفيق داشت » و معانی مطوّل از اول تا آخر و قسمت زيادی از بيان بديع آنرا تحشيه فرمودند که بسيار گرانقدر و شريف است.
  3. کشف المراد فی شرح تجريد الاعتقاد در علم کلام که اينک با تصحيح و تعليقات حضرتش به طبع رسيد.
  4. قوانين در اصول
  5. شرح محقق طوسی بر اشارات شيخ رئيس در حکمت مشائيّه
  6. شرح لمعه در فقه
  7. ارث جواهر در فقه
  8. لئالی منتظمه
  9. جوهر نضيد
  10. حاشيه ملاعبدالله
  11. شرح شمسيه

اين چهار کتاب اخير در علم منطق است.

  1. هيئت فارسی در قوشچی
  2. شرح چغمينی
  3. تشريح الافلاک شيخ بهايي
  4. اصول اقليدس
  5. زيج بهادری

اين پنج کتاب در رياضيات: هيئت و حساب و هندسه است و همچنين موفق به يادگيری زبان فرانسه گرديدند.

 برگشت به بالا

مهاجرت از دارالعلم تهران به شهر مقدّس قم

در دوشنبه 25 جمادی الاول/ سال 1383 هجری قمری برابر با 22 مهر 1342 هجری شمسی به قصد اقامت در قم، تهران را ترک گفته اند.

بعد از ورود به قم، تدريس معارف حقّه الهی و تعليم فنون رياضی را شروع کردند.

برخی از دروسی که حضرت استاد (حفظه الله تعالی) تدريس فرمودند، از شرح دفتر دل باب يازدهم جلد 2 شارح حضرت استاد صمدی آملی (حفظه الله تعالی) به شرح ذيل می باشد:

  1. تدريس چهار دوره اشارات با شرح خواجه که در هر دوره ای  با تصحيح دقيق و تعليقات وشرحی محققانه همراه بوده است.(صفحه 253)
  2. تدريس مصباح الانس به مدت هشت سال در حوزه علميه قم برای چندين نفر از عزيزان به خصوص جناب عارف واصل حضرت حجه الاسلام سمندری نجف آبادی و جناب عارف واصل حضرت آقای دکتر امامی نجف آبادی و دوره دوم تدريس آن نيز در تاريخ 24/7/1370 برابر هفتم ربيع الثانی 1412 قمری آغاز شد که تا صفحه 49 اين کتاب به طبع انتشارات فجر در طی 184 جلسه ادامه يافت و در تاريخ 26/11/71 با کسالت حضرت مولی تعطيل شد. (صفحه 255)
  3. تدريس شرح فصوص الحکم قيصری چهار دوره که برای شاگردان املاء می فرمود و آنان مينوشتند. (صفحه 255)
  4. تدريس يک دوره کامل شفا شيخ رئيس که در ضمن تدريس از روی چندين نسخه تصحيح شده و تعليقات و حواشی نمودند. (صفحه 254)
  5. تدريس چهار دوره تمهيد القواعد در حوزه علميه قم که هر دوره اش حدود چهار سال به طول انجاميد. (صفحه 254)
  6. تدريس « اُکَر مانالاؤس » که مدت سه سال در حوزه علميه قم بطول انجاميد. (صفحه 256)
  7. تدريس دو کتاب « اُکَر ثاوذوسيوس و مساکن » به تحرير خوجه طوسی. (صفحه 257)
  8. تدريس اصول اقليدس. (صفحه 257)
  9. تدريس دروس هيئت و ديگر رشته های رياضی. (صفحه 263)

و ..............

 

ادراک محضر علامه طباطبائی (رحمه الله عليه)

حضرت استاد علامه، يگانه عصر به مدت 17 سال از محضر قدسی علامه طباطبائی (ره) بهره بردند. در خدمت ايشان کتابهای زير را خواندند:

  1. کتاب «تمهيد القواعد» صائن الدين علی بن ترکه، که شرحی است شريف بر « قواعد التوحيد » ابن حامد ترکه و تدرّس آن  شب جمعه 12 شعبان المعظم سنه 1383 هجری قمری به اتمام رسيد.
  2. کتاب برهان منطق شفاء شيخ رئيس. تاريخ شروع آن شعبان المعظم 1386 هجری قمری مطابق با آذر ماه 1347 هجری شمسی بوده است.
  3. جلد نهم اسفار صدرالمتألهين به چاپ جديد که از اول باب هشتم کتاب نفس تا آخر آن می باشد و درس آن در روز يکشنبه 23 شعبان المعظم مطابق با پنجم آذر ماه 1346 هجری شمسی بطور کامل پايان پذيرفت.
  4. کتاب توحيد بحار مجلسی. تاريخ شروع آن: شب پنجشنبه 14 شوال المکرم 1394 هجری قمری بوده است.
  5. جلد سوم بحار که در مورد معاد و مطالب ديگر آن است و آنرا به تمامی خواندند.

 

از جمله چيزهايي که از محضر قدسی او استفاده کردند، تحقيق در مورد شعب علم، بحث از واجب تعالی و صفات او، تفسير آيات قرآنی و تنقيب در عقايد حقّه جعفری بوده است.

حضرتش سوگند ياد کرده و می فرمايند: « به جانم سوگند مهمترين چيزی که در محضر شريف او جوهر عاقل را مبتهج می کرد، اصول علميّه و امهّات عقليه ای بود که القاء می فرمود و هر يک از آنها دری بود که درهای ديگری از آن گشوده می شد. به خداوند سوگند از محضر روحانی او علم و عمل فيضان می کرد؛ حتی سکوتش نطقی بود که هيمانی ملکوتی را حکايت می کرد. »

 برگشت به بالا

در محضر علامه محمد حسن الهی طباطبائی (ره)

از جمله کسانی که در عتبه عليای او اعتکاف داشتند، زبده علمای عامل و عمده عرفای شامخ، عروج کرده به مطالع يقين، حکيم متفقه، فقيه متأله، استاد علامه مکاشف و بحر معارف مولای حضرتش حاج سيد محمد حسن الهی طباطبائی تبريزی – برادر علامه استاد حاج سيد محمد حسين طباطبائی تبريزی – بود که در فنون علوم غريبه اوفاق، جفر، رمل علم حروف، علم عدد و زُبُر و بيّنات و ديگر شعب ارثماطيقی از محضرشان بهره مند گرديدند.

 

در محضر حاج سيد مهدی قاضی تبريزی (ره)

حضرت آقا به مدت چهار سال يا بيشتر جهت تعلم علوم ارثماطيقی در محضر گرانقدر عالم وفیّ زکیّ تقیّ، صاحب خط ممتاز، دوحه شجره قرآن و عرفان و برهان، فرزند صاحب کمالات و خوارق عادات، عالم کامل، مکمّل مکاشف، حضرت آيه الله العظمی حاج سيد علی قاضی تبريزی مصداق « اَلوَلَدُ سِرُّ اَبيه» اعنی الحجه سيد مهدی قاضی مشرف بوده اند. به فرمايش حضرت آقا: «ايشان در تعليم من بذل جهد فرمود و او را بر من حقی است عظيم.»

 به خداوند سوگند قلم و زبان به ادای شکر محشار نيکی هايي که اين مشايخ عظام در حقّ ما نموده اند وافی نيست؛ اگر چه عله العلل و مفيض علی الاطلاق، الله ربّ العالمين است

و الحمد لله ربّ العالمين.   

برگشت به بالا

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
1 – دوري شديد از پيروي هواي نفس و آرزوي دراز

اميرمؤمنان علي ( ع ) چنانكه در آغاز خطبه 42 نهج البلاغه آمده چنين مي فرمايد :
« ايها الناس ، ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتباع الهوي و طول الامل فأما اتباع الهوي فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسي الاخره »
ترجمه : « اي مردم ! وحشتناكترين چيزي كه از ناحية آن بر شما مي ترسم دو چيز است : 1 – پيروي از هوي 2 – آرزوي دراز ، اما پيروي هواي ، شما را از حق باز مي دارد ، و اما آرزوي دراز موجب فراموشي قيامت مي گردد » .
اين گفتار از پيامبر ( ص ) نيز نقل شده است . 1

شرح كوتاه
اين گفتار از سخنان بسيار پرمعنائي است كه سزاوار است با آب طلا نوشته شود و در برابر ديدگان همه ، مخصوصاً حكمرانان و قضات و مسؤولين امور قرار گيرد .
انسانيت و كرامت انسان به اين است كه همواره با حق باشد ، و ياد حساب و كتاب روز قيامت را كه ضامن اجراي دروني محكم براي دوري از گناه است فراموش نكند ، ولي اگر عامل يا عواملي بين او و حق جدائي انداخت ، و موجب فراموشي آخرت گرديد ، در حقيقت عامل يا عوامل بسيار خطرناكي است كه حتماً بايد از آن دوري نمود ، در گفتار فوق ، پيروي از هواي نفس به عنوان بازدارنده و مانع حق ، ذكر شده ، و همچنين آرزوهاي دور و دراز به عنوان عاملي كه موجب فراموشي آخرت مي شود خاطر نشان شده است ، و پيامبر ( ص ) و علي ( ع ) با شديدترين هشدار ، انسانها را از اين دو عامل ويرانگر و تباه كننده بر حذر مي دارند ، تا ما بر اثر عدم پيروي از هواي نفس ، همواره با حق باشيم ، و با دوري از آرزوهاي دور و دراز ، قيامت را فراموش نكنيم مثال هواي نفس ، مثال اژدهائي است كه در وجود انسان كمين كرده كه اگر يك لحظه انسان غافل باشد ، او را به كام خود فرو مي برد و در نتيجه ، آنچنان انسان را مشغول به خود و غافل مي سازد ، كه بطور كلي او را از حق جدا مي نمايد .
در قرآن ( سوره نازعات آيه 40 و 41 ) مي خوانيم : « و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنه هي المأوي » « و اما كسي كه از پيشگاه خدا ترسيد و نفس خويش را از هوي و هوس بازداشت ، بي گمان بهشت جايگاه او است » .
بنابراين اگر ما بخواهيم به درجات عالي معنويت و رضوان الهي برسيم بايد ، از هواي نفس پيروي نكنيم .
در مورد آرزوي دراز نيز ، روشن است كه اگر انسان ذهن خود را پر از آرزوهاي دور و دراز كند ، نتيجه آن اين است كه تمام نيروي خود را صرف به دست آوردن آن نمايد ، در اين صورت ديگر وقت و فرصتي براي انديشة درست در مورد حساب و كتاب قيامت ندارد ، بلكه قيامت را كه يك اصل سازنده و كنترل كننده است فراموش مي نمايد .

هدف علي ( ع ) از ذكر اين گفتار
هدف علي ( ع ) از ذكر اين گفتار با آنهمه تأكيد و تعبير شديد ، آنست كه مسلمانان حتماً متوجه باشند و اين « دو مانع سر راه تكامل » ( يعني پيروي از هواي نفس و آرزوي دراز ) را نابود كنند ، تا بتوانند به سير در راه تكامل انساني گام بردارند . و تعبير علي ( ع ) همچون تعبير دكتر دلسوزي است كه فرياد مي زند از ميكرب وبا و سرطان كه در فلان غذا هست شما را شديداً مي ترسانم ، از آن دوري كنيد ، تا به سلامتي شما آسيبي نرسد .



پي نوشت :
(1) در تفسير نورالثقلين ج 4 ص 453 به نقل سليم بن قيس ، حضرت علي ( ع ) حديث فوق را از پيامبر ( ص ) نقل مي كند .
برگرفته از كتاب « گفتار پيامبر (ص) در نهج البلاغه » تاليف : محمد محمدي اشتهاردی
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
يحيى بن زيد بن على بن الحسين


يحيى  بن زيد بن على بن الحسين

 ابوالفرج در مقاتل الطالبين و ديگران آورده اند كه :

يحيى بن زيد پس از آنكه در سال 121 پدرش زيد به شهادت رسيد به اتفاق ده تن از بقيه ياران پدر شبانه از كوفه حركت كرد و رهسپار خراسان شد و در راه در منزل مدائن يوسف بن عمر ثقفى گروهى را به جنگ وى فرستاد و پس از درگيرى از آنها گذشت و تا اينكه به سرخس رسيد و در آنجا نصر بن سيّار عامل خراسان سپاه انبوهى را به جنگ او فرستاد، ياران وى همه كشته شدند و تيرى به پيشانى يحيى اصابت نمود كه از آن زخم به شهادت رسيد و پس از مرگ سرش را بريدند و جسدش را به دروازه جوزجان به دار آويختند و اين در سال 125 اتفاق افتاد.

در حديث آمده كه چون امام صادق (ع) خبر قتل او را شنيد بسى اندوهناك شد و بر او گريست. يحيى مردى معتقد بود و قيامش به هدف امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با ظلم بوده چنانكه در كتب مفصله مشروحا بيان شده است. (سفينة البحار).

متوكل بن عمير دعاى صحيفه را از او روايت كرده. (جامع الرواة)

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
کتاب در ساحل غدیر قسمت اول

به پيشگاه على (ع )

تويى كه ذكر جميلت به هر زبان جارى است
زلال ياد تو در جويبار جان جارى است
مدام زمزم وصف تو اى سلاله نور
به باغ خاطر هر طبع نكته دان جارى است
صداى عدل تو اى خصم اهل جور, هنوز
بسان صاعقه در گوش آسمان جارى است
به كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير
كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است
ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه لطف
به جويبار زمان فيض جاودان جارى است
بود ولاى تو و آل تو چو كشتى نوح
كه بى مخاطره در بحر بيكران جارى است ...

محمود شاهرخى - معاصر

پيشگفتار

گفت پيغمبر كه : بعد از من على رهبر بود
در ره دين خدا و سنت پروردگار
هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست
هر كه ما را يار باشد گو على را باش يار

(ابوالقاسم حالت )

غدير چه بود و چگونه پيش آمد؟

غدير بر حسب امر خداوند متعال و از آيه تبليغ آغاز شد:
يـا ايـها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته واللّه يعصمك من الناس
ان اللّه لايهدى القوم الكافرين (مائده / 67)
اى پـيـامـبـر! آنـچـه از طـرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان و اگر اين پيام رانـرسـانـى , رسـالـت او را انـجـام نداده اى . خداوند تو را (از توطئه هاى منافقان و مردم فريبكار) نگاه مى دارد. همانا خداوند كافران را هدايت نمى كند.
در ايـن آيه تنها روى سخن به پيامبر است كه آنچه را از سوى پروردگار بر او نازل شده است حتما بـه مـردم بـرسـانـد و از خـطـرها نينديشد و دل قوى دارد كه خداوند او را از مردم بدخواه حفظ مى فرمايد.
در اين آيه به پيامبر تاكيد مى كند كه اگر اين پيام را به مردم نرساندى , چنان است كه رسالت خدا را تـبـليغ نكرده اى .
البته كه اين امر, مانند اوامر ديگر الهى , از سوى پيامبر هرگز به غفلت سپرده نمى شد پس اين تاكيد براى اهميت موضوع است .
و نيز مى فرمايد: آنان كه دشمنى و لجاج ورزند و اين پيام الهى را نپذيرند كافرند و مشمول هدايت پروردگار نخواهند بود.
اين موضوع مهمى كه اين همه در آن تاكيد شده است چه بوده ؟
تعيين جانشينى على (ع ) و خلافت و وصايت و امامت آن حضرت .
درباره اين كه اين آيه شريفه درباره جانشينى على (ع ) و وصايت و ولايت آن حضرت است ,احاديث زيـادى نـقـل شـده است كه آن را به حد تواتر مى رساند, با وجود اين بسيارى از مورخان وابسته و مـحـدثـان اهـل سـنـت بـا وجـود روايات متعدد درباره واقعه غدير - كه خود هم آن را دركتب و مـجموعه هاى روايى و حديثى خود نقل كرده اند - درباره شان نزول آيه و اين كه آيه درباره وجود مـقدس على (ع ) است به وادى لجاج و عناد درافتاده آن را كم رنگ و بى اهميت جلوه داده اند, و از آن بـا نيرنگ و پرده پوشى يك حقيقت مسلم , غافل وار گذشته اند.
اما آفتاب ,براى هميشه , زير ابر نمى ماند ((1)).
پـيداست كه عناد و لجاج و حب جاه و مال و تعصب جاهلانه كارها مى كند كه سرانجامش دوزخ ‌و عذاب ابدى است .
امـر خـدا را - بـا ايـن قـرايـن و شـواهـد واضـح - نـمـى تـوان كـتمان كرد و از منطق خردپسند نـمى توان سرپيچى نمود, مگر آن كه كفر و عنادى در كار باشد كه تكليف آنان در همين آيه شريفه روشن شده است .

غدير خم كجاست ؟

بـراسـتـى سـرزمـيـنـهـا نـيـز مـانـند زمانها, انسانها سرگذشت شگفت انگيزى داشته اند كه در
سازندگى تاريخ بشريت بسيار مؤثر بوده است .
نام اين سرزمينها و ايام اللّه هميشه در تاريخ ثبت است .
كـوه طـور, كوه جودى , رود نيل , رود فرات , روز بعثت خاتم النبين (ص ), روز عاشورا و ... هركدام
بارى از حوادث تاريخى را به دوش گرفته اند.
غدير خم نيز چنين مكان مقدس و به يادسپردنى است .
غدير خم نقطه عطف تاريخ مهم اسلام است .
آيـا ايـن سـرزمـيـن مـقـدس كه در سال دهم هجرت , در حجة الوداع پيامبر گرامى (ص ) در آن نـقـش مـهـمـى ايفا كرده و وصايت و ولايت على (ع ) داماد, پسر عم و نخستين مرد مسلمان را رقم زده است , هم اكنون چه وضعى دارد؟ نمى دانم .
آيا اين نقطه مهم تاريخى در گرد و غبار عناد و لجاج به فراموشى سپرده شده است ؟
آيا اين سرزمين مقدس نبايد زيارتگاه مهم مسلمانان , بالاخص شيعيان جهان باشد؟
مـگـر بـعـد از گـذشـت چـهارده قرن , اين خاك عطرآگين , شميم روحپرور و با صفاى رسالت ووصايت را در خود نگهدارى نكرده است ؟ مگر هنوز نشان گامهاى مقدس پيامبر(ص ) وعلى (ع ) بر آن سرزمين پاكيزه نقش نبسته است ؟ و همان خاك و شنها شاهد آن صحنه بزرگ نبوده اند؟ مگر آواى نجات بخش پيامبر(ص ) در امواج هواى تفتيده غدير منعكس نيست ؟
آيـا به زائران بيت اللّه الحرام - هم اكنون - اجازه مى دهند از آن سرزمين پاك بگذرند و روح وجسم خود را در همان فضايى كه نداى ملكوتى پيامبر اسلام (ص ) روز هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت بلند شده است , دوباره تازگى و طراوت بخشند؟
آيـا دسـتهاى پليد و انديشه هاى ناپاكى كه يا از غديرخم سخن نمى گويند يا آن را كم اهميت تلقى مى كنند يا ولايت را از راه حسادت و عناد به معانى ديگر ((2)) تاويل مى نمايند, هنوزبر سر عقل نيامده و انصاف نداده اند كه اين حقيقت را درك كنند كه پيامبر عظيم الشان كه مخاطب به نداى آسمانى شد: يا ايها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ... آيا براستى تنها مامور بود كه پيام ديگرى غير از جانشينى و امامت و ولايت على (ع ) را به مسلمانان حـاضر در صحنه غدير كه تعداد آنها را, برخى , تا دويست هزار نوشته اند, تبليغ كند؟عجبا كه اگر ايـن امـر را, كـه به زعم كژانديشان , غير از ولايت و جانشينى بوده , تبليغ نكند,رسالتش درست و تمام نخواهد بود!
پـيـامـبـرى كـه آن هـمـه در خـطـبـه غـدير از ولايت خدا و رسول و سرانجام از ولايت على (ع ) سـخـن مـى گويد, آيا قابل تصور است كه در اين مقام به امر ديگرى بپردازد و تكليف مسلمانان را درآيـنـده روشـن نـسـازد, بـلـكه آنان را همچنان رها كند؟ بويژه كه بى درنگ , پس از آيه شريفه تـبـلـيـغ ,امـيـن وحـى , جبرئيل به پيام ديگرى دل پيامبر بزرگوار را مى نوازد و اين پيام الهى را مى رساندكه :
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.
بـعد از پيام مهم غدير چه امر ديگر لازمى غير از ولايت على (ع ) مطرح گرديد كه دين كامل شدو نـعـمـت خـداونـد بـر بندگان مؤمن تمام شد؟ اكمال دين و اتمام نعمت جز با تعيين خليفه بعد ازرسول (ص ) و ولايت على (ع ) قابل تصور نيست .
پيامبر اكرم (ص ) بيست و اند سال به تبليغ توحيد و خداشناسى و يكتاپرستى پرداخته نبوت ,معاد و نـمـاز و زكـات و حـج و ساير احكام و فرايض اسلامى را به مردم آموخته و آنها را تربيت كرده است .
تـلاش و جهادهاى مكرر پيامبر(ص ) و على (ع ) و ياران وى , يهوديان , بت پرستان وبدخواهان را در نـقاط مختلف عربستان آرام كرده و اصحاب و يارانى فداكار به دست آورده است .
نامه ها و پيامهاى آن پـيـامبر عاليقدر به داخل و خارج رفته و عده زيادى از گردنكشان سر بر خط فرمان نهاده اند.
حـالا, در سال دهم هجرت , سال پايانى عمر رسول معظم , براى تعليم مناسك حج و آداب و احكام دين مبين به مكه مشرف گرديده و شرط بلاغ به جا آورده است و به سوى مدينه رهسپار است .
در غـديـر خـم هـمه مسلمانان را امر به توقف مى فرمايد.
آيامساله جانشينى - پس از پيامبر(ص ) - و ولايـت و وصـايـت و امـامت مسلمين مطرح نيست ؟آيا سرنوشت امت مسلمان پس از پيامبر(ص ) مورد نظر نبوده است ؟
اگـر, چـنان كه برخى مى خواهند, امر خلافت و جانشينى را از صحنه غدير حذف كنند ديگر,چه مى ماند؟ زهى بى انصافى و كوردلى !
پـيـامـبـرى كـه هـر وقـت از مـديـنـه خـارج مى شد و به غزوه اى مى رفت براى چند روز و گاه بـيـشـتـر,جـانـشـيـنـى انـتـخاب مى فرمود, از جمله در جنگ تبوك حضرت على (ع ) را - براى مـصـالـح خـاص - به جانشينى خود تعيين فرمود, تا در غياب آن حضرت توطئه اى بروز نكند و بر كسى اجحافى نرود.
آيـا اين پيامبرمعظم كه در تدبير امور و خردمندى , بى مانند بود, براى وصى و ولى و جانشين خود فكرى نكرده بود؟ به همين جهت واقعه غدير و رفتار و كردارى كه بدخواهان در ناديده وناشنيده گرفتن اين واقعه مهم پيش گرفتند, بسيار دردانگيز است .

غدير چگونه پيش آمد؟

روز پـنـج شـنـبـه سـال دهـم هـجرت بود.
درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت .
سال آخر عـمـرپيامبر عاليقدر اسلام فرا رسيده بود.
مسلمانان و همراهان آن پيامبر بزرگوار حجة الوداع را درحضور سرور عالم و مفخر بنى آدم انجام داده و دلها را از پرتو معنويت روشنى بخشيده بودند.
كـاروان بـه سـوى مـديـنـه رهـسـپار بود. بيش از صد هزار نفر در آن كاروان همراه پيامبر بودند.
دلهاسخت مى تپيد. جانها لبريز از عشق جانان بود.
معنويت آن سفر روحانى همه را تحت تاثيرقرار داده بـود.
هـمـه بـا شـوق و عـلاقه رهسپار مدينه يا شهرهاى ديگر بودند.
آفتاب عربستان سخت مـى تـابـيـد و گرماى بى امان خود را بر همه آن مردمى كه فريضه حج را همراه پيامبر خاتم انجام داده بـودنـد, فرو مى ريخت .
مسلمانان با شترها و باروبنه خود راه را در مى نورديدند.
ظهرنزديك شده بود.
كم كم سرزمين جحفه و بيابانهاى خشك و سوزان غديرخم از دورنمايان گرديد.
ايـن نـقـطـه بـزرگ تـاريـخـى , غـديـرخـم , كـه نـامـش همچنان در تاريخ باقيمانده و برتارك زمـان مـى درخـشد, چهارراه بود.
مردم در اين محل از يكديگر جدا مى شدند.
راهى به سوى مدينه درشمال و راهى به شرق به سوى عراق و راهى به سوى غرب , سرزمين مصر, راهى به سوى يمن در جـنوب مى رفت .
مشيت الهى بر اين قرار گرفته بود كه در همين روز و در همين نقطه مسلمانان آخرين پيام را بشنوند و از يكديگر جدا شوند.
اين نقطه پايانى و آخرين دستور چه بود؟
ابـلاغ ولايت و وصايت على (ع ) كه براى جانشينى پيامبر(ص ) شايسته ترين فرد و زبده ترين سردار شجاع اسلام و مرد سخن و عمل بود.
پيامبر(ص ) دستور فرمودند: آنان كه پيش افتاده اند, توقف كنند تا آنان كه عقب مانده اند,برسند و سر و ته قافله جمع شود.
ظهر فرا رسيد: هنگام نماز ظهر.
موذن رسول اكرم (ص ) به دستور آن حضرت اذان گفت : اللّه اكبر, اللّه اكبر.
در غـديـر خـم جـز چند درختى صبور و سرسخت و خشكيده و بركه اى آب باران نبود.
ريگهاى بـيـابـان تـفتيده شده بود.
مسلمانان از عباهاى خود استفاده مى كردند تا پاهايشان نسوزد.
برخى كـناره عبا را بر سر افكنده بودند كه تابش آفتاب سرهاشان را نسوزاند.
برخى ازشاخه هاى درختان سايبان ساخته بودند.
براى پيامبر گرامى (ص ) نيز سايبانى ساختند.
نماز ظهر اقامه شد.
عده اى از ياران پيغمبر عظيم الشان مى خواستند براى فرار از گرماى شديد به چادرهاى خودپناه برند, ولى پيامبر(ص ) به آنان فرمود كه خود را براى شنيدن پيام مهمى آماده كنند.
چون در آن انبوه جمعيت , چهره تابناك پيامبر(ص ) را اصحاب نمى ديدند, بدين جهت براى رسول مكرم منبرى از جهاز شتران درست كردند.
مردم خود را براى شنيدن سخنان پيامبر(ص ) آماده كردند.
براى اين كه چهره رسول معظم ديده شود بر روى جهاز شتران بالا رفت و نگاهى به امواج جمعيت افكند و پس از حمد و ثناى بارى تعالى مردم را مخاطب ساخته فرمود:
مـن بـه هـمـيـن زودى دعـوت خـدا رااجـابـت كـرده از ميان شما مى روم .
من مسؤولم و شما هم مسؤوليد.
شما در باره من چگونه شهادت مى دهيد؟
مـردم صـدا بـلـنـد كـردنـد و گـفـتند: ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شـرطخـيـرخـواهـى را انـجـام دادى .
و آخـرين تلاش و كوشش خود را در راه هدايت ما نمودى .
خداوندترا جزاى خير دهد.
سـپس در باره اعتقاد به خداوند و توحيد ذات حق و رسالت خود و حقانيت روز رستاخير وبعث و نشور و حساب و ميزان و بهشت و دوزخ پرسش نمود.
همه گفتند: آرى , گواهى مى دهيم و بدان چه فرمودى عقيده و ايمان داريم .
پـس از آن سـكـوت هـمـه جـا را فـرا گـرفـت .
در ميان آن سكوت و گرماى شديد پيامبر(ص ) گفت :اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانبها و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيدكرد؟
يكى از ميان جمعيت پرسيد: كدام دو چيز گرانمايه ؟
پـيامبر(ص ) فرمود: اول ثقل اكبر, كتاب خدا, قرآن است كه بايد بدان چنگ در زنيد و از آن دست برنداريد كه گمراه خواهيد شد.
قرآن از سوى خداست كه اكنون در دست شماست .
دومـيـن يـادگـار مـن خـانـدان و عـتـرت من است .
اين دو از هم جدا نمى شوند تا در بهشت به هم بپيوندند.
در اين هنگام , مردم ديدند كه پيامبر(ص ) نگران كسى است و او را مى جويد.
همين كه چشمش به چـهـره عـلـى (ع ) افتاد, خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد, چنان كه همه مردم او راديدند.
سپس حضرت رسول (ص ) صدا را بلندتر كرده فرمود: اى مردم ! چه كسى از همه شمامردم نسبت به مسلمانان از خود آنان سزاوارتر و اولى است ؟
گفتند: خدا و پيامبر داناترند.
پـيـامـبـر فـرمـود: خـدا مـولـى و رهـبـر من است و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خـودشان اولى و سزاوارترم سپس فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه : هر كس من مولى و رهبر او هـسـتـم عـلـى مـولـى و رهـبر اوست و اين سخن را چند بار تكرار فرمود.
آن گاه سر را به سوى آسمان برداشت و گفت :
الـلهم و ال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه وابغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خـذلـه وادر الـحـق معه حيث دار: خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.
محبوب مدار هر كس او را محبوب ندارد و مبغوض بدار هر كس كه او را مبغوض بدارد.
دوستدارانش را يارى كن و آنان كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم فرما و حق راگرد او بگردان هرجا بگردد, يعنى او محور حق و حقيقت است .
سپس به مردم فرمود: شما وظيفه داريد كه خبر را به كسانى كه در اين مكان نيستند برسانيد.
عـرق از سـر و روى پـيـامـبـر(ص ) و عـلـى (ع ) و مـسـلـمانان كه در آن صحراى داغ گرد آمده بـودنـدمـى چـكيد.
هنوز صفوف مردم از هم گسيخته نشده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را برپيامبر(ص ) فرو خواند:
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ...
امروز, دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم .
پـيامبر فرمود: اللّه اكبر! اللّه اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمه رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى ...
خداوند بزرگ است , همان خدايى كه دين خود را كامل و نعمت خود را بر ماتمام كرد و از نبوت من و رسالت من و ولايت على (ع ) پس از من راضى گشت .
در ايـن هـنـگـام شـور و غـلـغـله اى در ميان جمعيت پيدا شد.
مردم اين مقام و رتبت منيع را به على مرتضى (ع ) تبريك گفتند.
از جمله عمر به على (ع ) گفتند:
بخ ‌بخ لك يابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة ...
آفـرين و تبريك بر تو باد! اى فرزند ابوطالب تو مولى و رهبر ما و تمام مردان و زنان با ايمان شدى .
مبارك باد!
حـسان بن ثابت شاعر رسول خدا(ص ) از پيامبر اجازه خواست كه اشعارى در باره اين واقعه عظيم بسرايد.
پيامبر اجازه داد.
حسان گفت :
يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و اسمع بالرسول مناديا ...
پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد و چه ندا دهنده گرانقدرى ...
حـضـرت رسـول بـه حـسـان فـرمـود: يـا حـسـان لا تزال مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانك :
توبه روح القدس مؤيدى تا مرا به زبان نصرت مى كنى .
بدين گونه صحنه با عظمت غدير - پس از خطبه مفصل رسول گرامى - پايان يافت و نقطه عطف تـاريـخ بشريت شكل گرفت .
نقطه اى كه اگر مسلمانان بدان چشم اميد مى دوختند وحسادتها و تـوطـئه هـا و نيرنگها را به يك سوى مى افكندند تا جهان اسلام بر مبناى حكومت عادلانه و ولايت مـدبـرانـه على (ع ) و فرزندان پاك گهرش اداره شود, امروز جهان اسلام اين همه دچار مصائب و گرفتاريهاى فراوان نمى بود.
اگـر ارزش غـديـر را مـسـلـمانان بدرستى شناخته بودند, امروز كشورهاى استكبارى از تفرق وجـدايـى كـشـورهـاى اسـلامـى سـوء اسـتـفـاده نـمـى كردند و منابع معنوى و مادى آنها را به غارت نمى بردند.
امروز بيگانگان جهانخوار وصهيونيستهاى ستمگر جرات نداشتند مسلمانان فلسطين را ازسرزمين خـودشـان آواره سازند و جوانان با غيرت و شهامتشان را اسير كنند و زجر و آزارنمايند و بازوهاى تواناى آنها را با پتك و آهن و چكش هاى فولادى قلم كنند.
امروز صربهاى خون آشام نمى توانستند به نواميس مردم بوسنى تجاوز نمايند.
اين تجاوزها زاييده آن ستمكاريهايى بود كه بعد از واقعه غدير بر صاحب غدير رفت .
عـلـى (ع ) آن امـام بـرحـق , آن سـردار رشـيـد اسـلام يك ربع قرن , خار در چشم و استخوان در گـلـو,خـانـه نـشـيـن گـرديـد, چه ستمها بر همسر گرانقدرش , دخت نبى اكرم (ص ), فاطمه زهرا(س )رفت .
چـه نـاروايـيـهـا كه بر سبط اكبر پيامبر(ص ) امام حسن مجتبى (ع ) روا داشتند, حتى بدن مطهر آن امام معصوم را آماج تيرها قرار دادند.
بعد بر امام حسين (ع ) نورديده پيامبر و على , در محرم سال 61 هجرى كه هنوز بيش از پنجاه سال از رحـلـت پـيـامـبـر گـرامى اسلام (ص ) نگذشته بود, مصيبت هولناك عاشورا را پيش آوردندو حـسـيـن (ع ) و فـرزنـدان و بـرادرزادگـان و يـاران بى نظيرش را كشتند و بر اجساد مقدسشان اسـب تـاخـتند و خاندانشان را, به دور از حرمت و حتى با خفت , از كربلا به كوفه و از كوفه به شام , به اسارت بردند.
ايـن سـتـمـهـا, بـعـدهـا, بـه انـواع ديـگـر, بـر هر يك از فرزندان حضرت سيدالشهداء(ع ) و امام حسن مجتبى (ع ), سادات حسينى و حسنى به فجيع ترين صورتى وارد آمد و بنى اميه و بنى مروان وبنى عباس وطرفداران آنان در نابودى فرزندان على (ع ) نهايت قساوت و سنگدلى را نشان دادند.
بـسـيـارى از هـواخـواهـان ويـاران عـلـى (ع ) را بـه جرم دوستدارى على زنده به گور كردند يا بـرشاخه هاى درخت كشيدند.
بهترين چهره هاى اسلامى را از صحنه زندگى طرد نمودند.
لعنت بـراسـوه تقوا و فضيلت يعنى على مرتضى (ع ) را معاويه جزء فرايض نماز قرار داد.
در كشور ماايران نـيـز دسـت نـشاندگان خليفه عباسى شيعيان على (ع ) را به نام قرمطى و ملحد و بد دين تعقيب مى كردند و آنها را ناجوانمردانه مى كشتند.
كـركـسان مردارخوار دنياپرست آن چنان در توجيه افكار باطل خود, به كمك عالمان دين به دنيا فـروخـتـه و نـويـسـنـدگـان قـلـم بـمـزد و خـود فـروخته پيش رفتند كه در برابر مكتب اهل الـبـيـت (ع )فـرقه ها ساختند, از جمله , بر حسب نياز زمان طايفه اى به نام (مرجئه ) پيدا شدند كه فـسق وفجور زورمندان را توجيه مى كردندو حتى به تطهيرشان مى كوشيدند تا با خيال آسوده به اعمال فجيع و فسق آلود خود ادامه دهند.
ايـنـهـا همه زاييده اين بود كه فلسفه سياسى اسلام را از آغاز, جز عده اى از مسلمانان , نفهميدند وحـكـومـت عـادلـه عـلـى (ع ) و فرزندان پاك گهرش را درست تشخيص ندادند و مساله ولايت والى عادل و امام معصوم و وصى بر حق را نشناختند و كردند آنچه كردند و شد آنچه شد.
كفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب ----- وين پليديها و ظلمت هست ز انكار غدير
ازين سوى , علماى شيعه در برابر كسانى يا مكتبهايى كه مى گفتند: اطاعت از هر فاسق وفاجرى وظيفه شرعى است , مى گفتند و مى گويند: چنين نيست .
فقط اطاعت از امام معصوم (ع )و حاكم عادل , در نظام ارزشى و حاكميت اسلام وظيفه شرعى هر مسلمان است .
به نظر علماى شيعه در فلسفه سياسى اسلام , امامت و رهبرى از مهمترين مسائلى است كه درپرتو آن امت اسلام مى توانند با قبول امامت و رهبرى از نظامى سالم , مطمئن و سعادتمندانه برخوردار بـاشـنـد.
تـمامى امامان و پيشوايان شيعه نور واحد و مصباحى از مشكات نبوت اند.
هريك مشعلى فـروزان فـراراه خـلايـق انـد كـه از نور الهى پرتو يافته اند, و هر يك در ظرف زمان ومكان خود به اقتضاى وظيفه الهى عكس العملى مناسب در برابر حكومت بر جامعه و مردم داشته اند.
اما همه , در آرمان برپايى حكومتى بر مبناى اسلام و گسترش عدالت اجتماعى ودفع ستمگران و اجراى احكام قـرآن و سـنـت نبوى يعنى حاكميت فرمان خدا متفق و همراى بوده اند و در راه تحقق اين آرمان بزرگ تلاش و جهاد كرده اند.
مـسـلـمـان مـؤمـن بـايد بداند كه بدون اعتقاد به ولايت و معرفت و اطاعت از امام تمامى اعمال وى بـى حـاصـل بـوده و سـودى نـخـواهـد داشـت : انـه لا يقبل الاعمال الا بالولايه اعمال بدون ولايـت پـذيـرفـتـه نـيست .
تنها رهبرى و حكومت الهى مى تواند جامعه مسلمين را از لوث بتها و طاغوتهاپاك سازد و آن را در مسير بندگى و اطاعت از اوامر خداى متعال قرار دهد.
حضرت رضا(ع ) رهبرى و امامت را شيرازه دين و مايه نظام مسلمين مى داند و مى فرمايد: ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين .
در حـديث معروف : سلسلة الذهب كه حضرت رضا(ع ) در راه سفر به مرو بودند, در شهرنيشابور تـوقـف كـوتـاهى فرمودند, دانشمندان دارالعلم نيشابور به محضر امام شتافتند كه از آن خورشيد تـابـنـاك بـهره مند شوند.
دانشمندان آن شهر كه تعداد آنان را زياد نوشته اند از امام همام على بن موسى الرضا(ع ) درخواست نقل حديثى كردند.
امام كه در كجاوه بر مركب بودند سربيرون آورده و حديثى را كه مربوط به خداپرستى و توحيد ذات مقدس الهى بود بدين صورت بيان فرمودند.
لا اله الااللّه حـصـنى فمن دخل حصنى امن من عذابى كلمه طيبه لا اله الااللّه باروى من است , هر كه درين بارو داخل شود از عذاب من در امان است .
اين حديث را حضرت رضا(ع ) از پدران بزرگوار خود تا رسول اكرم (ص ) نقل فرموده اند كه رسول گرامى را از طريق جبرئيل امين از مقام ربوبى نقل كرده و حديثى است قدسى .
امام (ع ) پس از بيان اين حديث كه در عظمت توحيد حق تعالى است , اضافه مى فرمايد:
بشروطها و انامن شروطها
مـنـظـور آن حـضـرت از بيان اين حديث , ظاهرا آگاه كردن مردم از اصالت توحيد و حقيقت آن وتـوجـه خـاص بـه خـداپـرسـتـى و يگانه دانستن احديت و روى برگرداندن از طاغوتهاى زمان بـوده اسـت , سـپـس مشروط دانستن اعتقاد توحيد به مقام عصمت امامت و ولايت بوده است كه بـدون رعـايـت ايـن شـرط هـيـچ عـمـلـى مـورد قبول خداوند متعال نيست , زيرا تنها رهبرى و حـكـومـت الهى مى تواند جامعه مسلمين را از لوث بتها و طاغوتها برهاند و آن را در مسير صحيح واطاعت از اوامر خداوند متعال قرار دهد.
و اين همان ولايتى است كه رسول معظم اسلام (ص ) در غدير خم به حدود دويست هزار مردم حاضر در آن مكان اعلام فرمود:
من كنت مولاه فهذا على مولاه ...
سـنائى غزنوى شاعر قرن ششم هجرى را در مدح حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضاعليه و عـلى آبائه الف التحيه و الثناء قصيده بلندى است در سبك خراسانى كه به اين شروط اشاره كرده
است :
دين را حرمى است در خراسان ----- دشوار تو را به محشر آسان
از معجزهاى شرع احمد ----- از حجتهاى دين يزدان
هم فر فرشته كرده جلوه ----- هم روح وصى درو به جولان
از حرمت زائران راهش ----- فردوس فداى هر بيابان
قرآن نه در او و او اولوالامر ----- دعوى نه وبا بزرگ برهان
از خاتم انبيا درو تن ----- از سيد اوصيا درو جان
از جمله شرطهاى توحيد ----- از حاصل اصلهاى ايمان
مهرش سبب نجات و توفيق ----- كينش مدد هلاك و خذلان
اندر پدرت وصى احمد ----- بيتى است مرا به حسب امكان
تضمين كنم اندرين قصيده ----- كاين بيت فرو گذاشت نتوان
اى كين تو كفر و مهرت ايمان ----- پيدا به تو كافر از مسلمان
(ديوان ص 451)
شـاعـران شـيـعـه يـا شـاعـرانـى كـه گـرايـش خـاص به تشيع و اهل البيت (ع ) داشته اند مانند كـسـائى مـروزى , نـاصـر خـسرو.
سنائى غزنوى و فردوسى در فضل و فضيلت على (ع ) داد سخن داده انـدو قـصـايد و اشعارى پرداخته اند: اما به تصريح از غدير خم يادى و نامى در آثارشان نيست , درآثـار شـاعـران نـام آورى چـون انـورى , عـنـصـرى , فـرخـى , خاقانى و حتى سعدى و حافظ و بسيارى ديگر از شاعران قرون ششم و هفتم و هشتم هجرى نيز وضع چنين است .
به طور كلى , به سـبـب نـفـوذ قـدرتـهـاى مخالف و معاند موضوع غدير و ولايت و وصايت مورد بى مهرى و غفلت بـوده اسـت در حـالـى كـه مساله غدير خم بنا به نظر بيشتر مفسران در آيه سوم سوره مائده كه آخـريـن سـوره نـازل شـده بـر پـيـامـبـر اكـرم (ص ) اسـت , آمـده : روزى كـه پيامبر اسلام (ص ) امـيـرمـؤمنان على (ع ) را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد, روزى كه كفار در امواج ياس فرو رفتندانديشه هاى نادرست شان به تيرگى و نااميدى مبدل گرديد.
در سوره مائده , در آيه اول , خداوند منان مؤمنان را به لزوم وفاى عهد توجه مى دهد ومى فرمايد: ياايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود...
گويى پيامبر اكرم (ص ) در آخر ماههاى عمر خود مردمان را به پيمانهاى فطرى , الهى و بشرى كه بدون آنها نظام جامعه نمى تواند پايدار باشد توجه مى دهد و آنان را از عهدشكنى برحذرمى دارد.
روز غـديـر خـم , روز ولايـت و وصـايـت و اكـمـال ديـن و اتمام نعمت نيز از پيمانهاى مهم است كه بزرگداشت و نگهداشت آن برعهده مؤمنان است .
شاعران ما به اين عهد و پيمان اشاره كرده اند:
حـكيم ناصرخسرو شاعر قرن پنجم هجرى در قصيده گله آميز خود از مردم خراسان كه او راآماج تيرهاى تهمت قرار داده اند به مطلع :
بنالم به تو اى عليم قدير ----- ز اهل خراسان صغير و كبير
بـه اعـتـقاد استوار خود به خدا و رسول (ص ) و قرآن و قيامت و خاندان پاك پيامبر(ص ) و ...
اشاره مى كند و مى گويد:
بياويزد آن كس به غدر خداى ----- كه بگريزد از عهد روز غدير
چه گويى به محشر اگر پرسدت ----- از آن عهد محكم شبر يا شبير
شاعران ديگر نيز به اين عهد و پيمان كه پيامبر(ص ) روز غدير در حضور هزاران نفر اعلام فرمود و همه مسلمانان را متعهد به وفاى آن كرد اشاره كرده اند.
برخى شاعران مانند كسائى مروزى كه پيش از ناصرخسرو بوده است به افضليت على (ع ) برديگران بـه عـلـم و شـجـاعت , فصاحت وجود و سخاوت و جهاد در راه خدا و ...
بيشتر تاكيد داردو آيات و روايات مربوط به افضليت على (ع ) را با برهان يادآور شده است .
سـنـائى غزنوى (قرن ششم ه) بر همين نكته كه فضليت على (ع ) را قرآن و اخبار نبوى (ص )اثبات مى كند, پاى فشرده و اين حقيقت را با صراحت بيان كرده است .
شو مدينه علم را در جوى و پس دروى خرام ----- تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر درداشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر در است ----- خوب نبود جز كه حيدر مير و مهترداشتن
شـاعـران تواناى ما, به تصوير كشيدن صحنه غدير و حساس بودن لحظه هاى تاريخى آن ونشان دادن وصى پيامبر به مردم حاضر در ساحل غدير كه پيوند به درياى بيكرانه ولايت ووصايت دارد و در گستره زمان , موج در موج , پيش آمده و پيش خواهد آمد و به برقرارى حكومت حقه اسلامى مـنـتهى خواهد شد داد سخن داده اند و گفتنى ها را به نيكوترين سخنان ,باز گفته اند و همه جا هـنـر سـخـنـورى را با برهان و اشارات دقيق كه در كتب معتبرى مانندالغدير آمده است پيوند داده اند.
به هر حال , با توجه به غديريه هاى موجود در دواوين شاعران , چه آنان كه مستقيما به وصف عيد غـديـر خـم پرداخته و چه در ضمن قصايد و مدايح خود از على (ع ) و فضائل و مناقب آن حضرت سـخـن گـفـتـه و غـيـر مستقيم به غدير اشارتى داشتند, اين مجموعه را كه اكنون پيش روى شماست گرد آورديم .
اميد است عظمت عيدغدير كه نقطه عطف تاريخ و منشا فلسفه سياسى و حكومتى اسلام است بيشتر از پيشتر آشكار و عظمت آن شناخته و شناسانده شود.
درباره عظمت عيد غدير احاديث زيادى به ما رسيده است از جمله امام صادق (ع ) مى فرمايد:يوم
الـغدير عيداللّه الاكبر و ما بعث اللّه نبيا الا عرفه حرمته و انه عيد فى السماء و فى الارض روز عيد غـدير عيد خداست , عيد بزرگتر و خداى تعالى هيچ پيغامبر را نفرستاد الا او رامعلوم كرد حرمت اين روز ((3)).
بنابراين اهميت بحث درباره غدير به بحث امامت و زعامت مسلمين مى كشد كه بدانيم زمام امور مسلمين , امروز, بايد در دست چه گروهى باشد؟
عالم تشيع درين موضوع منبعى جز آنچه از طريق معصومين (ع ) به ما رسيده است , نمى شناسد.
ما بـه پـارسـافـقـيـهـانـى مـعـتـقـديـم كـه از قرآن مجيد و سنت پيامبر و نهج البلاغه على و فقه جعفرى مى توانند تكليف مسلمين را در حوادث واقعه استنباط كنند.
سخن از ولايت على (ع ) در روز غدير هسته مركزى و درونمايه مساله اى است كه به عنوان ولايت فقيه در غيبت امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه ) مطرح است .
كـيـفـيـت حـكـومـت اسـلامـى و اداره جـوامـع مـسـلـمـيـن بـر پـايـه قرآن و سنت است كه اميرالمؤمنين على (ع ) نيز بر همين اساس حكم مى داد و فرمانروايى مى كرد ((4)).
در خاتمه تذكار اين نكات را ضرورى مى داند:
در نگارش اين پيشگفتار از تفسير نمونه جلد پنجم ذيل آيه 67 سوره مائده و كتاب حماسه غدير, تاليف و تدوين استاد محمدرضا حكيمى و در تنظيم متن از دواوين شعرا و مجموعه هاى شعرى از جمله كتاب غدير در شعر فارسى تاليف برادر دانشمند جناب سيد مصطفى موسوى گرمارودى سود جسته ام .
از جناب حجة الاسلام والمسلمين حضرت آقاى الهى خراسانى مدير عامل محترم بنيادپژوهشهاى اسـلامـى آسـتـان قـدس رضوى كه هميشه بنده را مشوق اند و ديگر برادرانى كه به نحوى با بنده همكارى داشته اند سپاسگزارم .
عليه توكلت واليه انيب - احمد احمدى بيرجندى
مشهد, خردادماه 1376 هـ.ش .

فضل اميرالمؤمنين

كسايى مروزى (ت : 341 ه )


فهم كن گر مؤمنى فضل اميرالمؤمنين ----- فضل حيدر, شير يزدان مرتضاى پاكدين
فضل آن كس كز پيمبر بگذرى فاضلتر اوست ----- فضل آن ركن مسلمانى , امام المتقين
فضل زين الاصفيا داماد فخر انبيا ----- كافريدش خالق خلق آفرين از آفرين
اى نواصب , گر ندانى فضل سر ذوالجلال ----- آيت قربى نگه كن و آن اصحاب اليمين
قل تعالوا ندع بر خوان , ور ندانى گوش دار ----- لعنت يزدان ببين از نبتهل تاكاذبين
لافتى الا على برخوان و تفسيرش بدان ----- يا كه گفت و يا كه داند گفت جزروح الامين ؟
آن نبى , وز انبيا كس نى به علم او را نظير ----- وين ولى , وز اوليا كس نى به فضل او راقرين
آن چراغ عالم آمد, وز همه عالم بديع ----- وين امام امت آمد, وز همه امت گزين
آن قوام علم و حكمت چون مبارك پى قوام ----- وين معين دين و دنيا, وز منازل بى معين
از متابع گشتن او حور يابى با بهشت ----- وز مخالف گشتن او ويل يابى با انين
اى به دست ديو ملعون سال و مه مانده اسير ----- تكيه كرده بر گمان , برگشته ازعين اليقين
گر نجات خويش خواهى , در سفينه نوح شو ----- چند باشى چون رهى تو بينواى دل رهين
دامن اولاد حيدر گير و از طوفان مترس ----- گرد كشتى گير و بنشان اين فزع اندرپسين
گر نياسايى تو هرگز, روزه نگشايى به روز, ----- وز نماز شب هميدون ريش گردانى جبين ,
بى تولا بر على و آل او دوزخ تو راست ----- خوار و بى تسليمى از تسنيم و از خلدبرين
هر كسى كو دل به نقص مرتضى معيوب كرد ----- نيست آن كس بر دل پيغمبر مكى مكين
اى به كرسى بر, نشسته آيت الكرسى به دست ----- نيش زنبوران نگه كن پيش خان انگبين
گر به تخت و گاه و كرسى غره خواهى گشت , خيز ----- سجده كن كرسيگران را درنگارستان
چين
سيصد و هفتاد سال از وقت پيغمبر گذشت ----- سير شد منبر ز نام و خوى تگسين وتگين
منبرى كالوده گشت از پاى مروان و يزيد ----- حق صادق كى شناسد و ان زين العابدين ؟
مرتضى و آل او با ما چه كردند از جفا ----- ما چه خلعت يافتيم از معتصم يا مستعين
كان همه مقتول و مسموم اند و مجروح از جهان ----- وين همه ميمون و منصورنداميرالفاسقين
اى كـسـايـى هـيـچ مـنـديـش از نـواصـب وز عـدو ----- تـا چـنـيـن گويى مناقب , دل چرا دارى حزين ((5)) ؟

در فضيلت على (ع )

سنائى غزنوى (قرن ششم هجرى )

((6))
كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن ----- جان نگين مهر مهر شاخ بى برداشتن
از پى سنگين دل نامهربانى روز و شب ----- بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن
چون نگردى گرد معشوقى كه روز وصل او ----- بر تو زيبد شمع مجلس مهر انورداشتن
هر كه چون كركس به مردارى فرو آورد سر ----- كى تواند همچو طوطى طمع شكرداشتن ؟
رايت همت ز ساق عرش بربايد فراشت ----- تا توان افلاك زير سايه پرداشتن
تا دل عيسى مريم باشد اندر بند تو ----- كى روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن ؟!
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن ----- زشت باشد چشم را در نقش آزرداشتن
احمد مرسل نشسته كى روا دارد خرد ----- دل اسير سيرت بوجهل كافر داشتن ؟
بحر پر كشتى است ليكن جمله در گرداب خوف ----- بى سفينه نوح نتوان چشم معبرداشتن
من سلامت خانه نوح نبى بنمايمت ----- تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن
شو مدينه علم را در جوى و پس در وى خرام ----- تا كى آخر خويشتن چون حلقه بردر داشتن
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر دراست ----- خوب نبود جز كه حيدر مير و مهترداشتن
كى روا باشد به ناموس و حيل در راه دين ----- ديو را بر مسند قاضى اكبر داشتن
از تو خود چون مى پسندد عقل نابيناى تو ----- پارگين را قابل تسنيم و كوثر داشتن
مرمرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد ----- حق حيدر بردن و دين پيمبر داشتن
آن كه او را بر سر حيدر همى خوانى امير ----- كافرم گر مى تواند كفش قنبر داشتن
تا سليمان وار باشد حيدر اندر صدر ملك ----- زشت باشد ديو را بر تارك افسرداشتن
گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهرت قبول ----- مهر حيدر بايدت با جان برابرداشتن
جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند ----- يادگارى كان توان تا روز محشرداشتن
از گذشت مصطفاى مجتبى جز مرتضى ----- عالم دين را نيارد كس معمر داشتن
از پس سلطان ملكشه چون نمى دارى روا ----- تاج و تخت پادشاهى جز كه سنجرداشتن
از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى ----- جز على و عترتش محراب و منبرداشتن ؟
هشت بستان را كجا هرگز توانى يافتن ----- جز به حب حيدر و شبير و شبر داشتن
علم دين را تا نيابى چشم دل را عقل ساز ----- تا نبايد حاجتت , بر روى معجر داشتن
تا تو را جاهل شمارد عقل سودت كى كند ----- مذهب سلمان و صدق و زهد بوذرداشتن
علم چبود: فرق دانستن حقى از باطلى ----- نى كتاب زرق شيطان جمله از برداشتن
اى سنائى وارهان خود را كه نازبيا بود ----- دايه را بر شيرخواره مهر مادر داشتن
بندگى كن آل ياسين را به جان تا روز حشر ----- همچو بيدينان نبايد روى اصفرداشتن
زيور ديوان خود ساز اين مناقب را از آنك ----- چاره نبود نوعروسان را ز زيورداشتن ((7))

آن ولى نازنين يعنى على (ع )

شاه نعمت اللّه ولى (731 - 834 ه )


آن اميرالمؤمنين يعنى على ----- وان امام المتقين يعنى على
آفتاب آسمان لافتى ----- نور رب العالمين يعنى على
شاه مردان پادشاه ملك دين ----- سرور خلد برين يعنى على
نام او روح القدس از بهر نام ----- مى نويسد بر جبين يعنى على

گر امامى بايدت معصوم و پاك ----- مى طلب شاهى چنين يعنى على
گر محمد هست ختم انبيا ----- گشته بر خاتم نگين يعنى على
ساقى كوثر امام انس و جان ----- مصطفى را جانشين يعنى على
فتح و نصرت داشت در روز غزا ----- بر يسار و بر يمين يعنى على
پيشوايى گر گزينى اى عزيز! ----- اين چنين شاهى گزين يعنى على
مخزن الاسرار اسماى اله ----- نفس خيرالمرسلين يعنى على
بود با سر نبوت روز و شب ----- رازدار و هم قرين يعنى على
دين و دنيا رونقى دارد كه هست ----- كارساز آن و اين يعنى على
اين نصيحت بشنو از من ياددار ----- دايما ميگو همين يعنى على
ناز دارد بر جميع اوليا ----- آن ولى نازنين يعنى على
صورتش در طا و ها مى جو كه هست ----- معنى اش در يا و سين يعنى على
دست برده ازيد بيضا به روز ----- معجزه در آستين يعنى على
معنى علم لدنى بى خلاف ----- عالم لوح مبين يعنى على
در ولايت اولين اوليا ----- در خلافت آخرين يعنى على
نعمت اللّه خوشه چين خرمنش ----- دلنواز خوشه چين يعنى على
((8))

آفتاب اوج ولايت

( لامع درميانى 1076 ه )


مقبول انت منى و ممدوح هل اتى ----- قايل به قول لوكشف و دافع مضار
زوج بتول و ابن عم حضرت رسول (ص ) ----- قايم مقام احمد و محمود كردگار
خيبر گشا و قافله سالار دين حق ----- مالك رقاب قنبر و داراى ذوالفقار
خورشيد را چه حد كه زند لاف روشنى ----- جايى كه گشته سايه او مطلع النهار
جايى كه گشت دوش نبى نقش مقدمش ----- كلك مرا چه حد كه شود منقبت نگار...
از خشم او بود شررى صرصر خزان ----- از لطف او بود اثرى نشئه بهار
از خامه اى كه شرح صفاتش رقم كند ----- نبود عجب كه بارد اگر نافه تتار
چون بحر نعت و منقبتت بيكران بود ----- كى مى كند خيال منى اندر آن گذار
در روضه ات كه كعبه سيه پوش هجر اوست ----- هر دم كنم به خويشتن اين مطلع آشكار
كاى زاده حريم حرم شاه نامدار ----- گشته بلند صيت كمالت به هر ديار
((9))

در درگهت كه غيرت باب الجنان بود ----- افتم به سر كه سازم از آن تاج افتخار
در صحن آستانه قدس آشيانه ات ----- بار دگر شوم ز ترنم سخنگزار
كاى آفتاب اوج ولايت تويى تويى ----- مولاى عاجزان سيه روزگار خوار
كشتى شكستگان محيط گناه را ----- لطفت به نيم جذبه رساند به اعتبار
شاها منم كه در ره مدح و ثناى تو ----- گرديده ام به توسن نطق و بيان سوار
دانم يقين كه مرحمتت همرهى كند ----- دارم به راه مكرمتت چشم انتظار
چون نيست نعت ذات تو را مقطعى از آن ----- گرديده است بار دگر مطلع آبدار
افتاده ام به بحر معاصى حباب وار ----- دست من است لامع و دامان هشت و چار
((10))

از حد گذشت طول و ز هم بگسلد كلام ----- از بهر اختتام دو دست دعا بر آر
سر سبز باد باغ مراد موافقت ----- چندان كه هست رشك خزان رونق بهار
بى توشه باد راه اميد مخالفت ----- تا هست مطلب دل عاشق وصل يار
((11))

در منقبت اميرالمؤمنين على (ع ) و اثبات ولايت و خلافت او

( فياض لاهيجى 1072 ه )


سزاى امامت به صورت به معنى ----- على ولى آن كه شاهست و مولى
جهان همچو چشم است و او همچو مردم ----- جهان همچون لفظ است و او همچومعنى
ولى ولايت وصى وصايت ----- هدى هدايت هم اعلى هم ادنى
اگر نور او در ميانه نبودى ----- بماندى دو عالم چو عينين اعمى
بود گرد راهش بود نقش پايش ----- دم عيسى مريم و دست موسى
بود نور او سر ايجاد عالم ----- بود ذات او قدرت حق تعالى
به فرض محال ار دهد زهر قاتل ----- بود به كه غيرش دهد من و سلوى
چو او حمله آرد چه رستم چه دستان ----- چو او معجز آرد چه موسى چه عيسى
بيا بر سر كوى جاه و جلالش ----- ببين ريخته بر سر هم تجلى
ببينى اگر روضه پاك او را ----- كم آيد به چشم تو خورشيد اعلى
همه خادمانش عقول مجرد ----- همه چاكرانش نفوس معلى
چه بدبخت باشد كه در حشر گردد ----- جدا از در او به جنت تسلى
اگر قرب او با پيمبر نبودى ----- نمى گشت واجب مودت به قربى
ترقى بود بى ولايش تنزل ----- تنزل بود با ولايش ترقى
به عشرتگه حضرت بى زوالش ----- تمنى فرو ريخته بر تمنى
امامت كسى را سزا شد كه دارد ----- تحلى به فضل از رذايل تخلى
قوى بازو, از خاطر اوست , دانش ----- گرانمايه از صحبت اوست تقوى
دل مرده از گفته اوست زنده ----- چه باشد ازين بهتر احياى موتى ؟
فداى ره او چه دانش چه بينش ----- طفيل در او چه دنيا چه عقبى
شهى كز شرف كرده اوصاف او را ----- خداوند تنزيل صد جاى املى
كلام الهى چه سابق چه لاحق ----- همه مدحت اوست حق كرده انشى
نبينى به قرآن نه سوره نه آيه ----- كه نبود در او از كمال وى انهى
چه تدبير كردند ارباب عدوان ----- كه قدرش كنند ازجهان جمله اخفى
وليكن ز مشت غبارى چه خيزد ----- نماند در آفاق خورشيد مخفى
ز دمهاى سرد حسودان بدگو ----- نشد نور او در نقاب توارى
بلى مشعل آفتاب درخشان ----- ز باد نفس كى توان كرد اطفى
بود افضل خلق بعد از پيمبر ----- جهات فضايل چو در اوست مطوى
هم از علم وافر هم از حكم ظاهر ----- هم آداب زهد و هم آيين تقوى
هم از سبق اسلام و قرب پيمبر ----- چه از روى صورت چه از روى معنى
شجاعت به حدى كه تا روز محشر ----- هم از بازوى اوست دين را تقوى
به او مستند پيشوايان امت ----- در انواع دانش در آداب فتوى
به او جسته نسبت چه قارى چه واعظ ----- بدو كرده نازش چه صرفى چه نحوى
به تفسير آيات , او بوده مرجع ----- به تاءويل تنزيل , او بوده ماءوى
به تعليم علمش فنون تعلم ----- به ارشاد سرش علوم لدنى
به هر واقعه عقل او بوده مرشد ----- به هر مساءله علم او بوده مفتى
بود جمع در وى شروط امامت ----- به نص صريح كلام الهى
امامت ز عصمت برد استقامت ----- به نص امر عصمت پذيرد تمامى
نصوص طهارت بر او هست وارد ----- براهين عصمت در او هست جارى
احاديث بالغ به حد تواتر ----- هم از روى لفظ و هم از روى معنى
ز قرآن كنم اول اثبات مطلب ----- دگر از احاديث اتمام دعوى
ليذهب به شان كه بود و يطهر ----- ز يتلوه شاهد به سوى كه ايمى
به تنزيل شد هل اتى از چه منزل ----- نبى را ز بلغ چرا كرد عتبى
كه از انما بود مقصود ايزد ----- به سايل كه انگشترى كرد اعطى
كه بود آن كه با او به فرمان ايزد ----- نبى شد مباهل به قوم نصارى
به رد برائت كه گرديد ماءمور ----- به اعطاى رايت كرا كرد انهى
كرا با نبى بود فضل اخوت ----- كرا با اولوالعزم حد تساوى
به شاءن كه جبريل شد لافتى گو ----- پيمبر براى كه گفت انت منى
به روز غدير از براى كه مى گفت ----- به بالاى منبر نبى است اولى
براى كه بود اين كه گرديد صادر ----- حديثى كه نقل است در طير مشوى
چرا كرد امر سلام امامت ----- چرا اجر تبليغ شد حب قربى
كسى كاين فضايل مر او راست ثابت ----- كسى كاين دلايل در او هست مجرى
بود در امامت ز هر غير سابق ----- بود در خلافت ز هر غير احرى
يقين محض جهل است و عين شقاوت ----- نمودن به او ديگرى را مساوى
چه جا دارد اين كز ره علم گويد ----- كسى اين كه غيرى ازو هست اولى
مرا نيست باور كه از اهل دانش ----- به دل كرده باشد كسى اين تجرى
مگر اين كه در نيل جاه و مراتب ----- نمايد تقرب به ارباب دنيى
خدايا تو دانى كه فياض مجرم ----- ندارد به جز درگه شاه ملجى
به وى بخش دانسته تقصير او را ----- به وى بخش چندين گناهان عظمى
ز من كم مكن نعمت مهر او را ----- كه در هر دو عالم مرا اين بس اجرى
((12))

در وصايت و ولايت على (ع )

( فيض كاشانى 1007 - 1091 ه )


آمدم بر سر ثناى على ----- اى دل و جان من فداى على
مظهر كبرياى لاهوت است ----- چون كنم وصف كبرياى على ؟
نفس پيغمبر است و سر خدا ----- چه توان گفت در ثناى على
قدر او برتر است از كونين ----- كى ثنايى بود سزاى على ؟!
جز خدا قدر او نمى داند ----- به خداى من و خداى على
در حق غير, كى فرود آمد؟ ----- ز آسمان نص انماى على ؟
از كجا شرح مى توانم كرد ----- آنچه حق گفت در وفاى على
وه كه بيگانگان چها كردند ----- چون نبودند آشناى على
آن جماعت كه حق او بردند ----- سعى كردند در جفاى على
به خدا در جهان پس از احمد ----- نشود هيچ كس به جاى على
بعد از آن باقيان اهل البيت ----- حجج حق و اوصياى على
حسن مجتبى , حسين شهيد ----- آن دو فرزند دلگشاى على
سيد عابدين و باقر علم ----- صادق و كاظم و رضاى على
تقى و هادى و زكى , مهدى ----- دودمان بتول تاى على
باد از ما درود بر ايشان ----- تا بود در جنان بقاى على
هر دو عالم طفيل ايشان است ----- هر دو كون آمد از براى على
روز محشر حساب جن و بشر ----- وا گذارد خدا براى على
او قسيم بهشت و دوزخ ماست ----- اين خبر آمد از خداى على
من كيم تا زنم از ايشان دم ؟ ----- يا كه باشم سخن سراى على
گر بپرسند كيستى ؟ گويم ----- ذره اى محو در هواى على
يا نيم هيچ جز محبت او ----- پاى تا سر همه ولاى على
لايق بندگى نيم او را ----- جان پاكم به خاك پاى على
ياالهى به روز حشرم ده ----- جاى در سايه لواى على
مهر او را شفيع من گردان ----- بهره ور سازم از لقاى على
حاليا ده به نقد توفيقم ----- تا شوم تابع هداى على
كارهاى مرا چنان گردان ----- كه بود جمله در رضاى على
يافتم ره به سوى درگه تو ----- از سخنهاى جانفزاى على
ديده روشن شد از غبار رهش ----- راه ديدم به توتياى على
با من آن كرد, كان سزاى وى است ----- نيستم من ولى سزاى على
من ندانم چه سان كنم شكرش ؟ ----- هم تو از من بده جزاى على
شكر آن كورهم نمود به تو ----- تو بيفزاى بر علاى على
گنهم گر چه هست بى حد و حصر ----- ليك هستم ز اولياى على
نامه ام گر تهى است از حسنات ----- دل پر دارم از ولاى على
مهر او مى برد مرا به بهشت ----- مى روم سوى حق به پاى على
همچو سايه كه مى رود پى مهر ----- مى رود فيض در قفاى على
((13))

در مدح على (ع ) و اشارت به ولايت آن سرور

(حزين لاهيجى ت : 1103 ه -و: 1180 ه )


آمد سحر ز كوى تو دامن كشان صبا ----- اهدى السلام منك على تابع الهدى
شد زان سلام زنده عظام رميم من ----- گفتم به صد نياز كه اهلا و مرحبا
آن خوش نسيم كرد چو آهنگ بازگشت ----- باز آمدم به خويش از آن سكر دلگشا
يك دامن اشك در قدمش ريختم به عجز ----- گفتم به او نهفته كه : روحى لك الفدا
چون مى كنى زيارت آن خاك آستان ----- چون مى رسى به درگه آن كعبه صفا
از من بكن به خاك درش عرض سجده اى ----- گردد اگر قبول , زهى عز و اعتلا
پس بعد ازين زمين ادب بوسه ده بگو ----- كاين خسته نيست بى تو دمى از غمت جدا
روزى كه بود در كف من دامن وطن ----- پايم همين به دامن خود بود آشنا
آشوب دهر زد سرپا بر بساط من ----- بگرفت ذره ذره كف خاك من هوا
برداشت صرصر از سر شاخ آشيان من ----- افگند هر طرف خس و خاشاك من جدا
اكنون چوبيد با كف خالى نشسته ام ----- شرمندگى است حاصلم از خويش و آشنا
ديشب صبا نهفته به گوش دلم دميد ----- كاى خامه ات ز نافه مشكين گرهگشا
طبع سخنور تو بهار شكفتگى است ----- چون غنچه سر به جيب فرو برده اى چرا؟
سر كن ره ستايش شاهنشهى كه هست ----- نعلين پاى زائر او تاج عرش سا
نفس نبى , على ولى , حجت جلى ----- صاحب لواى هر دو سرا شاه اوليا
جانم ز هوش رفت ازين خوش ادا سروش ----- بيگانه ساخت از خودم اين حرف آشنا
زد جوش آب و رنگ بهار طراوتم ----- شد شاخ خشك خامه من گلبن ثنا
كاى آستان قصر جلال تو عرش سا ----- وى مهرومه به راه تو كمتر ز نقش پا
خياط قدرت ملك العرش دوخته است ----- بر قد كبرياى تو تشريف انما
تبليغ بلغ است ز شان تو آيتى ----- توقيع كبرياى تو تنزيل هل اتى
برد از زمانه نور وجود تو تيرگى ----- اى نير ظهور تو در حد استوا
ميدان دين نداشته مردى به غير تو ----- ثابت شد اين قضيه به برهان لافتى
دريا, گداى دست گهربارت از كرم ----- پيش كف تو, ابر عرق ريزد از حيا
غير از تو كيست آن كه تواند گذاشتن ----- بر دوش سرور دو سراپاى عرش سا
اى نورديده را به غبار تو التجا ----- خاك درت به كعبه دلها دهد صفا
توفيق شد رفيق كه چندى به كام دل ----- سودم جبين به خاك تو يا سيدالورا
پرواى آفتاب قيامت نمى كنم ----- در سايه لواى تو يا صاحب اللوا
شرح محامدمت كه از آن قاصر است عقل ----- كلك زبان بريده من چون كند ادا؟
شاها! تويى كه از كرمت خاطر حزين ----- دارد ز خوشدلى به رخ صبح خنده ها
هر صبحدم به صيقل مهر تو آسمان ----- آيينه ضمير مرا مى دهد جلا
كامى كه هست از تو طلب مى كند دلم ----- چون ذات توست واسطه رحمت خدا
ديگر اميد آن كه دهى سرفرازيم ----- گردد سرم ز سجده به خاك تو عرش سا
ختم سخن نما به دعايى ز روى صدق ----- اكنون كه هست صبح اجابت جبين گشا
تا هست مست شور تو سرهاى سرخوشان ----- تا هست گرم عشق تو دلهاى آشنا
از جوش ذكر و غلغل زوار روضه ات ----- پيوسته باد گنبد افلاك پر صدا
بيگانه نيست در نظر رهروان عشق ----- گر نام اين قصيده نهم منهج الولا
((14))

در ستايش عيد غدير

( سروش اصفهانى 1285 ه )


ماه دگر مرغ برآيد نواش ----- باغ بيفزايد برگ و نواش
گلبن پژمرده ز باد خزان ----- تازه كند باز نسيم صباش
زنده كند ابر درختان همه ----- مايه دهد ايزد زاب بقاش
باد صبا بر گل و بر ياسمن ----- عنبر گستر شود و مشك پاش
سبزه شود گردشگاه تذرو ----- خفتن گه بر گل و گه بر گياش
سير نه در دشت چريده گوزن ----- بر سمن از اين پس بينى چراش
گر چه برهنه است كنون بوستان ----- پوشد نوروز پرندين قباش
گل برد از جاى , دل عندليب ----- باز كند شيفته و مبتلاش
مرغ بهارى بگشايد زبان ----- از بر مدح على مرتضاش
نايب دادار و در شهر علم ----- شهره شده اين لقب از مصطفاش
نفس خودش خواند نبى در نبى ----- برد چو با خويش بزير كساش
معجز پيغمبر شمشير او ----- معجزه موسى عمران عصاش
موسى گر كرد عصا اژدها ----- تيغ على بود نى اژدهاش
دستش بگرفت به روز غدير ----- كرد سرو سرور و سالار ماش
گفت به فرمان خداوند عرش ----- كردم امروز امير شماش
دست بدوده كه ز لغزش بريست ----- آنكه بود دست بدست خداش
دست كسى كاو به چنين دست داد ----- بر كشد از چاه به چرخ سهاش
تخت سليمان رهى دلدلش ----- برخى قنبر پسر برخياش
كرسى از مرتبتش پايه يى ----- عرش برين عشرى از كبرياش
كعبه ولادتكده حيدرست ----- كرد خليل از قبل اين بناش
آنچه طلب كرد كليم و نديد ----- ديد رسول قرشى در لقاش
با او همراه به عرش و به فرش ----- يار زمين بود و رفيق سماش
گرد كه بنشستى بر موزه اش ----- ديده ربودى ز پى توتياش
ديو گريزان شود از كلك من ----- چون كه به ديوان بنويسم ثناش
((15))

در مدح عيد غدير

امروز كردگار بود روز رحمتش ----- بر بندگان تمام همى كرد نعمتش
امروز دين و داد كمالى تمام يافت ----- اسلام سود بر سر عيوق رايتش
امروز با پيمبر مرسل پديد كرد ----- مقصود آنچه داشت خداى از رسالتش
بسپرد مصطفى در دين را به مرتضى ----- مولاى مؤمنان شد و هارون امتش
مرد احد مبارز صفين امير بدر ----- شهره در آسمانها صيت شجاعتش
جزويست هل اتاش ز مجموعه كرم ----- حرفيست لافتى ز كتاب فتوتش
بر خلق آسمان و زمين حجت خداى ----- شمشير تيز بر سر كفار حجتش
داده رسول او را در حربها لوا ----- كرده خداى بخشگر نار و جنتش
بودست از عبادت جن و بشر فزون ----- در روز حرب خندق بر عمر و ضربتش
از باره در به قوت دادار در ربود ----- زيرا كه بود قوت دادار قوتش
گردد مشيت ملك العرش ازو پديد ----- از بهر آن كه اوست مخل مشيتش
دست خدا و صنع خدا زو شود پديد ----- هر صانعى نمايد با دست صنعتش
روزى كه شد پيمبر انگيخته به خلق ----- مر خلق را به حب على بود دعوتش
بيخ درخت بر شده طوبى بود نبى ----- شاخ درخت و ساق , عليند و عترتش
تابنده شده به طور و پراكنده شد ز هم ----- همچند چشم سوزنى از نور شيعتش
خوانده ولايتش را ايزد حصار خويش ----- ايمن كسى كه شد به حصار ولايتش
تا شهد حب او نچشى كى برى نصيب ----- از جوى انگبين بهشت و حلاوتش
((16))

در تهنيت عيد غدير و ستايش حضرت امير

از خلد فراز آمد عيد وصى خم ----- شادند بدين عيد نو آيين همه مردم
امروز نهاد ايزد منت به سر ما ----- برخوان ز نبى آيت اتممت عليكم
امروز نبى داد سزا را به سزاوار ----- در زير قبايل شده پهناى زمين گم
دست وصى بر حق بگرفت و برافراشت ----- چون چشمه خورشيد كه بر چرخ چهارم
پشت نبى و روى هدى حيدر كرار ----- شاهى كه به نه گردون او راست تحكم
در هر صفتى باز ندانيش ز ايزد ----- جز آن كه منزه بود ايزد ز تجسم
صد آيت موسيش عيان از دم شمشير ----- صد معجز عيسيش نهان زير تبسم
جز بر گهر ختم رسل خواجه لولاك ----- بر هر گهرى گوهر او راست تقدم
حاصل نشدش معرفت كامل جبريل ----- زانو نزد ار نزد وى از بهر تعلم
علم از على و آل على بايدت آموخت ----- خيره مطلب بوى خوش عود ز هيزم
اندر رسن دوستى عترتش آويز ----- خواهى كه شوى بر سر اين بر شده طارم
تا زاد على از گهر آدم , ابليس ----- از سجده نكردن گزد انگشت تندم
ديدند درو چون همه اوصاف خداوند ----- كردند گروهى به خداييش توهم
بردى فلك ماه بديدار زمين رشك ----- چون دلدل او سودى بر روى زمين سم
مور آمده در بارگهش از پى حاجت ----- مار آمده در پيشگهش بهر تظلم
روزى همه زو ريزد چون ژاله ز گردون ----- هستى همه زو خيزد چون موج ز قلزم
در حفره دوزخ عدوى او است معذب ----- در غرفه فردوس وليش به تنعم
هست از مدد فيض وى و پرتو ذاتش ----- گرديدن گردون و درخشيدن انجم
بر دوش وى افكند ردايى ملك العرش ----- كان را نرسد دست مه و گردون بر كم
بشكسته به پيرانه سر اندر صف كفار ----- در مهد دريده ز دم تنين تا دم
تا خواجه نخواندش پدر خاك به كنيت ----- در شرع مقرر نشد آيين تيمم
اى دست خداوند جهان اى در رحمت ----- بر بنده مداح بود جاى ترحم
خواهم ز تو بهبودى از اين الم صعب ----- زين بيش مرامى نبود جاى تالم
يعقوب لقاى توهمى جست بزارى ----- داود ثناى تو سرودى به ترنم
تا دست نزد نوح به دامان تو ننشست ----- كشتى به سر جودى و دريا ز تلاطم
آدم به مقام تو و جاه تو حسد برد ----- شد فتنه او از پى اين خوشه گندم
چون تو به همى كرد ازين خواهش باطل ----- بنهاد به سر ذوالمننش تاج تكرم
در سدره و در سينا با احمد و موسى ----- كرده به زبان تو خداوند تكلم
فردا كه دهد خصم تو را ايزد پاداش ----- هر موى زند بر تن او نيش چو كژدم
مدح على و آل چنين گوى سروشا ----- پشمينه گدا را ده و شاهان را قاقم
((17))

عيد غدير خم

( ميرزا محمدعلى يزدى (وامق ) 1255 ه )


شد عيد غدير خم , اى ساقى گلرخسار ----- شكرانه اين نعمت خشت از سرخم بردار
بردار صلاى عام , خوش گير به عشرت جام ----- مى خور كه در اين ايام , بخشند گنه بسيار
مى خور كه نينديشى , از هيچ كم و بيشى ----- در عالم درويشى , از شاهى ات آيد عار
تا چند نهان دارى , راز دل خود, بارى ----- وقت است كه بردارى , اين پرده ز روى كار
رازى كـه بـه حكم دوست , مقصود دو عالم اوست ----- او مغز, جهان چون پوست , اوچون گل و
عالم خار
روزى است كه از داور, شد حكم به پيغمبر ----- تا خود به سر منبر, بى پرده كند اظهار
كان را كه منم مولا, او راست على مولا ----- فرموده شه لولاك , كس را نرسد انكار
تصديق كنان يك سر, بر گفته پيغمبر ----- آن كز همه دشمنتر, برخاست نخستين بار
بخ لك اندر لب , ليكن ز حسد در تب ----- صد كينه ز حكم رب , در سينه منافق وار
((18))

در تهنيت عيد غدير

( حكيم قاآنى شيرازى 1222 - 1270 ه )


شراب تاك ننوشم دگر ز خم عصير ----- شراب پاك خورم زين سپس ز خم غدير
به مهر ساقى كوثر از آن شراب خورم ----- كه درد ساغر او خاك را كند اكسير
از آن شراب كز آن هر كه قطره اى بچشد ----- شود ز ماحصل سر كاينات خبير
به جان خواجه چنان مست آل ياسينم ----- كه آيد از دهنم جاى باده بوى عبير
دو صد قرابه شراب اربيك نفس بخورم ----- كه مست تر شوم اصلا نمى كند توفير
عجب مدار كه گوهرفشان شوم امروز ----- كه صد هزارم درياست در درون ضمير
دميده صبح جنونم چنان كه بر وى دم ----- ز قل اعوذ برب الفلق دمد زنجير
برآن مبين كه چو خورشيد چرخ عريانم ----- برآن نگر كه جهان را دهم لباس حرير
نهفته مهر نبى , گنج فقر در دل من ----- كه گنج نقره نيرزد برش به نيم نقير
فقير را به زر و سيم و گنج چاره كنند ----- ولى علاج ندارد چو گنج گشت فقير
اگر چه عيد غديرست و هر گنه كه كنند ----- ببخشد از كرم خويش كردكار قدير
و ليك با دهن پاك و قلب پاك اوليست ----- كه نعت حيدر كرار را كنم تقرير
نسيم رحمت يزدان قسيم جنت و نار ----- خديو پادشهان پادشاه عرش سرير ...
بزرگ آينه يى هست در برابر حق ----- كه هر چه هست سراپا دروست عكس پذير
نبد ز لوح مشيت بزرگتر لوحى ----- كه نقش بند ازل صورتش كند تصوير
دمى كه رحمتش از خلق سايه برگيرد ----- همان دم از همه اشيا برون رود تاثير
زهى به درگه امر تو كاينات مطيع ----- زهى به ربقه حكم تو ممكنات اسير
چه جاى قلعه خيبر كه روز حمله تو ----- به عرش زلزله افتد چو بركشى تكبير
تويى يداللّه و آدم صنيع رحمت تست ----- كه كرده يى گل او را چهل صباح خمير
گمانم افتد كابليس هم طمع دارد ----- كه عفو عام تو آخر ببخشدش تقصير
((19))

عيد غدير

(ابوالحسن ميرزا (شيخ ‌الرئيس ) 1264 ه . ق - )


اى دلبر و فرخ ‌رخ فرخنده شمايل ----- واى دولت حسن آمده بر روى تو مايل
خال تو نشان تو و گيسوت حمايل ----- ديوانه دل ما و به دوش تو سلاسل
آن سلسله را چون دل ما در خور و قابل ----- بر گردن يك سلسله منت بنه اى يار
اى محرم كوى تو دل عامى و عارف ----- اى چهره تو قبله ارباب معارف
تو كعبه حسنى و بتان حول تو طائف ----- وندر حرم روى تو اى كان لطائف
زلف تو از آن روى كه الخائن خائف ----- لرزان و پريشان است چون دزد سيه كار
سرما بنگر تا كه چه آرد به سر ما ----- گر ما بدر نگيم كشدمان همه سر ما
زان آتش سيال فروزنده ز مينا ----- كن سينه سوزانم غيرت ده سينا
تا هست به بزم اندر اين آب شرر زا ----- النار و لاالعاركه عار آيدم از نار
از سطوت سر ما ز چه سوراخ به سوراخ ----- در خانه خزيدستى اى لعبت گستاخ
يك ساغر مى مى زن و در باغ شو از كاخ ----- پوشيده ببين از برف زير و ز برشاخ
اى شوخ اما تنظر و الغصن لقدشاخ ----- شيخى است كه اسپيد كند جامه و دستار
خرم دل آن كو ز طرب فرو نباشد ----- در خاطرش از سردى دى گرد نباشد
گر فصل زمستان شد دم سرد نباشد ----- بى باده زيد مرد مگر مرد نباشد
گر درد نباشد چه غم ارورد نباشد ----- كز برگ درختان راست اشكوفه بسيار
اين جامه به روى هم بيكاره نپوشيد ----- سنجاب و خز ار داريد يكباره فروشيد
پس باده به دست آريد همواره نپوشيد ----- با يكدگر انگاه كه گرميد بجوشيد
زنهار حريفان ز من اين پند نيوشيد ----- از پند كه بر مى ببرد مرد هشيوار
هر چند كه در روز وليعهدى حيدر ----- بخشد گنه شيعه وى حضرت داور
سهلست اگر يك روز بى باده برم سر ----- خيزآب معطر زن برنار مقطر
بايد به چنين روزى با ذيل مطهر ----- در مجلس پاكان شوم و محفل ابرار
زان خمر قديمى كه نه هم عصر عصير است ----- زان مى كه يكى از اثرش جرم اثير است
زان مى كه از او نشئه انسان كبير است ----- زان مى كه گسارنده اوحى قدير است
زان باده كه خمخانه او خم غدير است ----- اى ساقى قدسى ز كرم ساغر سرشار
حق گفت به پيغمبر خوش دار وفا را ----- در عالم ذرات كه خوانديم شما را
گفتيم الستى و شنيديم بلى را ----- يك عالم ذر دگر امروز بيارا
با خلق بيا تازه كن آن عهد خدا را ----- اى سيد كل فخر رسل احمد مختار
همچون زكريا ز تكلم چه كنى صوم ----- بى رمز بما انزل تبليغ كن اين قوم
بيدار على باش و برانگيز تو از نوم ----- اين قوم گران خواب و مپرهيز تو از لوم
اعلان وصايت كن و فرماى كه اليوم ----- اكملت لكم دينكم اى زمره انصار
اورنگ حجازى خواست سلطان حجازى ----- چون صورت رحمن ديد كرسى حجازى
از عرش فراشد سر منبر ز فرازى ----- برخواند يكى خطبه تازى بدرازى
كوته نظران را گفت تا چند مجازى ----- حق خواست حقيقت شود امروز پديدار
آن گاه على را ز كرم گشت طلب خواه ----- بگزيد چو از مهر, على جا به برشاه
اين نكته عيان شد كه نبى مهر وولى ماه ----- بگرفت چو پيغمبر بازوى يداللّه
برداشت على را به مقام و رفعناه ----- آن سان كه به رفعت بشد از حيطه پندار
فرمود نبى كاين حكم از عالم بالاست ----- امروز چو در رتبه على از همه اعلى است
در ملك ولايت ولى و والى والاست ----- هر گونه تصرف كند او از همه اولى ست
بايست بداند كه على سيد و مولاست ----- آن كس كه مرا مولا مى داند و سالار
اى خواجه مرا هر چند شاعر نتوان گفت ----- چونان كه پيمبر را ساحر نتوان گفت
با آن كه بسى نكته به ظاهر نتوان گفت ----- راز دل فاتر به دفاتر نتوان گفت
لكن به چنين خاطر قادر نتوان گفت ----- دم در كش و يكباره ميا از در گفتار
((20))

درباره ولايت و امامت مولى الموالى على - ع

(فرهنگ شيرازى 1242 -1309 ه )

((21))
هله شمع بزم صفوت در برج لافتايى ----- گل گلشن ولايت مه برج هل اتايى
كه وسيله نجاتى و صحيفه وجودى ----- و خليفه رسولى و لطيفه خدايى
همه خلعت و صفايى كه خليل را سليلى ----- همه رفعت و علائى كه على مرتضايى
هله برفراز, شاها! به فلك لواى دولت ----- كه خدا پس از پيمبر به تو داده كدخدايى
بفراز چتر ميرى بفروز تخت شاهى ----- كه به جز تو كس نزيبد به بزرگى و كيايى
بگذار شهر غربت بدر آز چاه عزلت ----- بنشين به تخت عزت كه عزير مصر مايى
تو شهاب ديوسوزى بستان ز ديو خاتم ----- مگذار تا نشيند به سرير پادشايى
بشكن شكوه ديوان بنشين به صدر ايوان ----- به فراز چرخ كيوان بفروز چتر شايى
ز فلك فرشته آيد به تو تهنيت بگويد ----- كه خجسته باد اميرا به تو منصب كيايى
همه شب به چرخ ناهيد سرايد اين ترانه ----- كه مبارك است تشريف جناب كبريايى
ز زلال عمر بخشت قدحى به تشنگان ده ----- نه ره است تشنه مردن چو تو مى كنى سقايى
نه عجب بودكه نسرين فلك شكار سازم ----- چو كبوتر دلم شد به هواى تو هوايى
نه ز موج بحر ترسم نه ز انقلاب دريا ----- به سفينه اى نشستم كه در او تو ناخدايى
چو نداى فقر و فخرى بشنيدم از پيمبر ----- ندهم به سلطنت دولت فقر و بينوايى
به همه ديار رفتم ز همه نشان گرفتم ----- نه كس از توام نشان داد و نگفت از كجايى
ز كست نشان چه جويم كه تو در ميان جانى ----- ز دلم سراغ گيرم كه تو با دل آشنايى

خم غدير حيدرى


 

( جيحون يزدى وفات - 1318 ه )


چون پر شراب راز شد, خم غدير حيدرى
من كنت مولاه ساز شد از بربط پيغمبرى
پر شد زمين ز اسرار حق , بر شد ز چرخ انوار حق
هر باطلى در كار حق , پا برگرفت از همسرى
ترك من اى فرخنده خو, شيرين زبان چرب گو
كان زلف مشكينت به رو, ديوى است انبازپرى
مشرق , رخ نيكوى تو, مغرب , خم گيسوى تو
در قيروان موى تو, صد آفتاب خاورى ...
اى خضر خط نوش لب , ظلمت بر از زلف تو شب
وز رخ به مويت محتجب , آيينه اسكندرى
پرويز, مسكينت به كو, فرهاد, مجنونت به رو
شيرينت اندر آرزو, زان طرفه لعل شكرى
اكنون به مردى ران طرب , بر ياد اين نقش عجب
وز شيشه بنت العنب , بردار مهر دخترى
بخشا عصاره تاك را, بفزا به جان ادراك را
وز جرعه اى ده خاك را, از چرخ اعظم برترى
دل را نما بى كاهلى , زان آب اخترگون جلى
كاندر تو با مهر على , ننمايد اخگر اخگرى
شاهى كه نتوان زد رقم , يك مدحت از آن ذوالكرم
اشجار اگر گردد قلم يا چرخ سازد دفترى ...
جز او كه فرخ پى بود, مست از الهى مى بود
آن كيست تا كز وى بود, پر از ثريا تا ثرى
اى لجه ناياب بن , حق را يد و عين و اذن
حكم تو كرد از بدو كن , فلك فلك را لنگرى
شط شريعت را پلى , جام طريقت را ملى
بستان وحدت را گلى , نخل مشيت را برى
پنهان به هر هنگامه اى , در جلوه از هر جامه اى
دست خدا را خامه اى , سر صمد را محضرى
دامن ز خويش افشانده اى , خنگ از جهان بجهانده اى
هم خادم درمانده اى , هم پادشاه كشورى
هم حاضر و هم غايبى , هم طالع و هم غاربى
هم هر زمان را صاحبى , هم هر عرض راجوهرى
شاها مرا چون هست دل , دايم به و صفت مشتغل
مپسندم از غم معتزل , با اين ادات اشعرى
آخر تو بى پايان يمى , فلك نجات عالمى
در كار جيحون كن نمى , زايرعنايت گسترى
((22))

غديريه

( عمان سامانى وفات - 1322 ه )


بريخت صاف و نشاط از خم غدير به جام ----- صلاى سرخوشى اى صوفيان درد آشام
چه خوش نسيم است اللّه كه از تبسم او----- شكوفه طرب از هر كنار شد بسام
غلام روى كسى ام كه بر هواى بهشت ----- ز جاى خيزد, خيز اى بهشت روى غلام
بريز خون كبوتر ز حلق بط به نشاط----- به ساغر اى بت طاووس چهر كبك خرام
نه پاى عشرت بايد به بام گردون كوفت ----- ز سدره صدره برتر نهاد بايد گام
همين همايون روز است آن كه ختم رسل ----- محمدعربى , شاه دين , رسول انام
شعاع يثرب و بطحا, فروغ خيف و منا----- چراغ سعى و صفا, آفتاب ركن و مقام
فرو كشيد ز بيت الحرام رخت برون ----- به اتفاق كرام عرب پس از احرام
طواف خانه حق كرده كادمى و ملك ----- يسبحون له ذوالجلال والاكرام
ز بعد قطع منازل درين همايون روز----- عنان كشيده به خم غدير, ساخت مقام
رسول شد ز خدا, زى رسول , روح القدس ----- كه اى رسول به حق , حق تو را رساند سلام
كه اى به خلق من از من خليفه منصوب ----- بكوش كامد نصب خليفه را هنگام
ازين زياده منه آفتاب را به كسوف ----- ازين زياده منه ماهتاب را به غمام
يكى است همدم ساز تو, ديگران غماز----- يكى است محرم راز تو, ديگران نمام
بساخت سيد دين منبر از جهاز شتر----- كه تا پديدكند هر چه شد به او الهام
بر آن بر آمد و اسرار حق هويدا ساخت ----- بلند كردعلى را بدين بلند كلام
كه من نبى شمايم , على امام شماست ----- زدند نعره كه : نعم النبى نعم الامام
تبارك اللّه ازين رتبه كز شرافت آن ----- مدام آب درآيد به ديده اوهام
گر او نه حامى شرع نبى شدى به سنان ----- ور او نه هادى دين خدا شدى به حسام
كه باز جستى مسجد كجا و دير كجا؟ ----- كه فرق كردى مصحف كدام و زند كدام ؟
گر او ز روى صمد پرده باز نگرفتى ----- هنوز كعبه حق بد, مدينه الاصنام
زهى امام همام اى امير پاك ضمير ----- كه با خدايى همراز و همدم و همنام
به خرگه تو فلك را همى سجود و ركوع ----- به درگه ملك را همى قعود و قيام
تفقدى ز كرامت به سوى عمان كن ----- كه از ولاى تو بيرون نمى گذارد گام
به جز مديح تو كاريش نى به سال و به ماه ----- به جزثناى تو شغليش نى به صبح و به شام
محب راه تو را شهد عشرت اندر كاس ----- عدوى جاه تو را ز هر حسرت اندر جام
((23))

در تهنيت عيد غدير و مدح مولاى متقيان

(محمد كاظم صبورى 1259 ه - 1322 ه )


امروز روز رونق دين پيمبر است ----- امروز روزجلوه آيين داور است
امروز روز تقويت دين مصطفى است ----- امروز روزتهنيت شرع انور است
امروز از ولايت سالار اوليا ----- دين را همه كمال وجمال است و زيور است
امروز روز شادى و هنگام عشرت است ----- امروزروز باده و دوران ساغر است
امروز باده اى ز مبارك خم غدير ----- در جام خلق ازكف ساقى كوثر است
آن باده اى كه در دل عالم روان فزاست ----- آن باده اى كه در گل آدم مخمر است
آن باده اى كه در طلب ساغرش مدام ----- خورشيد وماه , گردان بر چرخ اخضر است
هان اى نگار زهره بناگوش نوش لب ----- زان ده مراكه همچو لبت روح پرور است ...
اى رخ به رنگ آذر و پيكر به لطف آب ----- زان آب ده كه طبعش چون طبع آذر است
مى همچو آب كوثر, آن را حلال باد ----- كش در كنارچون توبت حور منظر است ...
تركا قسم به موى تو كز تاب روى تو ----- جانم بودچو موى كه در آتش اندر است
عيد است و بوسه خواهم از آن لعل شكرين ----- دانى شگون عيد به نقل است و شكر است
امروز عيد ملت اسلاميان بود ----- روز كمال دين خداوند داور است
ايام برقرار به نيروى ملت است ----- اسلام استوار به بازوى حيدر است
حبل المتين امام مبين پيشواى دين ----- كش قدر ورتبه از نظر و هم برتر است
استاد كارخانه صنع خدا, على ----- كز صنع اوعلامتى , اين هفت منظر است
اعظم ولى بار خدا شاه لافتى ----- آن واجبى كه جامه امكانش در بر است
عقل نخست , صادر اول , ولى حق ----- كايجاد را به اوسمت فعل و مصدر است
جز او, كه بر خزينه فيض خدا امين ؟ ----- جز او, كه برمدينه علم نبى در است ؟
عنوان انما به ولايش موشح است ----- طغراى هل اتى به عطايش مسطر است
رايش به ده عقول , امير مدبر است ----- حكمش به نه سپهر, قضاى مقدر است
مهرش به چرخ , واسطه عقد هفت باب ----- لطفش به خاك , رابطه چار مادر است
او را ولايت افسر تارك بود ولى ----- از تارك مبارك او فخر افسر است
گر خطبه ولايت او بايدت شنيد ----- بشنو كه حق خطيب وى و عرش منبر است
يا ايهاالرسول به ابلاغ جبرئيل ----- درشان او ز قول خداوند اكبر است
جشنى است از ولايت او در نه آسمان ----- ليكن درآستان رضا جشن ديگر است
سلطان طوس بوالحسن آن شمسه شموس ----- شاهى كه شمع دوده موسى بن جعفر است
غوث انام قبله امت امام دين ----- كاو سوى حق به خلق دليل است و رهبر است ...
در آستان اقدسش امروز چون بهشت ----- بزمى پى ولايت جدش مقرر است
بزمى كه با سپهر ز رفعت مقابل است ----- بزمى كه بابهشت به خوبى برابر است

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
:: تنظيمات بهتر براي ويندوز XP ::
:: تنظيمات بهتر براي ويندوز XP ::
منبع : P30world.comدر اينجا چند توصيه مفيد در اختيارتان قرار مي دهيم تا كارايي يك يا چند قسمت از ويندوز XP خود را افزايش دهيد.اگر از كامپيوتر خود به صورت شخصي استفاده مي كنيد و كامپيوتر شما در داخل شبكه اي نمي باشد، ميتوانيد با انجام تغييرات ذيل Windows XP خود را سريعتر و مطمئن تر كنيد:
ابتدا دستور زير را انجام دهيد:
Control Panel > Administrative Tools > Services
سپس با خيالي آسوده گزينه هاي زير را "disable" نماييد:
Alerter
Clipbook
Computer Browser
Fast User Switching
Human Interface Access Devices
Indexing Service
Messenger
Net Logon
Netmeeting Remote Desktop Sharing
Remote Desktop Help Session Manager
Remote Procedure Call Locator
Remote Registry
Routing & Remote Access Server
SSDP Discovery Service
TCP/IP NetBIOS Helper
Telnet
Universal Plug and Play Device Host
Upload Manager
Windows Time
Wireless Zero Configuration
Workstation

ظرفيت هارد ديسك  :
ويندوز XP پس از نصب استاندارد، فضايي بيش از 1.5 گيگا بايت از هارد را اشغال مي كند.شما با چند تغيير مي توانيد چند صد مگا بايت را به راحتي از ظرفيت درايو آزاد كنيد. براي اين كار بايد حالت Standby را غير فعال كنيد. اين عملكرد در ويندوز XP ، فايل hiberfil.sys در فهرست اصلي را در پارتيشن سيستم قرار مي دهد. اين موضوع باعث مي شود كه پس از نصب سيستم، حجمي معادل چند صد مگا بايت از ظرفيت هارد اشغال شود. اگر به عملكرد Standby احتياجي نداريد، آن را با دستور زير، غير فعال كنيد:
Start>Settings>Control Panel>Power Options>System Standby
و بعد تيك جلوي “ Standby activate” را برداريد.

Refresh سيستم :
Refresh سيستم در ويندوز XP ، در طي زمان احتياج به يك فضاي قابل توجه در حافظه هارد دارد. اين عملكرد توسط فرمان زير انجام مي پذيرد:
Start>Settings>Control Panel>System>System re-Stablishment
همة درايوها را توسط قراردادن تيك جلوي آنها غير فعال كنيد. توجه داشته باشيد كه اين تنظيم فقط بايد توسط كاربرهاي متبحر انجام شود. به عنوان مثال، هنگام نصب اشتباه يك برنامه يا يك درايو، به راحتي امكان دوباره سازي وضعيت قبلي وجود ندارد.
ACDSEE و يك نكته جالب :
برخی از برنامه ها برای اينکه هميشه سابقه ای از کارهائی که کاربران انجام ميدهند داشته باشند فايلی برای آرشيو کردن آن تدارک ميبينند که معمولا پس از مدتی اين فايل حجم بسيار بالائی پيدا ميکند يکی از اين برنامه ها برنامه بسيار سودمند acdsee ميباشد.
يك بار پس از ديدن حول و حوش 800 عکس متوجه شدم که هارد سيستم به نحو بيسابقه ای پر شده بنابراين به دنبال سر منشا آن گشتم و عاقبت شر آن مزاحم را بصورت موقت از سر سيستم کم کردم . برای اينکه سيستم شما هم برای مدتی بتواند نفسی به راحتی بکشد ميتوانيد بصورت زير عمل کنيد:
با استفاده از search ويندوز به دنبال فايلی به نام imagedb.dtf بگرديد و پس از يافتن آن با خيال راحت آن را از روی سيستم پاک کنيد لازم به ذکر است که پس از پاک کردن آن خود برنامه acdsee پس از اجرای دوباره، يکبار ديگر اين فايل را ميسازد البته با حجمی کمتر از175 کيلوبايت. حجم فايلی هم که من پاک کردم چيزی در حدود 300 مگا بايت بود. يعنی چيزی حدود 2000 برابر.البته واضح است که هر از گاهی وقتی متوجه شديد که دوباره هارد ديسکتان بي دليل پر شده ميتوانيد دوباره اين فايل را پاک کنيد.

WinZip :
از زمان پيدايش ويندوز Me اين امكان وجود دارد كه بدون هيچ ابزار اضافي مثل WinZip بتوان آرشيوهاي فشرده سازي شده را باز كرد. ويندوز XP اين آرشيو را به عنوان يك پوشه نشان مي دهد كه ايجاد يا پيوست فايل ها يا از طريق كليد راست ماوس انجام مي شود (Send to) يا همانند يك پوشة نرمال كامل روي آن دو بار كليك كنيد. با اين حال، اين سيستم يك ايراد مهم دارد:
در كامپيوترهاي با سرعت پايين، عمل Zip به عنوان ترمزي براي سرعت سيستم به حساب مي آيد. اگر شما با يك PC با سرعت پايين كار مي كنيد، توصيه مي شود كه اين عملكرد را غير فعال كنيد، از طريق Start>Run خط فرمان را باز كنيد و در سطر فرمان دستور regsvr32 /U zipfldr.dll را تايپ كنيد. پس از تاييد توسط كليد OK پيغامي ظاهر مي شود كه عمل غير فعال كردن با موفقيت انجام پذيرفته است و بعد شما آنرا با OK مي بنديد. براي فعال كردن دوباره اين عملكرد، در همان مسير قيد شده در سطر فرمان دستور regsvr32 zipfldr.dll را وارد كنيد. بعد همه چيز دوباره به حالت اوليه خود بر مي گردد.

يك خطاي وحشتناك :
RUNDLL32 Caused General Protection Fault in module MMSYSTEM.DLL
اعلان خطاهاي اين چنيني (GPF=General protection Fault) معمولاً توسط مشكلات موجود در فايل System.ini توليد مي‌شوند. DLL ذكر شده در پيغام فوق مي‌تواند برا ي حل مشكل استفاده شود. از Start→search→files or folders به دنبال فايل system.ini بگرديد.
وقتي آنرا پيدا كرديد، بازش كنيد. حالا بايد يك خط به قسمت Boot آن اضافه كنيد. آن قسمت عمدتاً در بالاي فايل قرار دارد. خطي كه بايد به آن اضافه كنيد drives= mmsystem.dll است.
وقتي اين خط را اضافه كرديد، بايد فايل مذكور را ذخيره كنيد و سيستم را reboot كنيد.

سرعت بخشيدن به عمل استارت در ويندوزهاي XP:
عمل استارت در ويندوز XP ، سريعتر از سيستم عاملهايي است كه تا كنون با آنها كار كرده ايد. مدت زمان برگشت از حالت Standby هم با سرعت بيشتري انجام مي پذيرد. اما اينكه آيا مي شود باز هم سريعتر از اين عمل كرد، مطلبي است كه ما مي خواهيم به كمك يك ابزار كم حجم نرم افزاري از سايت توليدات ميكروسافت به شما نشان دهيم. نام اين نرم افزار كه براي بهينه كردن و سرعت بخشيدن به استارت در ويندوز XP طراحي شده، BootVis است كه به عنوان يك ابزار براي تجزيه و تحليل بالا آمدن سيستم (Boot)عمل مي كند. اين تسهيلات ارائه شده به صورت download رايگان، براي جستجوي خطا در سيستم و افزايش سرعت عمل بالا آمدن در نظر گرفته شده است. شما مي توانيد تمام امكانات استارت را در ويندوز XP تجزيه و تحليل و بهينه كنيد. پس از عمل بهينه سازي، بالا آمدن سيستم به طور معمول زودتر انجام مي شود.
پس از download كردن اين برنامه، آن را به دلخواه خود در يك پوشه ذخيره كنيد. سپس فايل BootVis.exe را ( با دو بار كليك روي آن ) اجرا كنيد.
پنجره برنامه اي مشابه Explorer ، باز مي شود كه سمت راست آن خالي است. حال اگر در سطر منوها روي “Trace” كليك كنيد، انتخابي شامل شش option را در مقابل خود خواهيد يافت.
ترتيب اجراي تك تك option هايي كه توسط BootVis جهت بهينه كردن بالا آمدن سيستم در اختيار قرار گذاشته شده، بسيار مهم است. پس از استارت مجدد، BootVis شروع به كار مي كند. تا زماني كه BootVis نتيجه تجزيه و تحليل خود را نشان نداده است، هيچ كاري انجام ندهيد. توجه داشته باشيد كه اين عمل چند دقيقه اي طول خواهد كشيد.

تنظيمات فايل هاي استارت – بهينه سازي option ها  :
• Next Boot
اين option ، كامپيوتر را پس از يك تاخير زماني، دوباره استارت مي كند و همزمان يك فايل Log مي نويسد كه شما در آن مي توانيد زمان جديد بالا آمدن ويندوز XP را به همراه خدمات و برنامه هايي كه به صورت همزمان اجرا مي شوند، مرور كنيد.
• Next Boot + Driver Delays
در اينجا مي توانيد متوجه شويد كه كدام تاخير به كدام درايور مربوط مي شود.
• Next Standby & Resume
با كمك اينOption ، امكان انتخاب فايل هاي Log براي فعال شدن از وضعيت Standby بعدي ايجاد مي شود.
• Next Hibernate & Resume
از اين طريق، مي توانيد زمان فعال شدن بعدي از حالت Standby را اندازه بگيريد.
• Optimize System
در صورت لزوم، از اين قسمت به عنوان آخرين option موجود در منوي Trace براساس تغيير و تنظيمات لازم يا مهم استفاده كنيد.
اين برنامه يك فايل Log ايجاد مي كند كه در پرونده اي كه شما از آنجا اين ابزار را استارت كرده ايد، ضبط و ذخيره مي شود. مي توانيد فايل هاي Log را باز كنيد و با كليك روي File و در پي آن روي open ، فايل مربوطه را انتخاب كنيد. نمايش مقدار اندازه گيري شده، در يك نمودار گرافيكي پديدار مي شود.
به اين ترتيب در نگاه اول مي توانيد تشخيص دهيد كه تاخيرها در كدام وضعيت استارت ويندوز XP قرار دارند. مشكل عمده، برنامه هايي هستند كه در Autostart قرار دارند. مانند Firewall يا Virusscanner ها. همچنين درايورهاي برنامه هايي كه بايد براي هر ويندوزي در دسترس باشند، مي توانند روند استارت را كند كنند. در چنين حالتهايي، آن را توسط اجراي دستور msconfig از طريق مسير Start>Run>msconfig آن از كار بيندازيد. پس از اينكه پيكر بندي استارت ويندوز خود را انجام داديد، از منوي Trace ، گزينة “Optimize System” را انتخاب كنيد. BootVis كامپيوتر را دوباره استارت مي كند و تلاش مي كند كه فايل هاي استارت باقيمانده را به عنوان مثال به واسطه عمل Defragement و هارد را مرتب و تنظيم كند.
توجه داشته باشيد كه اين فرايند فقط چند دقيقه وقت صرف مي كند و شما به هيچ وجه نبايد در طول بهينه سازي آن را قطع كنيد.

از كار انداختن از طريق ورود به Registry :
از منوي Start ، گزينه Search را انتخاب كنيد و در خط فرمان جستجو regedit را تايپ كنيد. با فشار دادن Enter يا كليك روي ok عمليات جستجو شروع مي شود. پس از يافتن regedit، روي آن 2 بار كليك كرده تا Registry Editor فعال شود و بعد مراحل زير را اجرا كنيد:
HKEY-LOKAL-MACHINE\SOFTWARE\Microsoft\Windows NT\Currentversion\Winlogon
در ستون سمت راست صفحه، روي Power Down After Shutdown دو بار كليك كنيد و مقدار آن را از صفر به 1 تغيير دهيد. اگر اين كليد وجود نداشته باشد، يك نمونه جديد بسازيد. براي اين منظور در يك فضاي خالي در پنجره سمت راست كليك راست ماوس را فشار دهيد و از منوي Context ، New را باز كنيد و نام Power Down After Shutdown را وارد كنيد و مقدار آن را روي 1 قرار دهيد. Power-Management مي تواند اغلب علتي براي بروز اشكال باشد.

Shutdown كند :
بحثهاي متعدد نشان مي دهند كه كامپيوتر هميشه Hang نمي كند، بلكه سيستم به مدت زمان بسيار زيادي براي Shutdown احتياج دارد. اغلب، علت اين امر استفاده از برنامه هايي است كه هنگام استارت سيستم در پيش زمينه اجرا مي شوند و هنگامِ پايان كار سيستم دوباره بايد بسته شوند.
ابتدا كنترل كنيد كه كدام برنامه در پيش زمينه در جريان است و به كداميك از آنها لزوماً احتياج نيست ( مانند MSN-Messenger). براي اين منظور در قسمت run، عبارت msconfig را تايپ كنيد. در پنجره اي كه باز مي شود، آن را به System Start تغيير وضعيت دهيد. شما ليستي از برنامه ها را مشاهده مي كنيد كه به صورت اتوماتيك اجرا مي شوند. با حذف علامت تيك، مانع از اين مي شويد كه استفاده و راه اندازي اين برنامه در استارت مجدد، دوباره اجرا شود. در مواجهه با برنامه هاي سر سخت، فقط دستور پر قدرت خاتمه مي تواند آنها را ببندد. به همين دليل، Registry Editor را استارت كنيد و فرمان زير را اجرا كنيد:
HKEY-CURRENT-USER\Control Panel\Desktop
سپس پارامتر “Wait-To Kill APP Timeout” را در نيمه راست پنجره انتخاب كنيد و مقدار تنظيم استاندارد را از 20000 ميلي ثانيه (20ثانيه) به 200 ميلي ثانيه (2ثانيه) تغيير دهيد. پايان يافتن اين زمان، به پارامتر “Auto End Task” بستگي دارد كه آيا Application به صورت اتوماتيك پايان مي پذيرد، يا تازه پس از سؤال توسط كاربر Auto End Task به طور استاندارد مقدار صفر را دارد. اين بدان معني است كه ويندوز XP منتظر پايان Application مي ماند و اگر ممكن نباشد، پيغام خطا مي دهد. اگر مقدار روي 1 قرار گرفته باشد، ويندوز XP بلافاصله همه Application هايي را كه بي اثرند، به طور اتوماتيك مي بندد.
اگر در كامپيوتر خود از كارت گرافيكي با اين نوشتة روي تراشه nVIDIA استفاده مي كنيد (كارتهاي gForce ، TNT ، MX ، Ti) ، اين امكان وجود دارد كه بكارگيري " Nvidia Driver Helper Service " سبب كُند كار كردن شود. در قسمت Control Panel ، آيكون Administrative Tools را باز و بعد Services را انتخاب كنيد. سپس
“Nvidia Driver Helper Service” را جستجو كنيد و روي آن 2 بار كليك كنيد و از درون پنجره اي كه باز مي شود، General را انتخاب كرده و در قسمت Startup Type ، گزينه Disable را انتخاب كنيد.

گاهي پس از نصب ويندوز XP ، كامپيوتر به صورت اتوماتيك خاموش نمي شود. به عبارت ديگر عمل Shutdown انجام نمي پذيرد. در اينجا ضمن بيان علل اين مشكل، راه حلهاي مناسبي نيز براي رفع آن ذكر مي شود.
پس از اينكه ويندوز XP را با موفقيت نصب كرديد، متوجه مي شويد كه فرمان Shutdown به طور اتوماتيك عمل نمي كند. در حالي كه در سيستم عامل هاي قبلي مانند Win 98 ، 2000 و Me بدون مشكل كار مي كرد.
اين اشكال حتي شديد تر هم مي تواند بروز كند. به اين شكل كه ويندوز هنگام Shutdown ، به اصطلاح Hang مي كند. سپس پيام
"saving your setting" بر روي صفحه مانيتور نمايان مي شود و پس از آن ديگر هيچ عكس العملي را مشاهده نمي كنيد. كامپيوتر از حركت باز مي ايستد و مكان نما بدون توقف، طوري كه انگار به صفحه مانيتور چسبيده شده باشد، بي حركت مي ماند.
كسي كه اين مشكلات را نشناسد، Shutdown بي نهايت آهسته كامپيوتر پس از نصب ويندوز XP، او را سريع عصباني مي كند. اگر شما هنگام Shutdown كامپيوتر خود دچار مشكل شديد، در زير پيشنهاد و راه حل مناسب را خواهيد يافت.
صفحه تبليغي ميكروسافت كه در ابتداي بالا آمدن سيستم پديدار مي شود، مي تواند اولين اشكال از جانب ميكروسافت باشد و سبب بروز اين مشكل شود. اين مشكل تحت شرايط مشخصي ظاهر مي شود و به عنوان حل مستقيم مشكل، بايد با تيم پشتيباني شركت ميكروسافت تماس گرفت.
به عنوان راهكار دوم، اگر صفحه تبليغ ميكروسافت را غير فعال كنيد، امكان دارد كه اين مشكل حل شود. براي غير فعال كردن اين صفحه، از طريق منوي Start، قسمت Control Panel را باز كنيد و در آنجا دو بار روي آيكون Users & Password كليك كنيد. در درون پنجره اي كه باز مي شود، قسمت "تغيير نوع صفحه كاربر" را انتخاب كنيد. در صفحه بعدي، كليك Use Welcome Page را از بين ببريد. به واسطه كليك روي قسمت Option Save، تنظيمات و تغييرات ضبط مي شوند و شما هنگام ظاهر شدن مجدد صفحه تبليغ، آگهي كلاسيك و قديمي Windows 2000 را مشاهده مي كنيد.
سخت افزارهاي اضافه شده به سيستم نيز مي توانند مشكل آفرين باشند. كارت صدا و كارتهاي گرافيك با تراشه Kyro از اين دسته هستند.
مشكل كارت صدا
اگر كارت صدايي از نوع Sound Blaster Live! /Value/5.1 در كامپيوتر خود نصب كرده ايد، امكان دارد كه اين مشكل براي شما به وجود بيايد. قبل از اينكه سيستم هنگام Shutdown بايستد، براي مدت زماني طولاني هيچ اتفاقي نمي افتد و يا اينكه شما پيغامي را تحت اين عنوان " Devldr.exe پايان يافت،" دريافت مي كنيد.
در اين حالت، راه حلهاي مختلفي وجود دارد. به عنوان اولين راه حل، جديدترين درايور كارت صدا را از سايت پشتيباني شركت سازنده آن كارت صدا تهيه كنيد. اغلب اوقات، مشكل بدين ترتيب رفع مي شود. علت اصلي بروز اين مشكل، تداخل با فايل Devldr.exe است كه اين فايل مورد استفاده “LiveWar” واقع مي شود. جديدترين نسخه اين نرم افزار را مستقيماً از سايت www.liveService.com روي كامپيوتر خود نصب كنيد. سرانجام مي توانيد فايل Devldr.exe را در " Modus ايمن شده " به واسطه تغيير نام از كار بيندازيد. براي اين منظور، پس از تست اتوماتيك كامپيوتر، كليد F8 را فشار دهيد و از منوي
"Option Modus ايمن شده" را انتخاب كنيد. پس از مرحله بالا آمدن سيستم (Boot)، پنجره Windows Explorer را باز كنيد و در فهرست،../Windows/System32 فايل Devldr.exe را جستجو كنيد. سپس اين فايل را به اسم ديگري مانند Devldr.ex1 تغيير نام دهيد. پس از انجام مرحله Reboot عادي، قاعدتاً هيچ گونه مشكلي نبايد پديدار شود.

سخت افزار :
يكي ديگر از مواردي كه مي تواند مشكل ساز باشد، سخت افزاري است كه با ويندوز XP  سازگار نيست، يا به عنوان سخت افزار سازگار با سيستم شناخته نمي شود. به عنوان مثال، مادر بردهاي Asus P2BF و Gigabyte GA6BX-C براساس قابليت ACPI طراحي نشده اند و اين كاركرد ACPI در روند Setup ويندوز XP تعريف و ايجاد نمي شود. اين موضوع در مورد مادر بردهاي با تاريخهاي قديمي صدق مي كند و ACPI را يا اصلاً پشتيباني نمي كند يا اين كار را به صورت ناقص انجام مي دهد.
اگر از كارتهاي گرافيك با نوشته II Kyro روي تراشه آن، استفاده مي كنيد و ناگهان شاهد به هم ريختن Windows XP مي شويد، به احتمال زياد مشكل درايور داريد. از سايت PowerVR Technologies ، جديدترين درايور را Download كرده و آن را روي كامپيوتر خود نصب كنيد. اين كار بايد در حل مشكل به شما كمك كند.
يكي ديگر از منابع بروز اين مشكل، اتصال يا پورت USB كامپيوتر است. از طريق Control Panel/System/Hardware ، قسمت Device Manager را باز كنيد و روي علامت بعلاوه (+) كه در سمت چپ
“Controllers – USB” قرار دارد، كليك كنيد. اگر در اينجا به دو شاخه ورودي برخورد كرديد، مثلاً دو تا “ USB Root Hub” ، آن وقت با كليد سمت راست ماوس روي دومين ورودي ( پاييني ) كليك كنيد و از منوي Context گزينه disabled ( غيرفعال ) را انتخاب كنيد. براي حالتي كه در كامپيوتر 4 اتصال USB وجود دارد، سومين مجراي ورودي “ USB Root Hub” را جستجو كنيد و آن را غيرفعال كنيد. اگر در يك Device عبارت “higher Universal Serial Bus Controllers” يا VIA Rev 5 دو بار يا سه بار ظاهر شد، همين مراحل را انجام دهيد.

با برنامه هايي چون Litestep , Talisma , NextStart ميتوانيد interface ويندوز خود را تغيير دهيد:
وقتي Explorer را با يك shell جديد جايگزين ميكنيد يك Interface جديد براي كار با ويندوز ايجاد نموديه ايد.Shell هاي متنوع ، شكل هاي متفاوتي به desktop شما ميدهند.منظور از shell همان Interface ويندوز است.Listestep محيط سيستم عامل شما را شبيه به محيط لينوكس ميكند.با NextStart ميتوانيد منو هاي دلخواه خود را بسازيد.پس از نصب هر كدام از نرم افزار هاي مذكور، مستندات آن را مطالعه كنيد تا بدانيد چگونه بايد آنرا از ويندوز خود حذف نماييد.اين برنامه ها Shell پيش فرض را به خود اختصاص ميدهند.و اين عمل با تغيير خطي در فايل System.ini انجام ميپذيرد.دقت كنيد قبل از حذف اين گونه برنامه ها ، Shell پيش فرض سيستم را انتخاب كنيد چرا كه ممكن است پيغام خطايي مبني بر نصب مجدد ويندوز دريافت كنيد و اين بخاطر آنست كه ويندوز به دنبال Shell  قديمي خود ميگردد ولي آنرا نمي يابد!در اين حالت بايد ديسك Start-up را گذاشته و عمليات زير را انجام دهيد :

- ابتدا از ديسك Start-up دستگاه را بوت نمايد وگزينه Start computer without CD-ROM Support را انتخاب نموده و منتظر شويد تا خط فرمان A:> ظاهر شود.
- edit C:\windows\system.ini را تايپ نموده و Enter را بزنيد. محيط edit براي System.ini باز شده خطي را كه با shell=’ ‘ شروع مي‌شود بيابيد.
- اين خط را به Shells explorer.exe تغيير دهيد. File و سپس Save را انتخاب و به دنبال آن File سپس Exit را برگزينيد. ويندوز خود را restart نماييد.
Serenade يك shell فشرده جايگزين براي ويندوز است. اين نرم افزار با محيط كاملاً جديدي جايگزين desktop ويندوز مي‌شود و در ضمن منابع كمتري را از نظر حافظه، پروسسور، و فضاي هارد نسبت به ويندوز استفاده مي‌كند.
با دوبار كليك بر روي S5 (كه البته پس از Unzip نمودن فايل S5 alpha3 آيكون آنرا خواهيد ديد) اين برنامه اجرا مي‌شود. Wallpaper background مثل ويندوز بوده و برنامه‌هاي كاربردي در سمت چپ بالاي صفحه قرار دارند. تمامي فولدرها و applicationها در آن باز هستند. نام فولدرها نمايش داده نمي‌شود.ميتوانيد برنامه را با راست كليك و انتخاب گزينه Close ببنديد!
همچنين برنامه هاي ديگري وجد دارند كه ميتوانيد از Interface ويندوز به آنها سوييچ كنيد، در حالي كه هنوز ازمنوهاي ويندوز استفاده ميكنيد.به عبارت ديگرExplorer shell را تغيير نميدهد بلكه ظاهر آن را تغيير ميدهيد.از جمله اين برنامه ها EFX , Chroma , WindowsBlinds هستند.
EFX برنامه كوچك و 90 كللوبايتي است كه بر روي ويندوز هاي 95 و 98 و NT نصب مي شود و با 5 سطح مختلف وجود دارد و مي توانيد از Skinz شكل هاي مختلفي را دانلود كنيد.
Chroma داراي skinهاي متفاوتي است كه برخي از آنها بسيار خوب هستند. جدا از NT بر روي تمامي نسخه‌هاي ويندوز اجرا مي‌شود.
WindowBlinds كه با تمام نسخه هاي ويندوز كار ميكند و چنانچه سرعت كامپيوتر شما نيز كم باشد . به سرعت اجرا شده و كار ميكند.

امنيت را افزايش دهيد :
كشف جديد ضعف امنيتي در برنامه هاي بازي مايكروسافت، به هكرها امكان مي دهد تا كامپيوتر شما را كنترل كنند. توجه به امنيت كامپيوتر را سر لوحه برنامه هاي خود قرار دهيد. براي رفع اين مشكل بايد از طريق سايت Microsoft’s Explanation و Download كردن يك برنامه اقدام كنيد. اين برنامه براي سيستمهاي ويندوز XP، ME و 98 مناسب است. براي اطمينان كامل، بايد در طول سال مواظب باشيد. در مورد جديدترين ويروسها آگاه باشيد و با استفاده از نرم افزارهاي مختلف از كامپيوتر خود حفاظت كنيد.

جلوگيري از آگهي ها :
در سال 2002 كار بران رايانه از دست Adware كه يك نوع نرم افزار آگهي مي باشد، خسته شده بودند. معمولاً Adware به صورت نرم افزار مقيم در قسمتي از حافظه كامپيوتر جايگزين مي شود و كارش اين است كه بدون رضايت شما يا سايت مورد استفاده، Link هاي آگهي را روي صفحات اينترنتي ظاهر مي كند. بهترين راه جلوگيري از ورود Adware به رايانه، دقت كردن در Download نرم افزارها است. براي اين منظور مي توان از سايت Scumware.com استفاده نمود. اين سايت مي تواند مشخص كند كه چنين نرم افزارهايي در كامپيوتر شما وجود دارند يا خير.
كنترل آگهي ها .پنجره هاي آگهي ها مانند علفهاي هرز در اينترنت ظاهر مي شوند .نرم افزارهاي Ad Subtract Pro و Zone Alarm Pro مي توانند پنجره آگهي هاي ناخواسته را غربال كنند. همچنین toolbar جديد و کم حجم google که نصب آن را به خاطر مزايای فراوان به تمام کاربران عزيز توضيه می کنم .
به دليل اين كه بيشتر پنجره هاي آگهي ها با استفاده از JavaScript ساخته شده اند، مي توان با غيرفعال كردن JavaScript Support از ظاهر شدن آنها جلوگيري كنيد. در Netscape Navigator بخش Edit و بعد Preferences را انتخاب كنيد. در بخش Advanced علامت Enable Java Script را حذف كرده و كليد Ok را كليك نماييد.
در Internet Explorer 5.X ، بخش Tools و بعد Internet Options را انتخاب كنيد. بعد به ترتيب Internet Zone , Security tab و Custom Level را انتخاب كنيد. در بخش Settings به دنبال Active Scripting گشته و آن را غيرفعال كرده و بعد Ok را كليك كنيد.
ويندوز را وارسي كنيد
اگر جديداً يك رايانه يا متعلقات مربوطه يا حتي نرم افزار جديد گرفته ايد، شايد وقت آن باشد تا رايانه خود را وارسي كنيد. هميشه قبل از اين كه از برنامه اي جديد يا متعلقات جديد استفاده كنيد، رايانه خود را آزمايش كنيد و مطمئن شويد كه ويندوز سالم است. براي مثال وارسي كنيد كه رايانه شما Driver هاي مناسب را داشته باشد.
اول بايد از برنامه Windows Update استفاده كنيد تا به طور خودكار ويندوز XP، Me يا 98 را وارسي كند. اين برنامه در فهرست Tools است.
در ضمن مي توانيد از Homepage سايت توليدكنندگان نرم افزارتان استفاده كنيد. براي Driver ها مي توانيد از سايت pcworld بخش Driver Update استفاده كنيد.

قدرت رايانه خود را افزايش دهيد :
اگر رايانه شما قديمي است و به دنبال خريدن رايانه جديد نيستيد، بعضي از سخت افزارها مي توانند سيستم قديمي شما را، با هزينه اندكي، پر قدرت تر كنند
حذف كردن فايلهاي اضافي :
كامپيوتر، فايلهاي زيادي در هنگام Backup خودكار و ترميم هارد ديسك توليد مي كند كه استفاده اي ندارند و حجم زيادي را اشغال مي كنند. اين فايلها با پسوندهاي “ Bak” يا “ Chk” بوده و بايد حذف شوند.
در واقع خيلي از فايلهاي بي استفاده در كامپيوتر وجود دارند كه در طول زمان تعداد اين فايلها زياد شده و قدرت يك رايانه سريع را به سطح رايانه هاي 286 تنزل مي دهند.
برنامه هايي مانند Real One Player طوري تنظيم شده اند كه دائماً در اينترنت به دنبال Update كردن نرم افزار خود هستند. شما خودتان مي توانيد به دنبال Update بگرديد و نيازي به چنين برنامه هايي در حافظه نداريد. براي اين منظور به فهرست Start و Run برويد و كلمه Msconfig را تايپ كنيد. سپس كليد ok را فشار دهيد تا يك فهرست اطلاعاتي Start-up ظاهر شود. در اين بخش مي توانيد برنامه هايي كه با هر بار بالا آمدن سيستم (boot) فعال مي شوند را مشخص كرده و سپس هر برنامه اي را كه بخواهيد غير فعال نماييد.
منبعp30world
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
فضل قرآن
ضل قرآن

 1 ـ عَلِی ، عَن أَبيهِ ، عَن عَبدِاللهِ بنِ المُغيرَةِ ، عَن سَماعَةَ بنِ مِهرانَ قالَ : قالَ أَبُوعَبدِاللهِ إِنَ العَزيزَ الجَبّارَ أَنزَلَ عَلَيکُم کِتابَهُ وَ هُوَ الصّادِق البارُّ ، فيهِ خَبَرُکُم وَخَبَرُمَن قَبلَکُم وَ خَبَرُمَن بَعدَکُم وَخَبَرُالسَّماءِ وَ الأَرضِ وَلَوأَتاکُم مَن يخبِرُکُم عَن ذلِکَ لَتَعَجبّتُم .

ـ حضرت صادق (عليه السلام) فرمود : همانا خدای عزيز و جبار کتابش را بر شما فرود فرستاد و اواست راست گو و نيک خواه ، در آن کتاب است آگاهی از شما و آنانکه پيش از شما بودند ، و آنانکه پيش از شما بودند ، و آنانکه پس از شمايند ، و آگاهی از آسمان و زمين ، و اگر کسی نزد شما آيد واز آنها بشما آگاهی دهد هر آينه شمادر شگفت شويد .


2 ـ مُحَمَّدبنُ يحيی ، عَن أَحمَدَبنِ مُحَمَّدِ بن عيسی ، عَن مُحَمَّدِ بنِ سِنان ، عَن أَبِی الجارُودِقالَ قالَ : أَبوُجَعفَرٍ (عليه السلام) : قال رَسُولُ اللهِ (صلی الله عليه و آله) : أَناَا أَوَّلُ وافِدٍ عَلَی العَزيزِ الجَبّارِ يومَ القِيامَةِ وَکِتابُهُ وَأَهلُ بَيتی ثُمَّ اُمَّتی ، ثُمَّ أَسأَلُهُم ما فَعَلتُم بِکِتابِ اللهِ وَبِأَهلِ بَيتی .

ـ حضرت باقر (عليه السلام) فرمود : رسول خدا (ص) فرمود : من نخستين کسی هستم که روز قيامت بر خدای عزيز جبار وارد شوم با کتابش و اهل بيتم ، سپس امتم (وارد شوند) پس از ايشان بپرسم چه کرديد با کتاب خدا و اهل بيت من .


3 ـ مُحَمَّدُ بنُ يحيی ، عَن أَحمَدَبنِ مُحَمَّدٍ ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أَحمَدَبنِ يحيی ، عَن طَلحَةَ بنِ زَيدٍ ، عَن أَبی عَبدِاللهِ (عليه السلام) قالَ : إِنَّ هذَا القُرآنَ فيه مَنارُالهُدی وَمَصابيحُ الدُّجی فَليجلُ جالٍ بَصَرَهُ وَ يفتَحُ لِلضِّياءِ نَظَرَهُ فَاِنَّ التَّفَکّسرَ حَياةُ قَلبِ البَصيرِ ، کَما يمشِی المُستَنيرُ في الظّلُماتِ بِالنُّورِ .

ـ حضرت صادق (علبيه السلام) فرمود : همانا اين قرآن )کتابي) است که در آن است جايگاه نور هدايت و چراغهای شب تار ، پس شخص تيزبين بايد که در آن دقت کند و برای پرتوش نظر خويش را بگشايد ، زيرا که انديشه کردن زندگانی دل بينا است ، چنانکه آنکه جويای روشنی است در تاريکی ها بسبب نور راه پيمايد .


4 ـ عَلِی بنُ إِبراهيمَ ، عَن مُحَمَّدِبنِ عيسی ، عَن يونُسَ ، عَن أَبی جَميلَةَ قالَ : قالَ أَبُوعَبدِاللهِ (عليه السلام) : کانَ في وَصِيةِ أَميرِ المؤمنينَ (عليه السلام) أَصحابَهُ : اعلَمُوا أَنَّ القُرآنَ هُدَی النَّهارِ وَ نُورُ اللَّيلِ المُظِلمِ عَلی ما کانَ مِن جَهدِ وَفاقَةٍ .

ـ امام صادق (عليه السلام) فرمود : در سفارش امير المؤمنين (عليه السلام) بيارانش بود که : بدانيد همانا قرآن راهبر روز است و پرتو افکن شب تار اگر چه (آنکس که در صدد راهنمائی شدن و کسب نورش باشد) در سختی و نداری باشد . (زيرا فقر وفاقه او را از آن باز ندارد بلکه رغبتشان را در اينباره افزون کنند زا فيض ـ ره ـ)


5 ـ عَلِی ، عَن أبيهِ عَنِ النّوفَلِی ، عَن السَّکُونِی ، عَن أبی عَبدِاللهِ ، عَن آبائِهِ (عليهم السلام) قالَ : شَکا رَجُلُ إِلَی النَّبِی (صلی الله عليه و اله و سلم) وَجَعاً في صَدرِهِ فَقالَ (صلی الله عليه و آله و سلم) : استَشفِ بِالقُرآنِ فَاِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ يقُولُ : « وَشِفاءٌ لِما في الصُّدوُرِ » .

ـ حضرت صادق (عليه السلام) از پدرانش (عليهم السلام) حديث کند که مردی از درد سينه به پيغمبر (ص) شکايت کرد ، حضرت (ص) فرمود : بوسيله قرآن شفا بجوی زيرا خدای عزوجيل فرمايد : « ( و اين قرآن) شفاء است برای آنچه در سينه ها است » ( سوره يونس آيه 57 ) .


6 ـ أَبُوعَلِی الأًَشعَرِی ؛ عَن بَعضِ أَصحابِهِ ، عَن الخَشّابِ ، رَفَعَهُ قالَ : قالَ أَبُوعَبدِاللهِ (عليه السلام) : لاوَاللهِ لا يرجِعُ الأَمرُ وَالخِلافَةُ إِلی آلِ أَبی بَکرٍ وَعُمَرَ أَبَداً وَلا إِلی بَنی اُميةَ أَبَداً وَلا في وُلدِ طَلحَةَ وَالزُّبَيرِ أَبَداً وَ ذلِکَ أَنَّهُم نَبَذوُا القُرآنَ وَأَبطَلُوا السُّنَنَ وَعَطَّلُوا الأحکامَ ، وَقالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله عليه و آله و سلم) : القُرآنُ هُدی مِنَ الضَّلالَةِ وَتِبيانُ مِنَ العَمی وَاستقالَةٌ مِنَ العَثرَةِ وَنُورٌ مِنَ الظُّلمَةِ وَ ضِياءٌ مِنَ الأحداثِ وَ عِصمَةٌ مِنَ الهَلَکَةِ وَرُشدٌ مِنَ الغَوايةِ وَبَيانٌ مينَ الفِتَنِ وَبَلاغٌ مِنَ الدُّنيا إِلَی الآخِرَةِ وَفيهِ کَماُ دينِکُم وَ ما عَدَلَ أَحَدٌ عَن القُرآنِ إلّا إِلَی النّارِ .

ـ امام صادق (عليه السلام) : نه بخدا سوگند اين امر خلافت هرگز در دودمان ابوبکر و عرم باز نگردد ، و نه هرگز در بنی اميه ، و نه در فرزندان طلحه و زبير باز آيد ، برای آنکه اينان قرآن را به يک سو نهادند ، و سنتها را باطل کردند ، و احکام (الهي) را تعطيل کرده (و مهمل گذاردند) .

و رسولخدا (ص) فرموده است : قرآن راهنمای گمراهی است و بينائی از هر کوری است ، و سبب گذشت از لغزشها است ، و روشنی در هر تاريکی است ، و در پيشامدها ( و بدعتها ) پرتوی است ف و نگاهدارنده از هر هلاکتی است و ره جوئی در هر گمراهی است ، و بيان کننده هر فتنه و اشتباهی است ، و انسانيرا از دنيای (پست بسعادتهاي) آخرت رساند ، و در آنست کمال دينی شما ، و هيچکس از قرآن رو گردان نشود جز بسوی دوزخ .


7 ـ حُمَيدُبنُ زِيادٍ ؛ عَن الحَسَنِ بنِ مُحَمَّد ، عَن وُهَيبِ بنِ حَفصٍ ، عَن أَبی بَصيرٍ قالَ : سَمِعتُ أَباعَبدِاللهِ (عليه السلام) يقُولُ : إِنَّ القُرآنَ زاجرٌ وَ آمِرٌ : يأمُرُ بِالجَنَّةِ وَيزجُرُ عَنِ النّارِ .

ـ ابوبصير گويد : شنيدم حضرت صادق (عليه السلام) ميفرمود : همانا قرآن بازدارنده و فرمان دهنده است .

به بهشت فرمان دهد و از دوزخ باز دارد .


8 ـ عَلِی بنُ إِبراهيمَ ، عَن صالِحِ بنِ السِندِی ، عَن جَعفَرِبنِ بَشيرٍ ، عَن سَعدريال الاِسکافِ قالَ : قالَ رسُولُ (صلی الله عليه و آله) : اُعطيتُ السُّوَرَ الطّوَلَ مَکانَ النَّوراةِ وَاُعطيتُ المِئينَ مَکانَ الانجيلِ وَاُعطيتُ المَثانِی مَکانَ الزّبُورِ وَفُضِّلتُ بِالمُفَصَّلِ ثَمانٌ وَسِتّوُنَ سِورَةً وَهُوَمُهَيمِنٌ عَلی سائِرِ الکتُتُبِ وَالتَّوراةُ لِموُسی وَالاِنجيلُ لِعيسی والزَّبوُرُ لِداوُدَ .

ـ سعد اسکاف از رسول خدا (صلی الله عليه و آله و سلم) حديث کند که فرمود : بمن سوره های طولانی داده شده بجای تورات ، و سوره های صد آيه ای داده شدم بجای انجيل . و سوره های صد آيه ای داده شدم بجای انجيل . و سوره های مثانی (تفسير آن بيايد) بمن داده شد بجای زبور ، و سوره های مفصل (يعنی آيه کوتاه) را که شصت و هشت سوره است افزون بمن دادند و اين قرآن نگهبان و گواه است بير کتابهای ديگر و تورات از موسی (عليه السلام) است و انجيل از عيسی (عليه السلام) است و زبور از داود (عليه السلام) است .


9 ـ عَلِی بنُ إِبراهيمَ ، عَن أَبيهِ ؛ وَعَلِی بنِ مُحَمَّدريال القاسانِی ف جَميعاً ، عَنِ القاسِمِ بنِ مُحَمَّدٍ ؛ عَن سُلَيمانَ بنِ داوِدَ ، عَن سُفيانَ بنِ عُيينَةَ ، عَنِ الزُّهَرِی قالَ : قالَ عَلِی بنُ الحُسَينِ عَلَيهِمَاالسَّلامُ : لَوماتَ مَن بَينَ المَشرِقِ و المَغرِبِ لَمَا استَوحَشتُ بَعدَأَن يکُونَ القُرآنُ مَعِی . وَکانَ (عليه السلام) إذاقَرَأَ « مالِکِ يومِ الدّينِ » يکَرِّرها حَتّی کادَ أَن يموُتَ .

9 ـ زهری گويد : حضرت علی بن الحسين عليهما السلام فرمود : اگر همه مردم که ما بين مشرق و مغرب هستند بميرند من از تنهائی هراس نکنم پس از آنکه قرآن با من باشد ، و آنحضرت (عليه السلام) شيوه اش اين بود که هر گاه « مالک يوم الدين » را ميخواند آنقدر آنرا تکرار ميکرد که نزديک بود بميرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
سيد بهاء الدين نيلى
(متوفي 841 هـ ق)

ولادت

عالم بزرگوار سيد بهاء الدين، على بن عبدالكريم نيلى از علماى بزرگ قرن هشتم هجرى است‎.‎

تاريخ دقيق ولادت و وفات او مشخص نيست اما او استاد احمد بن فهد حلى متوفاى 841 هجرى ‏است و اواخر عمر فخر المحققين فرزند علامه حلى متوفاى 771 هجرى را درك كرده و از ‏شاگردان او محسوب مى‏شود‎.‎

‎  ‎نسبت

نيلى منسوب به نيل، شهرى است بين بغداد و كوفه كه به وسيله حجاج بنا نهاده شده. اين ‏شهر هنوز هم از شهرهاى آباد و پابرجاى عراق محسوب مى‏گردد‎.‎

نجفى هم بدين اعتبار به او مى‏گويند كه براى تحصيل عازم نجف شده و ساكن نجف گرديده است‎.‎

‎  ‎شخصيت

سيد على بن عبدالكريم از جمله بزرگانى است كه تنها فقيه و اصولى نبوده بلكه در علوم ‏مختلفى تخصص داشته، از جمله صفات ذكر شده براى او: علامه، فقيه، متكلم، مفسر، رجالى و ‏نسّابه است‎.‎

او ارادتى خالص به ولايت و امام عصر حجة بن الحسن عجل الله تعالى فرجه الشريف داشته كه ‏از آثار و تأليفاتش نمايان است‎.‎

‎  ‎منصب نقابت

از جمله افتخارات سيد على بن عبدالكريم منصب نقابت است. او از جمله علمايى بوده كه در ‏زمان خود مسئوليت تمامى سادات منطقه خود را به عهده داشته و مرجع حل اختلافات و ‏پناهگاه مستمندان از آنان بوده است‎.‎

اين منصب ارزش معنوى بالايى داشته و به بزرگترين فرد از خاندان سادات از حيث علم و ‏تقوا و ديانت تعلق مى‏گرفته است‎.‎

‎  ‎اساتيد

سيد على بن عبدالكريم در محضر بزرگانى تحصيل نموده كه هر يك براى ساختن يك شخصيت كامل از ‏يك شاگرد كافى هستند. از جمله اساتيد او‎:‎

‏1‏‎ - ‎فخر المحققين فرزند بزرگوار علامه حلى م 771 هجرى‏

‏2‏‎ - ‎سيد عبدالكريم بن عبد الحميد نيلى پدر او

‏3‏‎ - ‎سيد عبدالحميد بن عبد الله نيلى جد بزرگوارش

‏4‏‎ - ‎سيد عميد الدين بن محمد م 754 هجرى‏

‏5‏‎ - ‎سيد ضياء الدين برادر سيد عميد الدين

‏6‏‎ - ‎شهيد محمد بن مكى، شهيد اول و مؤلف كتاب شريف اللمعة الدمشقية را مى‏توان نام ‏برد‎.‎

‎  ‎شاگردان

نتيجه و حاصل زحمات يك عالم در طول عمرش را مى‏توان با ديدن فرزندان و شاگردان و ‏تأليفات او فهميد‎.‎

سيد على بن عبدالكريم شاگردان بزرگى را در مكتب اهل بيت عليهم‏السلام تربيت نموده كه از ‏آن جمله‏اند‎:‎

‏1‏‎ - ‎احمد بن فهد حلى م 841 هجرى و مؤلف كتب ارزشمندى مانند عدة الداعى‎.‎

‏2‏‎ - ‎عالم بزرگوار، شيخ حسن بن على معروف به ابن عشرة

‏3‏‎ - ‎فقيه بزرگوار، شيخ حسن بن سليمان، مؤلف كتاب مختصر البصائر

‏4‏‎ - ‎سيد جمال الدين بن اعرج عميدى، كه كتاب رجال سيد على بن عبدالكريم را كامل كرده و ‏شرح حال معاصرينش را هم به آن افزوده است‎.‎

‎  ‎تأليفات

از يادگارهاى گرانبهاى سيد على بن عبدالكريم نيلى آنچه به دست ما رسيده عبارتند از‎:‎

‏1‏‎ - ‎منتخب الأنوار المضيئة كه شيخ آقا بزرگ از آن به الغيبةتعبير كرده است‎.‎

‏2‏‎ - ‎الإنصاف في الرد على صاحب الكشاف

‏3‏‎ - ‎بيان الجزاف في تبيان انحراف صاحب الكشاف

‏4‏‎ - ‎إيضاح المصباح لأهل الفلاح، كه شرح مصباح صغير شيخ طوسى است

‏5‏‎ - ‎سرور أهل الإيمان في علامات ظهور صاحب الزمان، اين كتاب احتمالا خلاصه كتاب السلطان ‏المفرج عن أهل الإيمان باشد كه از نويسنده‏اى غير از سيد على بن عبدالكريم است‎.‎

‏6‏‎ - ‎كتابى در علم رجال كه شاگردش جمال الدين ابن اعرج آن را به امر استاد خويش كامل ‏كرد‎.‎

‏7‏‎ - ‎الأنوار الإلهية في الحكمة الشرعية‎.‎
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
آزادى از منظر شيعه

آزادى از منظر شيعه

بررسى آزادى انسان در مذهب شيعه سابقه طولانى دارد و نمى‏توان آن را به زمان خاصى محدود نمود; هرچند در شكل‏گيرى دچار فراز و نشيب شده است; ليكن ريشه آن از آغاز تشكل علمى حديثى در مذهب شيعه به وجود آمده است. و بر همين اساس، در سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام، اولين امام شيعيان، آزادى و حق انتخاب بشر به روشنى بيان و بر آن استدلال شده است كه در بخش روايات به آن اشاره خواهد شد.
از اين رو، بايد گفت علم كلام، فقه، حديث و ديگر علوم اسلامى شيعى كه با عقايد و اعمال مردم سر و كار دارند، از بررسى آزادى غافل نمانده‏اند; بويژه در زمان پيدايش دو عقيده «جبر» و «تفويض‏» در ميان اهل سنت كه هواداران هر عقيده‏اى در برابر عقيده ديگر و هوادارانش جبهه گرفته و هر كدام از آنها ديگرى را كافر و خارج از دين دانستند.
امامان معصوم شيعه، هر دو عقيده را مردود ساخته و جبهه جديدى در برابر آنها باز كردند كه در اين جبهه، آزادى و حق انتخاب بشر با بهترين راه و شيوه ممكن توجيه و تفسير شده است.
در اين مقاله، تلاش ما بر اين است تا نسبت‏به مبانى كلامى و فقهى آزادى در مذهب شيعه اماميه اشاره‏اى گذرا داشته باشيم و تنها به ذكر نامى از اين قواعد و ريشه‏ها بسنده كنيم; زيرا تفصيل و روشنگرى هر قاعده در خور يك مقاله مستقل است كه به خواست‏خدا به فرصتى ديگر موكول مى‏كنيم.

ريشه و مبانى آزادى

آزادى از ديدگاه مبانى كلامى و فقهى در مذهب شيعه، بر پايه سه اصل نهاده شده است. اين اصول ريشه و زيربناى ديگر مبانى هستند كه اگر اين اصول به اثبات برسد، آزادى براى انسانها نيز ثابت مى‏شود:
1- حكم هر كارى كه حرام بودن آن ثابت نشده باشد، اباحه است;
2- كسى بر كسى ولايت و قيمومت ندارد;
3- انسان داراى اراده و اختيار است و با اراده، كارهاى خود را انجام مى‏دهد.

اصل اول:

ثابت است و علماى شيعه بر اين مطلب اجماع و اتفاق دارند كه هر عملى كه حرام بودن آن ثابت نشده باشد، حكم آن اباحه است و انسان مجاز به انجام آن است. برخى از علما، اباحه را از راه عقل گرفته و قائل به اباحه عقليه شده‏اند و برخى نيز از راه شرع و در نتيجه هر دو دسته بر حكم اباحه، اتفاق دارند.
اندكى از علماى شيعه اخبارى كه در شبهات حكميه تحريميه، قائل به احتياط شده‏اند نيز در اصل اولى قائل به اباحه هستند; ليكن ادعا مى‏كنند كه در شبهه حكميه تحريميه دليل بر وجوب احتياط از طرف شرع رسيده است. ولى اين ادعا از طرف علماى اصولى مردود شده است. براى نمونه ابتدا كلام سيد مرتضى را كه قائل به اباحه عقلى و سپس كلام شيخ طوسى را، كه قائل به اباحه شرعى است، نقل مى‏كنيم.

كلام سيد مرتضى در ذريعه

از كتاب ذريعه سيد مرتضى نقل شده است كه: هر آنچه زيان آن در زمان حال و زمان آينده ثابت نشده باشد، اصل در آن برائت است.
مقصود از زيان در زمان حال، زيان دنيوى و زيان در آينده، عقاب و كيفر در آخرت است. كلام سيد در ذريعه اين چنين است:
صحيح، گفتار كسانى است كه مى‏گويند اصل در افعال به حكم عقل، اباحه است و دليل بر آن اين است: هر آنچه در آن سودى باشد و از زيان در زمان حال و آينده خالى باشد، انجام آن مباح است و اقدام بر آن نيكوست‏به حكم عقل; مانند حكم عقل به قبح و ممنوعيت فعلى كه زيان آن در زمان حال يا آينده ثابت‏شده باشد. و علم به اين حكم عقلى، ضرورى و بديهى است; مانند علم به قبح ظلم و حسن احسان و انعام. اگر كسى اعتراض كند و بگويد; چگونه ادعاى بديهى بودن و ضرورى بودن اين علم را مى‏كنيد با آنكه هستند كسانى كه مى‏گويند حكم عقل، منع و حظر است!؟
پاسخ آن است كه آنها در اصل مدعا با ما مخالف نيستند; چرا كه آنها عقيده دارند:
در انجام كارى كه زيانش ثابت نشده است، زيان وجود دارد و اعتقاد به عدم زيان براى آنها ثابت نشده است تا علم به اباحه نيز بر آنها روشن گردد!
و آنهايى كه قول به وقف را گرفته‏اند و نتوانسته‏اند حكم اباحه و يا حكم منع و حظر را بپذيرند نيز اين اعتقاد براى آنها ثابت نشده است! زيرا آنها خيال مى‏كنند ايمن از زيان نيستند! (ليكن اعتقاد به عدم زيان براى ما ثابت است).
اگر كسى از ما دليل بخواهد و بگويد چه دليلى بر فقدان زيان در آن فعل داريد!؟ در پاسخ مى‏گوئيم كه زيان بر دو گونه است: زيان در زمان حال كه زيان دنيوى است و زيان در زمان آينده كه عقاب اخروى مى‏باشد و هيچ كدام از آنها ثابت نشده است.
اما زيان دنيوى نه از راه علم و نه از راه ظن براى ما ثابت نشده است; زيرا راههاى حصول علم و ظن مشخص و معلوم است و تمامى آن راهها بر ما بسته است و از هيچ راهى، علم و يا ظن به وجود ضرر دنيوى براى ما ثابت نشده است و هرگاه راههاى علم و ظن به ضرر بر ما بسته بود، علم پيدا مى‏كنيم كه در انجام آن كار ضرر و زيانى نيست.
و اما زيان اخروى كه عقاب باشد، آن هم ثابت نشده است; زيرا عقاب نياز به دليل نقلى از شرع دارد و اگر در واقع ضررى وجود داشته باشد، لازم است كه ضرر اخروى را بيان نموده و به ما اعلام نمايد و اگر از طرف خدا بيانى نبود، قطع پيدا مى‏كنيم كه در واقع عقابى وجود ندارد.
و هرگاه بتوانيم ثابت كنيم در فعلى هيچ يك از وجوه قبح نيست، مى‏توانيم ثابت كنيم كه آن فعل داراى حسن است. (1)

كلام شيخ طوسى در كتاب عدة الاصول

شيخ طوسى در كتاب عدة‏الاصول، اباحه شرعى افعال را پذيرفته است. او پس از بيان آيات قرآنى بر قول اباحه در اشياء، مى‏نويسد: ما ابا و امتناع نداريم از اين‏كه بگوييم از طريق شرع، دليل وارد شده است‏بر اباحه اشياء و عقيده ما نيز همين است. (2)

اجماع علماى شيعه بر اباحه

علماى شيعه پس از شيخ طوسى، اباحه عقلى و يا اباحه شرعى را پذيرفته و بر آن اجماع و اتفاق پيدا كرده‏اند. شيخ مرتضى انصارى اتفاق علماى شيعه را چنين بيان داشته است: اجماع بر برائت را از دو راه مى‏توان بيان كرد;
1- اجماع علماء از مجتهدين و اخباريين بر اينكه حكم هر فعلى كه دليل عقلى و نقلى بر حرمت آن نداشته باشيم، برائت و عدم عقاب بر فعل است.
2- اجماع و اتفاق علما بر اينكه حكم هر فعلى كه دليل بر تحريم نداشته باشد، عدم وجوب احتياط و جايز بودن انجام آن فعل است.
شيخ انصارى سپس مى‏گويد: نه تنها اهل اديان; بلكه تمامى عقلا نيز - هرچند اهل دين نباشند - بر اين عقيده‏اند. (3)

دليل عقلى بر برائت

شيخ انصارى پس از نقل آيات و روايات و اجماع بر برائت، حكم عقل را چنين بيان كرده است:
چهارمين دليل بر برائت، حكم عقل است‏به قبح عقاب بر چيزى كه تكليف در آن بيان نشده باشد و دليل بر آن، حكم عقلاست‏بر قبح مؤاخذه مولى، عبد خود را بر كارى كه اعتراف دارد ممنوعيت آن را براى عبد بيان نكرده است. (4)

اصل دوم:

به حكم عقل هيچ كس بر انسان ولايت و قيمومت ندارد جز خدا و پيامبر و امام كه ولايت آنها با دليل ثابت‏شده است. بنابر اين اصل، كسى حق دخالت در كار انسان را ندارد و نمى‏تواند او را از كارى باز دارد و يا او را به كارى كه نمى‏خواهد، وادارد و يا براى او تصميمى بگيرد و يا بدون رضايت و خواست او چيزى را در ملك او داخل و يا خارج نمايد و انسان در انجام كارهاى خود مستقل و آزاد است و سرنوشت او به دست‏خودش سپرده شده است و تمام افراد انسان بر رنوشت‏خود حاكم هستند.
شيخ انصارى مى‏گويد: مقتضاى اصل و قاعده عقلى اين است كه هيچ كس بر ديگرى ولايت ندارد و تنها ولايت‏براى پيامبر و امام است كه با دليل كتاب و سنت و اجماع و عقل ثابت‏شده است. (5)
علامه مامقانى مى‏گويد: اصل اولى كه عقل به آن استقلال دارد، اين است كه هيچ كس بر جان و مال و آبروى ديگرى سلطه ندارد و پيروى و اطاعت كسى بر ديگرى لازم نيست. (6)
سيد عبدالاعلى سبزوارى معتقد است: مقتضاى اصل عملى و ادله اجتهادى، مانند: «لايحل مال امرء الا عن طيب نفسه‏»، «الطلاق بيد من اخذ بالساق‏» و ادله ديگر مسببات كه توقف بر اسباب مخصوصى دارند، اين است كه هيچ كس بر ديگرى، بر جان و يا مال و يا آبروى او ولايت ندارد، مگر با دليل قطعى و روشن و اين اصل نه تنها مانند اصل عدم حجيت و اعتبار است كه با ادله اربعه آن را به اثبات رسانيده‏اند; بلكه شك در ولايت‏براى عدم اثبات آن نيز كافى است. (7)
امام خمينى(ره) مى‏گويد:
اصل اولى اين است كه حكم كسى بر ديگرى در قضاوت و غير آن نافذ نيست و مقصود از نفوذ اين است كه تخلف از آن جايز نبوده و نقض آن حرام باشد هرچند مخالف با واقع باشد و در اين معنا، پيامبر يا امام و يا دوستان خدا تفاوتى ندارد; زيرا بالابودن درجات كمال آنها سبب نمى‏شود كه قضاوت و حكم آنها نافذ باشد; ليكن عقل فطرى حكم مى‏كند كه حكم خدا كه آفريننده انسان است در حق او نافذ باشد; زيرا اين حق ذاتى است نه اعتبارى. پس هر حكمى كه بخواهد نافذ شود بايد به دستور خدا باشد و از طرف او قرار داده شود.
آيات و روايات و قواعد دلالت دارد بر اينكه پيامبر و امام پس از او، جانشين خدا در زمين هستند كه امر حكومت و قضاوت را خداوند به آنها داده است. (8)
اينها نمونه‏اى از كلمات فقيهان شيعه در عدم ولايت است و اين اصل مورد پذيرش تمام فقها مى‏باشد; چنانچه ولايت‏خدا و پيامبر و امام بر مردم امرى ثابت و قطعى است كه در جاى خود به اثبات رسيده و بيان دليلهاى آن، نياز به مقاله‏اى ويژه دارد كه بايد به‏طور جداگانه نگاشته شود. وليكن بايد دانست كه ولايت نيز با آزادى بشر مخالفتى ندارد كه در پايان همين مقاله نيز به آن اشاره خواهد شد.

اصل سوم:

انسان داراى اراده و اختيار است. مساله جبر و اختيار دير زمانى است كه انديشه بشر را به خود مشغول ساخته و مى‏توان گفت; آغاز پيدايش اين انديشه با پيدايش بشر همراه بوده است; بدين معنا كه از آغاز آفرينش، انسان در انديشه كارهاى خود بوده است و انجام كارهايش از نتيجه فكر و توانايى خود او ناشى مى‏شود و به جاى ديگر وابسته نيست و يا اينكه در مقابل بگوييم دست‏سرنوشت انجام كارهاى او را رقم مى‏زند و با يك برنامه‏ريزى دقيق از جايى ديگر به كار كشيده مى‏شود و آنچه از ازل براى او تعيين شده، همان مى‏شود و كوشش او به همان راه هدايت مى‏شود كه سرنوشت اوست.
اين انديشه در خداپرستان بيشتر مورد توجه قرار گرفت; زيرا اعتقاد به يك مبدا توانا كه آفرينش تمام جهان هستى از او و برگشت تمامى آنها به سوى اوست، اين انديشه را بارور كرد تا جايى كه يك دسته از مسلمانها چون نظر به قدرت نامتناهى خدا كردند، جبرى مذهب شدند و اعتقاد پيدا كردند كه آنچه در جهان هستى پديد مى‏آيد، همه از خداست و بشر كه داراى شعور و ادراك است در كارهاى خود اراده و اختيارى ندارد.
در برابر، دسته‏اى ديگر چون به نادرستى اين گفتار و پيامدهاى آن پى بردند - و از جمله آنكه بنابراين عقيده تمام مفاسد و جنايات را بايد به خدا نسبت داد و به او مستند ساخت و اين سنت‏با عدالت‏خدا سازگار نيست - قائل به تفويض شدند; يعنى گفتند تمام كارهايى كه از بشر سر مى‏زند از اراده و اختيار خود اوست و هيچ گونه ارتباطى به خدا ندارد و دستگاه الهى پس از آفرينش تعطيل شده است.
اين دسته نيز به حقيقت نرسيده و دچار اشكالاتى شدند كه از جمله اثبات ناتوانى ذات مقدس بارى تعالى و قطع سلسله فيض از مبدا فياض مى‏باشد.
ليكن آنچه از سرچشمه‏هاى علم الهى و منابع وحى ربانى و راهنمايان دينى مبين يعنى ائمه طاهرين عليهم السلام به ما رسيده است، عقيده‏اى مستقل از آن دو عقيده است.
دو گوشه از آن دو عقيده را در يك عقيده جمع نموده و برزخى ميان آنها قرار داده است‏به نام «الامر بين الامرين‏». توانايى بشر در تمام لحظات زندگى از آن خداست و تمام نيروهايى كه در انجام كار صرف مى‏گردد، از طرف حق تعالى افاضه مى‏شود و اين افاضه، دائم در جريان است و اگر يك لحظه قطع شود، هستى به نيستى مى‏گرايد و اوست كه هر زمانى بخواهد، مى‏تواند جريان فيض را قطع كند و هستى تمام موجودات را بگيرد.
هستى تمام موجودات همانند چراغى است كه براى روشنايى از مركز توليد برق كمك مى‏گيرد و اگر در يك لحظه سيم ارتباط ميان چراغ و مركز توليد برق قطع شود، چراغ خاموش مى‏شود. اگر نازى كند درهم فرو ريزند قالبها.
و با تمام اينها انسان داراى اراده و اختيار است و كارهاى خود را با فكر و انديشه خويش انجام مى‏دهد و در انجام كار خود آزاد است.
هر گروه، پيامد نامعقول و غلط دسته ديگر را به عنوان ضعف پندار او به رخ او مى‏كشيد. اشاعره به معتزله مى‏گفتند; عقيده به اراده در انسان، سبب تعطيل در كار خدا مى‏شود و يا براى خدا شريك قرار دادن است. معتزله هم به اشاعره مى‏گفتند; عقيده به جبر باعث مى‏شود كه تمام گناهان و جناياتى كه از انسانها سر مى‏زند، از خدا باشد و به او استناد داده شود.
و روشن است كه پيامد هر دو عقيده باطل و غلط است; ليكن شيعه با پذيرفتن عدالت در خدا و حسن و قبح ذاتى افعال، حق انتخاب و آزادى را از طرف خدا براى بشر پذيرفت و عقيده صحيح از ميان آن دو عقيده را كه از طرف امامان معصوم عليه السلام طرح شده بود، شعار خود قرار داد. آن عقيده به «لا جبر و لاتفويض بل امر بين الامرين‏» يعنى نه جبر درست است و نه تفويض و عقيده صحيح امرى ميان دو امر است; موسوم شد كه در پايان، توضيح آن خواهد آمد.

پيآمدهاى نادرست قول به جبر و تفويض

اينك برخى پيامدهاى نادرست قول به جبر و تفويض را بررسى مى‏كنيم و پس از آن به توضيح گفتار درست - الامر بين الامرين - مى‏پردازيم.
امام خمينى در رساله «طلب و اراده‏»، اعتراضاتى بر قول به تفويض بيان كرده است:
1- اگر انسان در كارهايى كه انجام مى‏دهد، استقلال داشته باشد، بايد تمام راههايى را كه سبب نابودى و پيدا نشدن آن كار مى‏شوند، مسدود نمايد تا آن كار پيدا شود. يكى از راههايى كه سبب پيدا نشدن كار مى‏شوند; نبود خود انسان است كه مى‏خواهد آن كار انجام دهد; زيرا انسان اگر نيست‏شود، كار او هم نيست مى‏شود و روشن است كه انسان نمى‏تواند راه نابودى خود را مسدود كند و از وجود خود نگهدارى كند. پس نمى‏تواند تمام راههاى نابودى را ببندد در نتيجه انسان در كار خود استقلال ندارد. (9)
2- مخلوقات الهى كه از جمله آنها انسان است، در تمام هويت و حقيقت و ذات خود نياز، وابستگى، ربط محض و احتياج صرف هستند; نه اينكه نياز و فقر، صفتى باشد كه بر ذات آنها عارض شده باشد. و اين‏چنين نيست كه چيزى باشد و موصوف به احتياج باشد تا وصف احتياج، زائد بر ذات آنها باشد; زيرا اگر فقر و احتياج مخلوقات خدا صفتى باشد زائد بر ذات آنها، پس تمامى مخلوقات واجب الوجود خواهند شد و روشن است كه جز خدا واجب الوجود نيست. پس انسانها عين فقر و وابستگى هستند و ذات آنها احتياج است و از خود استقلال ندارند. پس چگونه در كارهاى خود استقلال دارند!؟ (10)
3- اگر انسان در كارهاى خود استقلال داشته باشد، بايد وجود او نيز استقلال داشته باشد و چون انسان در اصل وجود استقلال ندارد و وجود او از خداست، پس در ايجاد كارهايش نيز استقلال ندارد و ممكن نيست كارهاى توليدى انسان از خود او بالاتر باشد!! (11)

پيامدهاى قول به جبر

1- خداى تعالى بسيط است و تمام شؤون و صفات ذاتى او به وجود صرف بسيط برمى‏گردد. بنابراين هيچ‏گونه تجدد و تغير در ذات و صفات خدا نيست. پس اگر امور متجدده و متغيره از ذات حق تعالى بدون واسطه انجام گيرد، لازمه آن تغير و تجدد در ذات حق تعالى است و پيش از اين گذشت كه اراده از صفات فعل نيست. بلكه از صفات ذات است. پس آنچه از خدا صادر مى‏شود، امكان ندارد كه تنها از اراده‏اش صادر شده باشد نه از ذاتش يا آنكه تنها از ذاتش باشد نه از اراده‏اش; زيرا اراده او عين ذات اوست.
بنابراين هر چيزى كه داراى تغير و تجدد است، صدورش از حق تعالى محال است; زيرا مستلزم آن است كه قديمى حادث شود و يا چيزى كه در ذاتش حادث است، قديم شود و آنچه در ذات خود متغير است، ثابت و بى‏زوال شود و آن محال است و چون كارهاى انسان داراى تغير و حدوث است، پس از خدا صادر نمى‏شود. (12)
2- كار توليدى انسان داراى كثرت است و وحدت ندارد و چيزى كه كثرت دارد نمى‏شود از چيزى كه عين بساطت است، صادر شود وگرنه تركيب و تكثير در واحد بسيط نيز راه پيدا مى‏كند. پس كار انسان از خدا صادر نمى‏شود.
اگر كسى بگويد خدا داراى اراده و اختيار است و مى‏تواند هر چيزى را به هر شكلى كه خواست‏خلق كند; پاسخ آن است كه اراده خدا عين ذات اوست و كثرت و تجدد در اراده خدا، كثرت و تجدد در ذات اوست و نمى‏شود فعل ارادى خدا و صدور فعل از او را با فعل انسان قياس كرد كه اين قياس مع الفارق مى‏باشد و باطل است. انسان كه در ذات و صفات خود ناقص و داراى كثرت و تغيير است، چگونه با خداى بسيط كه در ذات و صفات بسيط است، قياس شود!! (13)
3- منشا آثار در هر موجود عين وجود آن موجود است و ممكن نيست از موجود سلب آثار وجودى شود وگرنه سلب وجود از او خواهد شد; بلكه سلب وجود از تمام موجودات خواهد شد كه در وجود با او شريك هستند و اين امرى محال است. پس انسان كه موجود است و داراى وجود است، بايد آثار وجودى داشته باشد و نمى‏شود آثار وجودى او را كه كارهاى او هستند از او سلب كرد و به خدا استناد داد. (14)

امر بين الامرين

پس از آنكه بطلان مذهب تفويض و بطلان مذهب جبر معلوم شد و روشن گرديد كه انسان در توليد كارهاى خود استقلال ندارد و از جهتى ديگر نمى‏شود آثار وجودى را از انسان سلب كرد، معناى امر بين الامرين هويدا مى‏شود. بدين معنا كه موجودات امكانى داراى اثر هستند و با اراده خود كارهاى خود را انجام مى‏دهند; ليكن از خود استقلال ندارند. انسان داراى فاعليت و عليت و تاثير است; اما به‏طور مستقل، تنها فاعل مستقل خداست و ديگر موجودات با اينكه وجود و آثار وجود را دارا هستند; اما استقلال ندارند و وجود آنها عين ارتباط و حقيقت فقر و احتياج و وابستگى است.
با اينكه موجودات داراى صفات و آثار و افعال هستند; اما هيچ كدام از خود استقلالى ندارند. كسى كه بداند حقيقت وجود در ممكنات ربط محض است، مى‏داند كه فعل او در عين اينكه فعل اوست و از او سر مى‏زند، فعل خدا نيز هست. جهان در عين ارتباط محض و وابستگى خالص، مظهر قدرت خدا و اراده و علم و فعل نيز هست. و اين است معناى منزلت‏بين المنزلين و امر بين الامرين. (15)
مقصود از امر، عقيده شيعه است و مقصود از امرين، عقيده جبر و تفويض است. و معناى آن اين است كه انسان نه از روى اجبار كارهاى خود را انجام مى‏دهد كه از خود اختيارى نداشته باشد و همانند ماشين خودكار باشد و نه آنكه در كارها استقلال دارد و دست‏خدا بسته و كار خدا تعطيل است; بلكه كارهاى انسان از روى اراده و اختيار سر مى‏زند و نيروى مصرفى در انجام كار، از خداست.
قدرت و نيروهاى انسان از نيروهاى ظاهرى و باطنى و اعضاى بدن و هرچه در انجام كار دخالت دارد - خواه از اسباب و علل فعلى باشد و يا از شرايط و چيزهايى كه سبب رغبت‏به طاعت مى‏شود و يا انسان را از گناه باز مى‏دارد - همه از فيض و بخشندگى و لطف رحمانى اوست و با تمام اينها، باز هم انسان در انجام كارهايش مختار است. اگر بخواهد آن را انجام مى‏دهد و اگر بخواهد آن را ترك مى‏كند. اگر طرف ايجاب را گرفت و به دنبال انجام كار افتاد، آن كار انجام مى‏گيرد و اگر طرف سلب را اختيار كرد و حركتى ننمود، آن فعل ترك مى‏شود و هر كدام از فعل و ترك، در تحت اختيار اوست و در انجام آن آزاد است و در عين حال خود او در تحت قدرت خداست و هر چه دارد از خدا دارد.
كسانى كه قائل به تفويض شده‏اند، انسان ممكن الوجود را از مرز خود بيرون برده و به مرز واجب الوجود رسانيده‏اند و مشرك هستند و كسانى كه قائل به جبر شده‏اند، خدا را از مقام خود پايين آوره و در مقام ممكن الوجود قرار داده‏اند و كافرند.
و امر بين الامرين، راه ميانه است‏براى امت محمد(ص) كه حافظ مقام ربوبى و حدود امكانى است. جبرى مذهب نه فقط به خدا كه بر ممكنات نيز ظلم كرده است و تفويضى نيز بر خدا و ممكنات ستم كرده و امر بين الامرين حق هر صاحب حقى را به او داده است. (16)

امر بين الامرين از ديدگاه قرآن

خداوند در قرآن كريم حقيقت امر بين الامرين را به انسان گوشزد نموده و به او توجه داده است كه افعالى كه از او صادر مى‏شود، از روى اراده و اختيار اوست و در عين حال وابسته به ذات اقدس حق است. اينك نمونه‏اى از آن آيات مورد بررسى قرار مى‏گيرد:
1- «و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى‏» (17) اى رسول ما، تو تير نينداختى در آن حال كه مى‏انداختى ولكن خدا انداخت. در اين آيه رمى، هم به رسول استناد داده شده و هم به خدا و توان و نيروى انداختن از خدا قرار داده شده است و رمى را اثبات كرده است از جهتى كه آن را نفى كرده است; زيرا رمى كه از پيامبر بوده، در عين حال از توانايى شخصى و استقلال خودش نبوده است; بلكه از قدرت خدا بوده است.
2- «و ما تشائون الا ان يشاء الله‏» (18) و نمى‏خواهيد مگر خدا بخواهد. از يك طرف خواستن به بشر استناد داده شده و از طرف ديگر اصل خواستن و قدرت بر آن، از طرف خدا قرار داده شده است; نه به اين معنا كه دو فاعل وجود دارد; يكى خدا و يكى انسان و يا اينكه دو كار با اشتراك صورت مى‏گيرد; بلكه به اين معنا كه خواست انسان، ظهور خواست‏خداست و حقيقت، ربط و وابستگى به خداست.
3- در آيات مربوط به داستان حضرت خضر و حضرت موسى گاهى فعل به خدا نسبت داده شده است; مانند: «فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما» (19) پروردگارت اراده كرد تا آن دو يتيم به نيروى جوانى برسند و گنج‏خود را استخراج كنند. و گاهى به خضر و موسى نسبت داده شده است; مانند: «فاردنا ان يبدله ربه‏» (20) ما خواستيم كه پروردگارش او را عوض كند.
4- گرفتن جان گاهى به خدا استناد داده شده; مانند «الله يتوفى الانفس حين موتها» (21) خدا در هنگام مرگ جانها را مى‏گيرد. و گاهى به فرشته مرگ استناد داده شده است; «قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم‏» (22) بگو جان شما را فرشته مرگ مى‏گيرد كه بر شما گماشته شده است، و گاهى به فرشتگان استناد داده شده است; مانند: «و لوترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكة‏» (23) و اگر ببينى فرشتگان را در هنگام جان گرفتن كسانى كه كافر شده‏اند.
5- اضلال و گمراهى كردن، گاهى به خدا نسبت داده شده است، مانند: «و يضل الله الظالمين‏» (24) و گاهى به ابليس; مانند: «انه عدو مضل مبين‏» (25) و گاهى به بندگان، مانند: «و اضل فرعون قومه‏». (26)

امر بين الامرين از ديدگاه روايات

روايات بسيارى در توضيح و تبيين امر بين الامرين از امامان معصوم عليهم‏السلام وارد شده است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1- امام هشتم(ع) فرمود; خداوند فرموده است: اى پسر آدم آنچه را براى خودت مى‏خواهى با خواست من است و با نيروى من واجبات را انجام مى‏دهى وبا نعمت نيرويى كه به تو داده‏ام بر معصيت توانا شده‏اى. من تو را شنوا، بينا و نيرومند آفريدم. هر نيكى كه به تو برسد، از خداست و هر بدى كه به تو برسد از خودت مى‏باشد. از اين‏روست كه من به نيكيهاى تو از تو سزاوارترم و تو به بديهاى خودت سزاوارترى. آنچه را من انجام مى‏دهم، در آن پرسشى نيست و هر آنچه كه آنها انجام دهند، پرسش دارد. (27)
خداوند به نيكيهاى انسان سزاوارتر است، از اين جهت كه نيروهايى كه در انجام كار صرف مى‏شود، از لطف اوست و مردم به بديهاى خود سزاوارترند; زيرا از بدى اختيار خود، نيروهاى الهى را در نافرمانى خدا صرف مى‏كنند.
اين حديث‏بر اين مطلب دلالت دارد: نيروهايى كه انسان با آنها كارهاى خود را - از اطاعت و معصيت - انجام مى‏دهد، از خداست و به كارگيرى آن نيروها در راه گناه و به دست آوردن زشتيها از اختيار آنهاست; از اين جهت‏به گناه و بدى خود سزاوارترند.
كارهاى خدا پرسش ندارد; زيرا موافق با عدل است و كارهاى مردم پرسش دارد; زيرا بر خلاف عدل و انصاف، نيروهاى خدادادى را در راه نافرمانى او صرف مى‏كنند.
2- امام باقر و امام صادق(ع) فرمودند: خداوند مهربانتر از آن است كه بندگانش را بر گناه مجبور نموده، سپس آنها را عذاب كند و خداوند بالاتر آن است كه چيزى را بخواهد و به وجود نيايد. سؤال كردند: آيا ميان جبر و قدر راه سومى هست؟ فرمود: بلى چيزى هست كه از ميان آسمان و زمين وسيعتر است. (28)
اين حديث‏بر دو قاعده عقلى دلالت دارد: 1- مهربانى خدا، با قول به جبر سازگار نيست.
2- خداوند با قدرت بى‏پايانش هيچ گاه مغلوب نمى‏شود. خداوند به مردم نيرو بخشيده تا بتواند با اراده و اختيار خود كارهايشان را انجام دهند و اگر نافرمانى كنند، خدا مقهور نشده و مى‏تواند از نافرمانى جلوگيرى كند.
3- مردى از امام صادق(ع) پرسيد: فدايت‏شوم آيا خداوند مردم را بر گناه مجبور كرده است؟ فرمود: خداوند عادلتر از آن است كه آنها را بر گناه اجبار كرده، سپس آنها را عذاب نمايد!
پرسيد: آيا افعال را به دست‏خود مردم سپرده و خود، كارى ندارد؟
فرمود: اگر اينطور بود، امر و نهى نمى‏كرد!
پرسيد: آيا ميان اين دو چيز، امر ديگرى هست؟
فرمود: بلى چيزى وسيعتر از آنچه ميان آسمان و زمين است. (29)

نتيجه بررسى

پس از ثابت‏شدن سه اصل مذكور (1- هر كارى كه حرمت آن ثابت نشده باشد حكم آن اباحه است; 2- كسى بر كسى ولايت ندارد;3- انسان داراى اراده و اختيار است و با اراده و اختيار كارهاى خود را انجام مى‏دهد) بايد گفت در مذهب شيعه انسان كمال آزادى و حريت را داراست; چرا كه انجام هر كارى براى او مباح است و از انجام آن منع نشده است; ولايت و قيمومت كسى بر او ثابت نشده است تا او را امر و نهى كند و از انجام كارى كه مى‏خواهد بكند، جلوگيرى كند. در انجام كار خود اختيار و اراده كامل دارد و با اراده خود كارهايش را انجام مى‏دهد; جبر و قهر و اكراهى او را وادار به انجام كار و يا ترك آن نمى‏كند.

مرزهاى عقلى و شرعى آزادى

آزادى و حريتى را كه انسان از اين سه اصل به دست آورده است، به دسته و گروه خاصى اختصاص ندارد و تمام افراد انسان از آن برخوردار هستند; ليكن به كارگيرى اين آزادى براى تمام افراد انسان در هر راه و در هر خواستى ممكن نيست; زيرا شعاع آزادى افراد انسان در مسير حركت، به هم مى‏رسد و برخورد مى‏كند.
خواسته‏هاى بى‏حد و حصر تمام افراد انسان، آنها را به نزاع و اختلاف با هم مى‏كشاند و در نتيجه اختلاف و نزاع، خواسته‏هاى آنها نافرجام مى‏ماند و يا قوى، ضعيف را پايمال كرده و حقوق او را تضييع مى‏كند.
پس براى رفع اختلاف و براى تعديل و كنترل خواسته‏ها و به كارگيرى آزاديهاى افراد بشر، بايد قانون باشد. قانونى كه بتواند پاسخگوى نيازها باشد، بر كسى ستم نكند و نارسايى نداشته باشد. ليكن سخن در اين است كه چه كسى بايد اين قانون را وضع كند؟
قانونگذار بايد يك انسان شناس كامل باشد كه از تمام اسرار و ريزه‏كاريهاى جسم و جان و عواطف و غرائز درون انسانها با خبر باشد و تمام پديده‏هاى اجتماعى را كه در هنگام زندگى افراد با يكديگر در دل اجتماع پيدا مى‏شود، بداند و نيز از تمام نيازمنديهاى اجتماعى و قوانينى كه انسان را به تكامل مى‏رساند، با اطلاع باشد. آرى قانونگذار بايد آفريدگار بشر باشد كه از تمام رموز و اسرار آفرينش باخبر است و به تمام نيازمنديهاى ساختمان بدن او آگاه است و فطرت اصلى بشر را كه در هيچ زمان و مكانى تغيير نمى‏كند، در نظر دارد و بر طبق خواست طبيعى آنها، قانون را وضع كرده است.
«فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها» (30)
وقتى قانون روى فطرت ثابت‏بشرى وضع شود، هميشه زنده و قابل اجراست; زيرا تمام غرائز و تمايلات بشرى از آغاز آفرينش تا انجام آن تغيير نخواهد كرد. ما از قانون همان استفاده را مى‏كنيم كه ياران پيامبر مى‏كردند و گذشت زمان و پيشرفت دانش بشرى تنها به ما امكاناتى را داده كه بتوانيم از قرآن و سنت استفاده بيشترى ببريم و بينش ما به حقائق احكام الهى بيش‏تر شود.
بشر نمى‏تواند چنين قانونى را وضع كند; زيرا بشر به تمام مصالح و مفاسد آگاهى كامل ندارد. قانونى كه او وضع مى‏كند، دستخوش هواى نفس، ارتباطها و ديگر ناعدالتيهايى است كه نمى‏تواند پاسخگو بوده و حقوق تمام افراد جامعه را تضمين كند.
بشر به تمام نيازمنديها، نيكيها و زشتيها آگاهى كامل ندارد و اگر در اخلاق اظهار نظر كند، انديشه خود را بازگو مى‏كند و چه بسا دچار اشتباه نيز مى‏شود و آنچه را نيك دانسته، بد باشد و يا آنچه را بد دانسته، نيك باشد.
هيچ بشرى نمى‏تواند به فطرت اصلى بشر دست‏يابد و به تمام نيازمنديهاى او آگاهى پيدا كند. در ميان دانشمندان انسان شناس و جامعه شناس، كسى نيست كه بگويد من از تمام اسرار پيچيده اجتماعى كه در اثر روابط مخصوص افراد حاصل مى‏گردد، با خبرم و يا تمام نيازمنديهاى انسان را مى‏شناسم.
آيا نصب پيامبر و امام با آزادى بشر مخالفت دارد!؟
پس از آنكه روشن شد انسان در به كارگيرى آزادى نياز به قانون دارد و اين قانون را بايد خدا وضع كند، براى ابلاغ اين قانون از طرف خدا به بندگانش نياز به پيامبر ضرورى مى‏نمايد. پيامبر بشر است و مانند ديگر انسانها روزى از دنيا رحلت مى‏كند. بنابراين پس از پيامبر بايد كسى كه در علم و كاردانى و ديگر صفات مانند اوست، حضور داشته باشد تا قانون را نگهدارى، اجرا و تبيين نمايد و او امام است.
در اعتقادات شيعه پيامبر و امام بايد معصوم بوده و از گناه و خطا و اشتباه مصون باشند، تعيين پيامبر و امام بايد از طرف خدا باشد; زيرا جز خدا كسى نمى‏داند معصوم كيست كه او را براى پيامبرى و يا امامت معرفى كند. حال اين پرسش پيش مى‏آيد كه آيا نصب پيامبر و يا امام از طرف خدا با آزادى و حريت انسان مخالفتى ندارد!؟
دكتر محمد عماره در كتاب «المعتزلة و مشكلة الحرية الانسانية‏» - در بخش البعد السياسى للحرية - در اعتراض به شيعه در عقيده معصوم بودن امام و منصوب شدن او از طرف پيامبر، اعتراض كرده و چنين بيان داشته است: كسانى كه مى‏گويند پيامبر درباره امامت وصيت كرده و پس از خود على بن ابى‏طالب[ع] را معين كرده است و پس از على بن ابى‏طالب[ع] فرزندان او به امامت رسيده‏اند و راه امامت و حكومت علياى اسلام را منحصر در وصيت مى‏دانند، [آن هم] وصيت‏به ذات امامان نه وصيت‏به صفات [او]، و اراده مردم در امامت دخالتى نداشته و آنها هيچ‏گونه اختيارى از خود در تعيين امام ندارند، امام حجت‏بر مردم است و از اشتباه كردن معصوم است، امام مصدر قانونگذارى و تشريع در امور دين و دنياست، امام در زمان خودش از خدا سخن مى‏گويد و ديگر مطالب غلوآميز كه زير مجموعه عقيده به نص در امامت و شناخت‏باطنى است، امامت را حكومت كاهنها قرار داده‏اند كه حاكم را سايه خدا بر خلق مى‏پندارند و او را صاحب حق الهى مى‏شمارند مانند كاهنهاى كليساى اروپا در قرون وسطى.
وى در ادامه مى‏نويسد:
معتزله اين انديشه‏ها را انكار كرده و با آن به مبارزه برخاستند; زيرا ديدند اعتقاد به نص و وصيت در امامت، آزادى و اختيار را در مهمترين مسائل حياتى از انسان مى‏گيرد و گفتند عقيده به نص و وصيت، توهمى بيش نيست كه تنها، اثر انسان و قدرت وى را و اختيار و آزادى او را در حكومت علياى جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كند، از او مى‏گيرد. و گفتند اگر امام بايد معصوم باشد به اعتقاد اينكه حجت است، پس بايد از او رفع تكليف شود و رفع تكليف از پيامبران نشده است تا چه رسد به امام كه مقام او پايينتر است. (31)
در اين سخن چند اعتراض به عقائد شيعه شده است كه به آنها اشاره كنيم و سپس از آنها پاسخ مى‏گوييم:
1- امام مصدر قانونگذارى و تشريع است;
2 - اعتقاد به معصوم بودن امام سبب رفع تكليف از او مى‏شود;
3- اعتقاد به نص بر امامت، با آزادى و حريت انسان مخالفت دارد.
اما پاسخ اعتراض اول روشن است; زيرا هيچ عالمى از علماى شيعه در كتاب خود ننوشته است كه قانونگذارى و تشريع با امام است.
شيعه عقيده دارد، قانونگذار خداست و پيامبر، واسطه ميان خدا و خلق براى تبليغ قانون الهى است. و اگر در روايات شيعه به چشم مى‏خورد كه حدود برخى از احكام را پيامبر بيان كرده است، به معناى قانونگذارى پيامبر در برابر خدا نيست; بلكه خداوند پس از تعيين اصل قانون و ابلاغ آن به پيامبر، در برخى از موارد، تعيين حدود قانون را به او تفويض كرده است. اين روايات تفويض در تشريع را از طرف خدا براى پيامبر در تعيين حدود برخى از احكام داده است، نه اينكه اصل تشريع و قانونگذارى را در برابر خدا به وى تفويض كرده باشد. اما شيعه اين عقيده را نسبت‏به امام ندارد و مى‏گويد; امام حافظ سنت پيامبر و مجرى آن است و هر چه مى‏گويد از پيامبر به او رسيده; يا از طريق مشافهه اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب(ع) و يا از راه نوشتن احكام به دست آن حضرت و به صورت كتاب از امامى به امام ديگر مى‏رسيده و يا از راههاى ديگرى كه در جاى خود مشخص شده است.
و اما پاسخ به اعتراض دوم; يعنى لزوم عصمت در امام. لزوم عصمت در امام، بحث پردامنه و گسترده‏اى است كه از اوائل اسلام تا امروز مورد سخن بوده است. ما در اين مقاله اشاره‏اى به معناى عصمت و برخى از دليلهاى آن مى‏نماييم.

معناى عصمت

عصمت، نيرومند بودن عقل و رشد بسيار بالاى تفكر و انديشه است در مرتبه‏اى كه هيچ گاه مغلوب نمى‏شود. انسانها در مراتب تعقل و تفكر مختلف هستند; مانند ديگر نيروهاى خدادادى كه در انسانها در مراتب مختلف ظهور مى‏كند.
بالاترين مرتبه از تعقل و انديشه كه اشتباه و خطا و گناه در آن راه نمى‏يابد، عصمت است. پيامبر يا امام چون در خداشناسى، عظمت و قدرت و ديگر صفات خدا را در بالاترين سطح دارا مى‏باشد، از اين رو هيچ‏گاه مغلوب افكار شيطانى و هواى نفس نمى‏شود و در فكر و انديشه آنها نافرمانى خدا راه پيدا نمى‏كند و قوت و نيروى بالاى تفكر در او سبب مى‏شود كه خطا و اشتباه نيز نكند، با اينكه قدرت بر نافرمانى و توانايى بر گناه را دارد; اما انديشه بالاى او، او را از گناه بيزار مى‏كند. او در ذات خود مى‏تواند اشتباه كند; اما قوت تعقل و توجه او به امور و مطالب سبب مى‏شود كه خطا نكند; مانند كسى كه حافظه‏اى بسيار قوى دارد و چيزى را فراموش نمى‏كند.
معناى عصمت اين نيست كه خدا او را بر ترك گناه اجبار كرده است و تكليف از او مرتفع شده است; بلكه نيروهاى قوى‏اى كه در نفس اوست، مانع از گناه مى‏شود; مانند نيروى قوى عقلى، توجه و زيركى بسيار بالا، تيزهوشى، ذكاوت، صفاى نفس و كمال توجه به لزوم اطاعت از خدا و دورى از گناه و خطا.
اگر پيامبر و يا امام با عصمت‏خود، قدرت بر گناه نداشته باشد، ديگر تكليفى هم متوجه او نيست، با اينكه پيامبر در انجام تكاليف الهى از ديگران سزاوارتر است و خداوند در قرآن به او تكليف كرده است «فاعبد ربك حتى ياتيك اليقين‏» (32) پروردگارت را عبادت كن تا به يقين برسى.
اگر پيامبر يا امام قدرت بر گناه نداشته باشد، مقام او از مؤمنان صالح پايينتر خواهد بود; زيرا ديگران قدرت بر گناه را دارند و آن را ترك مى‏كنند و پيامبر يا امام نمى‏تواند گناه بكند كه نمى‏كند. پس عصمت در پيامبر و امام از او تكليف را برنمى‏دارد; بلكه رعايت تكليف را بر او لازم‏تر مى‏كند.

دليل بر لزوم عصمت

چرا پيامبر يا امام بايد عصمت داشته باشد؟
1- اگر پيامبر يا امام، معصوم از گناه و خطا نباشد، وثوق و اعتماد به گفتار و كردار او پيدا نخواهد شد; زيرا احتمال مى‏رود كه دروغ بگويد و يا فراموش كند و يا حكمى را ترك كند. در اين صورت نمى‏توان بر او اعتماد كرد و احكام شرع را از او گرفت.
2- اگر گناه كند، در اين صورت يا پيروى كردن از او واجب است و يا واجب نيست. اگر واجب باشد، اجتماع ضدين لازم مى‏آيد; يعنى از يك طرف واجب است آن كار را انجام بدهيم و از طرف ديگر لازم است آن را ترك كنيم و اجتماع ضدين محال است. و اگر پيروى از او لازم نباشد، نبوت و يا امامت او بى‏اثر خواهد بود، پس پيامبر و امام گناه نمى‏كند.
3- اگر گناه كند، بايد او را از گناه بازداشت و او را اذيت كرد و از او بيزارى جست; با اينكه اذيت كردن و بيزارى از پيامبر يا امام حرام است، پس هيچ‏گاه گناه نمى‏كند.
4- اگر پيامبر يا امام مرتكب اشتباه شود، نياز پيدا مى‏كند تا كسى او را از اشتباه نگهدارى كند و حق را به او بگويد و كسى كه او را نگهدارى مى‏كند، اگر خود معصوم باشد، پس عصمت لازم است و اگر معصوم نباشد، به ديگرى نياز پيدا مى‏كند كه او را نگهدارى كند و در اين صورت تسلسل لازم مى‏آيد و تسلسل باطل است.
5- از خداى حكيم قبيح است كه مردم را وادار به پيروى كردن از كسى كند كه گناه مى‏كند و يا اشتباه دارد; زيرا پيروى كردن از گناه و اشتباه امرى قبيح است و بر خداى حكيم قبح آن روشنتر است. و چون خدا مردم را به پيروى از پيامبر و امام وادار نموده، روشن است كه آنها گناه و اشتباه ندارند.
6- اگر عصمت نباشد، مردم از او متنفر مى‏شوند و از او پيروى نمى‏كنند و پيروى نكردن مردم، نقض غرض نبوت و امامت است; زيرا غرض از نبوت و امامت پيروى كردن مردم از پيامبر و امام است. دليلهاى عقلى و نقلى ديگرى نيز هست كه عصمت را در پيامبر و امام لازم مى‏داند.
و اما پاسخ اعتراض سوم; يعنى نص بر امامت مخالف با آزادى است.
پيش از اين گفتيم به كارگيرى آزادى در تمام افراد بشر نياز به قانون دارد و قانون بايد از طرف خدا باشد و مبلغ قانون خدا نيز پيامبر است.
امام، جانشين پيامبر و ادامه دهنده راه اوست و در پيامبر و امام عصمت لازم است. جز خدا كسى نمى‏تواند فرد معصوم را شناسايى كند و او را به عنوان پيامبر يا امام معرفى نمايد. خدا، پيامبر را معرفى مى‏كند و پيامبر، امام را از طرف خدا. اگر كسى بگويد نصب امام از طرف پيامبر با آزادى مردم مخالف است، بايد به اين مطلب نيز معتقد شود كه نصب پيامبر از طرف خدا نيز با آزادى مردم مخالف است و نتيجه، اين خواهد شد كه بشر نياز به امام ندارد، نياز به پيامبر و نياز به قانون الهى ندارد; دنياى بشر، دنياى جنگل است كه در آن نظم و انتظام لازم نيست و پايمال شدن حقوق ضعيفان مانعى ندارد و ديگر سخنان باطل و بى‏اساس كه انديشه صحيح بشرى آن را مردود مى‏كند.
و چيزى كه انسان را به تعجب مى‏اندازد، اولويت و لزوم افضليت در امام است كه در نوشتار دكتر محمد عماره است; از يك طرف ادعا مى‏كند انسان در انتخاب امام كه جانشين پيامبر است‏بايد آزاد باشد و هيچ‏گونه تضييق و تقييدى نبايد آزادى انسان را تهديد كند و از طرف ديگر مى‏گويد امام بايد افضل از تمام امت‏باشد. در اينجا عبارت او را نقل مى‏كنيم:
«و من الامثلة التى تشهد بذلك موقفهم من امامة الافضل و امامة المفضول و ايهما يقدم على الثانى فى الاختيار لهذا المنصب و بديهى ان الافضل هو الاولى بالتقديم‏». (33)
در بخش بيان عزل امام و قدرت مردم بر بركنار كردن امام از منصب خود اگر از او خطايى و يا گناهى ديدند، مى‏نويسد: از جمله نمونه‏هايى كه گواه بر اين مطلب مى‏باشد، اين است كه معتزله، امام شدن افضل و مفضول را بررسى نموده و بحث كرده‏اند كه كدام‏يك از آنها بايد امام شود; افضل! و يا مفضول. و روشن است كه افضل بايد امام شود و او سزاوارتر به امامت است.
سپس مى‏گويد: چيزى كه ملاك فضل است و با بيشتر داشتن آن انسان افضل مى‏شود، مصلحت انديشى براى امت است. او در اين خصوص چنين بيان داشته است:
«ان الفضل المطلوب فى الامامة انما يراد لما يعود على الكافة من المصلحة‏». (34) همانا فضل مطلوب در امامت رعايت مصلحت تمام افراد امت است.
پس از بيان اين مطلب، شرط ديگرى را نيز بيان داشته و مى‏گويد:
«و كذلك القول فى من يعرف ان انقياد الناس له اكثر واستنامتهم اليه اتم و شكواهم اليه اعظم فهو بالتقديم احق‏» هر كس مردم از او بيشتر فرمانبرى كنند و از او بيشتر به كمال برسند و درد دل خود را بيشتر به او بگويند، سزاوارتر به منصب امامت است.
آنگاه صفات زشتى را كه نبايد در امام باشد، مانند: شتاب‏زدگى، زودباورى، قضاوت عجولانه، خشونت و شدت در برخورد با مردم و... (35) را بيان كرده است.
حال اين پرسش پيش مى‏آيد كه اگر بناست امام افضل باشد، نفوذ كلمه داشته باشد و از صفات زشت منزه باشد و مردم نبايد هر كسى را انتخاب كنند، چرا وجود اين صفات و شرايط، مخالف با آزادى و حق انتخاب نيست; اما اشتراط عصمت كه جامع تمام صفات كمال و بيزارى از تمام صفات زشت و قصور است - كه شيعه با دلالت قرآن و سنت و عقل آن را پذيرفته - مانع آزادى است و آيا اعتراف به لزوم امامت افضل اعتراف به لزوم عصمت نيست!؟
علاوه بر اين، تمام انديشمندان اهل سنت كه در موضوع امامت‏سخن گفته و امامت را براى امت اسلام لازم و ضرورى دانسته‏اند، براى امام صفات ويژه‏اى را شرط دانسته‏اند و هيچ انديشمند و عالمى از اهل سنت‏يافت نشده است كه براى امام اوصافى را لازم نداشته باشد و بگويد هر فاسق و فاجرى مى‏تواند امام شود.
شيعه نيز براى امام، صفت عصمت را به حكم عقل و شرع لازم مى‏داند و اگر اعتقاد به عصمت در امام، با آزادى بشر مخالفت دارد، هر صفتى كه علماى اهل سنت در امام شرط دانسته‏اند نيز بايد با آزادى بشر مخالف باشد.
بنابراين، آمدن پيامبر و امام نه تنها مانع آزادى انسان نيست; بلكه پيامبر و امام بهترين راه به كارگيرى آزادى را نشان مى‏دهند و به همان دليل كه بشر نمى‏تواند قانون كامل وضع كند و نمى‏تواند كسى را به عنوان پيامبر معرفى كند و مقام نبوت را به او بدهد، به همان دليل بشر، خود نمى‏تواند امام پس از پيامبر را معين كند.

انسان دو بعدى است

آنچه را در موضوع نياز به قانون بيان كرديم، ملاحظه بعد مادى انسان است كه او را به قانون نيازمند مى‏كند و اگر انسان را از بعد معنوى نيز ملاحظه كنيم، نياز به قانون و پيامبر و امام براى او بيشتر خواهد بود. زيرا انسان تنها در بعد مادى خلاصه نمى‏شود تا بشر بتواند از راه شناخت نيازهاى مادى و ديگر روابط مادى ميان افراد جامعه، براى خود قانون وضع كند; بلكه انسان داراى دو بعد است; بعد مادى و بعد معنوى. اگر بر فرض انسان بتواند بعد مادى خود را شناسايى كند و براى رفع نيازهاى آن، قانونى وضع كند; ليكن بعد معنوى انسان ناشناخته است و در هيچ آزمايشگاهى قابل تجزيه و تحليل و شناخت نيست. اگر تنها براى بعد مادى انسان قانون وضع شود، نيمى از نيازهاى بشر ناديده گرفته شده است.
زندگى انسان تنها در اين جهان خلاصه نمى‏شود و دنياى ديگرى نيز وجود دارد كه انسان بايد خود را براى آن آماده سازد. ارتباط جسم با روح، بعد مادى و معنوى و دنيا و آخرت انسان تنگاتنگ است و قابل تفكيك و جدايى نيست.
آخرت، وجهه ملكوتى زندگى دنيوى است. قرآن مى‏فرمايد: «من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما تشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا و من اراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا». (36)
هر كس طالب دنياى نقد باشد، آن مقدار كه بخواهيم به او مى‏دهيم، سپس براى او جهنم را قرار داده‏ايم كه نكوهيده و رانده شده وارد آن مى‏گردد و هر كس خواهان آخرت باشد و كوشش شايسته آن را انجام دهد، پس كوشش آنان مورد قدردانى قرار خواهد گرفت.
يعنى اگر انسان تنها در انديشه دنيا باشد و هدفى جز دنيا نداشته باشد، به هدف عالى آخرت نمى‏رسد; ولى لطف و كرم خدا ايجاب مى‏كند كه از همان هدف دنيايى نيز به او بهره‏اى بدهد.
امام خمينى در موضوع بعد معنوى انسان، چنين مى‏گويد:
خداوند انسان را بر فطرت الهى آفريد كه عشق به كمال مطلق است. از اين رو همه انسانها از خرد و كلان، عاشق كمالى هستند كه نقص در آن نيست، نورى كه در آن تاريكى نيست و دانشى كه در آن نادانى نيست.
پيرو اين فطرت، فطرت ديگرى است كه بيزارى از هرگونه كوتاهى و نقص است. و روشن است كه كمال مطلق خداست و انسان در فطرت خود عاشق خداست، هرچند از آن غافل است.
انسان با اين دو فطرت بايد دو بال بسازد و به آشيانه اصلى كه آستانه حضرت دوست و درگاه اوست، پرواز كند.
پس از آفرينش انسان بر اين دو فطرت، خداوند مى‏دانست كه به واسطه گرفتار شدن به قواى حيوانى شهوت و غضب و نيروى شيطانى، انسان از فطرت خود دور خواهد ماند. از اين رو خداوند پيامبرانى را براى بشارت و انذار فرستاد كه احكام آنها بر طبق مقتضاى فطرت اوست تا حجابها را از پيش چشم دل او بردارند و آنها را در سير و سلوك يار و مددگار باشند. تكاليفى كه پيامبران از طرف خدا آورده‏اند يا بر طبق مقتضاى فطرت اصلى است; مانند: دعوت به فضائل اخلاقى و كمالات نفسانى و يا بر طبق فطرت تبعى است; مانند: نهى از كفر و شرك و اخلاق زشت‏براى زنده كردن و كمك دادن به اين فطرت.
پس تكاليف الهى همه، الطاف خداست و به منزله داروهايى است‏براى درمان روانهاى بيمار. پيامبران، طبيبان نفوس و مربيان روانند كه نه تنها انسانها را از تاريكى به روشنى هدايت مى‏كنند و از نقص به كمال مى‏برند; بلكه برزخها و موقفهاى قيامت نيز از عنايتهاى خداست و هر موقفى مانند بيمارستانى است كه روانهاى مريض را در آن درمان مى‏كنند و اگر در اين بيمارستانها درمان نيافت، آخرين درمان او كيفر آتش است. (37)
در اين سخن، فلسفه احكام الهى به اجمال بيان و حكمت آمدن پيامبران به اين صورت روشن شده است:
1- آمدن پيامبران براى برداشتن حجابها از سير و سلوك مردم به سوى خدا است.
2- دستورات‏دين موافق با فطرت اصلى انسان مى‏باشد كه عشق به كمال مطلوب است.
3- احكام دين، فطرت انسان را براى حركت‏به سوى خدا و پرواز به درگاه او كمك مى‏دهند.
4- باز داشتن مردم از كفر و شرك و پرهيز دادن آنها از اخلاق زشت، براى برداشتن مانع از رسيدن به كمال است.
5- احكام دين تفضل و عنايت‏خداست‏براى رها ساختن انسان از زندان طبيعت و آزادى براى سير و سلوك به سوى خدا.
6- تكاليف الهى، الطاف اوست و درمان دردهاى روان است و پيامبران، اطباى نفوس هستند و مواقف در قيامت و عالم برزخ بيمارستان درمان‏بخش جانهاى بيمار است.

تكليف الهى با آزادى بشر مخالفتى ندارد

با توجه به گفتار گذشته، روشن شد كه بهترين قانونى كه مى‏تواند راه به‏كارگيرى آزادى را به انسان بياموزد و او را از قيد و بند شهوات و زندان طبيعت و اسارت غضب رها سازد، قانون الهى است كه توسط پيامبران به بشر ابلاغ مى‏شود. ضمن اينكه سفارشهايى هم از قرآن و حديث درآسان بودن دين و سخت نبودن دستورات خدا شده است:
«يريدالله بكم اليسر و لايريد بكم العسر»، (38) خداوند آسانى را براى شما خواسته است و سخت‏گيرى را نخواسته است.
«و ما جعل عليكم فى الدين من حرج‏»، (39) خداوند در دين بر شما سختى قرار نداده است.
و امام سجاد عليه السلام فرمود: «واعلم ان الله يراد باليسر و لايراد بالعسر كما اراد بخلقه التيسير و لم يرد بهم التعسير»، (40) و بدان خدا را با آسان‏گيرى بايد پيروى كرد نه با سخت‏گيرى، چنانچه خداوند از بندگانش آسان‏گيرى را خواسته و سخت‏گيرى را براى آنها نخواسته است. و همچنين قواعد عقلى، اصولى، كلامى و فقهى بسيارى كه براى آسان‏گيرى تكاليف انسان، تشريع شده است كه به عنوان نمونه، 54 قاعده را در فقه مى‏توان نام برد.
بنابراين، هر چند خداوند براى هدايت‏بشر و سعادت انسان، تكاليفى را بر عهده وى نهاده است; ليكن آزادى و حق انتخاب را از او نگرفته است و در انتخاب راه هدايت و يا چاه ضلالت، او را آزاد گذاشته است:
«انا هديناه السبيل اما شاكرا او كفورا»، (41) ما به انسان راه را نشان داده‏ايم; خواه سپاسگزار باشد و يا ناسپاس.
و حتى اين آزادى تا اندازه‏اى است كه حق انتخاب دين را نيز به مردم واگذار كرده است: «لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها والله سميع عليم‏»، (42) در انتخاب دين اكراه نيست، راه رشد از گمراهى روشن و جدا شده است، پس هر كس به طاغوت كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكم چنگ زده، از آن جدا شدنى نيست و خداوند شنوا و داناست.
خداوند به انسان اراده عنايت فرموده و او را آزاد گذاشته است; او مى‏تواند خدا را انتخاب كند يا شيطان را، آخرت را يا دنيا را، بهشت‏يا جهنم را، سعادت يا شقاوت را، سرافرازى يا سرافكندگى را.
«تريدون عرض الدنيا والله يريد الآخرة‏»، (43) شما متاع دنيا را مى‏خواهيد و خداوند آخرت را براى شما مى‏خواهد.
«و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها»، (44) هر كس پاداش دنيايى را بخواهد، بهره‏اى از آن را به او مى‏دهيم.
«و من يرد ثواب الآخرة نؤته منها»، (45) هر كس پاداش آخرت را بخواهد، بهره‏اى از آن را به او مى‏دهيم.
اين آيات وديگر آياتى كه در اين زمينه نازل شده است، به ما نشان مى‏دهد كه تحميل عقيده بر كسى مجاز نيست و اصول دين و اعتقادات بايد با انديشه و استدلال پذيرفته شود يا نه با زور و اجبار:
«من كان يريد الحياة الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم فيها»، (46) هر كس زندگى و زيور دنيا را بخواهد، پاداش كارهاى او را در اين دنيا به او مى‏دهيم وليكن هر كس آخرت را بخواهد و براى آن تلاش كند، خداوند او را كمك كرده و بر پاداش او مى‏افزايد.
«و من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه‏»، (47) هر كس كشتزار آخرت را بخواهد، ما آن را افزون مى‏كنيم.

كاربرد آزادى و اراده

اراده و آزادى تا آنجا كاربرد دارد كه مى‏تواند سبب تغيير حكم شرع شود و حكم شرع را به دنبال خود بكشد، براى اثبات اين مطلب، بايد به ارج نهادن شرع به سيره و بناى عقلا، عرف و عادت، سيره متشرعه و اجماع بر برخى از مبانى توجه كرد كه همه نشانگر نقش بسيار مهم آزادى و اراده او در سرنوشت و نظم زندگانى و درك وظيفه شرعى است. بناى عقلا و عرف، نقش بسيار اساسى در بنيان احكام
شرع دارد كه بسيارى از احكام شرع در اصول وفقه بر همين پايه و اساس بنيان نهاده مى‏شود; مانند: حجيت ظهورات، حجيت‏خبر ثقه، قراردادهاى اجتماعى، پيمانها، عهدها، ازدواج، خريد و فروش، اجاره صلح، بخشش، تشخيص مفاهيم وارده از شرع، تعيين موضوع و متعلق احكام شرع و ديگر امورى كه در ارتباط با احكام شرع هستند و مى‏توانند احكام شرع را تغيير داده و حالت و يا موضوع حكم را عوض نمايند و در نتيجه، حكم شرع نيز عوض شود كه باز كردن اين عنوان و توضيح مطالب ذكر شده نياز به بررسى بسيار زيادى دارد.
اسلام حتى پيروان ساير اديان الهى - اهل كتاب - را نيز به رسميت مى‏شناسد و به عقيده آنها احترام مى‏نهد. امام هادى(ع) فرمود: ما مى‏گوييم; خداوند بندگانش را بر كارهايشان پاداش مى‏دهد و با آن اراده و اختيارى كه به آنها عنايت فرموده، توانايى انتخاب را به آنها داده است. (48)
فرمود ما مى‏گوييم، خداوند با قدرت خود، مردم را آفريد و حق انتخاب سرنوشت را به آنها عنايت فرمود. با حق انتخاب، عبادت كردن را از آنها خواسته است و به آنها امر و نهى كرده است و پيروى كردن از آنها (امر و نهى) خواسته و پسنديده است. (49)
از اميرالمؤمنين(ع) پرسيدند، با چه چيز خدايت را شناختى؟ فرمود: با توانايى تميز دادن و حق انتخابى كه خدا به من داده است و با عقلى كه مرا راهنمايى مى‏كند. (50)
از امام صادق(ع) پرسيدند، چرا خداوند تمامى مردم را خداشناس و پيرو حق نيافريد با اينكه مى‏توانست. فرمود: اگر خداوند آنها را مطيع مى‏آفريد، سزاوار پاداش نبودند. اگر مردم با انتخاب خود اطاعت نكنند، بهشت و جهنم براى چيست؟ خداوند مردم را آفريد و به آنها دستور پيروى داد و از نافرمانى نهى كرد و با فرستادن پيامبران، حجت را تمام كرد و با فرستادن كتابهاى آسمانى عذر آنها را قطع نمود تا مردم، خود اطاعت را انتخاب كنند و سزاوار پاداش شوند و يا نافرمانى را انتخاب كنند تا كيفر شوند. (51)

خلاصه

1- ريشه و مبانى كلامى و فقهى آزادى و حريت در مذهب شيعه سه اصل برائت، عدم ولايت و اراده و اختيار است كه هر سه در مذهب شيعه ثابت‏شده است.
2- شيعه كه از طرفداران اراده و اختيار در انسان است، عدالت را در خداوند پذيرفته و حسن و قبح ذاتى اشياء را كه با درك مستقل عقل شناخته مى‏شود، قبول كرده و كارهاى خدا را هدفمند دانسته است.
3- قول به جبر و قول به تفويض باطل است و راه معقول و صحيح، امر بين الامرين است كه قرآن و سنت و عقل نيز آن را مى‏پذيرد.
4- اراده در انسان از كارهاى بدون واسطه نفس است و نياز به مقدمه‏اى ندارد.
5- به كارگيرى آزادى براى تمام افراد بشر ممكن نيست و براى نشان دادن بهترين راه به كارگيرى آزادى براى تمام افراد بشر، نياز به قانون است تا بتواند خواسته‏هاى مردم را تعديل و كنترل نمايد و رساترين و جامع‏ترين قانون، قانون الهى است كه توسط پيامبر به بندگان خدا ابلاغ مى‏گردد.
6- نصب پيامبر و امام از طرف خدا با آزادى بشر مخالفتى ندارد.
و به همان دليل كه قانون را خدا بايد وضع كند، پيامبر و امام را نيز خدا بايد نصب كند.
7- معصوم بودن از گناه و خطا در پيامبر و امام، امرى لازم و ضرورى مى‏باشد كه با دليل‏قرآن‏وسنت‏وعقل به اثبات رسيده است و به همان دليل كه خدا بايد فرد معصوم را به عنوان‏پيامبراعلام‏كند، به همان دليل امام معصوم را نيز خدا بايد - توسط پيامبر - اعلام كند.
8- تكاليف الهى با آزادى بشر مخالفتى ندارد و تكليف، همان قانون الهى است كه بايد از طرف خدا ابلاغ شود تا تمام افراد بشر بتوانند به طور مساوى از آزادى بهره گيرند.
9- فقه شيعه با آزادى و حريت انسان مخالفتى ندارد و در اين زمينه بيش از پنجاه قاعده كلى در ارتباط با آزادى و آسان‏گيرى بر بندگان خدا، وجود دارد.
10- فقه نه تنها با آزادى و اراده انسان مخالفتى ندارد; بلكه آزادى و اراده بشر مى‏تواند سبب تغيير حكم شرع شود. با اراده انسان موضوع حكم و يا حالت آن تغيير پيدا مى‏كند و در نتيجه حكم شرع نيز تغيير پيدا مى‏كند.

پى نوشتها:
1- سيد مرتضى، الذريعة فى اصول الشيعة، انتشارات دانشگاه تهران، شماره‏1100، ج‏2، ص‏809.
2- شيخ طوسى، عدة‏الاصول، انتشارات موسسه آل البيت، قم، ج‏2، ص‏117.
3- شيخ انصارى، فرائد الاصول، انتشارات مصطفوى، قم، 1374 ق، ص‏202.
4- پيشين، ص‏203.
5- شيخ انصارى، مكاسب، خط طاهر خوشنويس، تبريز، 1375ق، ص‏153.
6- عبدالله مامقانى، رساله هداية الانام فى حكم اموال الامام، انتشارات امين التجار حجرى، ص‏1.
7- سيد عبدالاعلى سبزوارى، مهذب الاحكام، مطبعة الآداب النجف الاشرف، نجف، 1402ق، ج‏16، ص‏297.
8- امام خمينى، رساله اجتهاد و تقليد، انتشارات دارالفكر، قم، 1382ق، ص‏144.
9- امام خمينى، رساله طلب و اراده، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1362ش، ص‏62.
10- پيشين، ص‏64.
11- همان، ص‏66.
12- همان، ص‏70.
13- همان، ص‏72.
14- همان، ص‏72.
15- همان، ص‏73.
16- همان، ص‏74.
17- سوره انفال، آيه‏7.
18- سوره دهر، آيه‏30.
19- سوره كهف، آيه‏82.
20- سوره كهف، آيه‏81.
21- سوره زمر، آيه 42.
22- سوره سجده، آيه‏11.
23- سوره انفال، آيه‏50.
24- سوره ابراهيم، آيه‏27.
25- سوره قصص، آيه‏105.
26- سوره طه، آيه‏79.
27- كلينى، اصول كافى، انتشارات اسلاميه، تهران، 1392ق، ج‏1، ص‏297، حديث‏12.
28- همان، ص‏296، حديث‏9.
29- همان، ص‏279، حديث‏11.
30- سوره روم، آيه‏30.
31- دكتر محمد عماره، المعتزلة و مشكله الحرية الانسانية، انتشارات المؤسسة العربية للدراسات و النشر، ص‏188.
32- سوره فجر، آيه‏99.
33- دكتر محمد عماره، پيشين، ص‏198.
34- همان، ص‏198.
35- همان، ص‏199.
36- سوره اسرا، آيه‏18 و19.
37- امام خمينى، رساله طلب و اراده، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1362ش، ص‏152.
38- سوره بقره، آيه‏185.
39- سوره حج، آيه‏78.
40- على بن شعبة، تحف العقول، انتشارات مؤسسه اعلمى، بيروت، 1394ق، ص‏187.
41- سوره انسان، آيه‏2.
42- سوره بقره، آيه‏256.
43- سوره انفال، آيه‏67.
44- سوره آل عمران، آيه‏145.
45- همان.
46- سوره هود، آيه‏15.
47- سوره شورى، آيه‏20.
48- على بن شعبة، پيشين، ص‏342.
49- همان، ص‏344.
50- همان، ص‏345.
51- طبرسى، احتجاج، انتشارات نشر مرتضى، مشهد،1403ق، ص‏340
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |

جوان و رسالت خانواده

«هفده ساله هستم. گاهى در خودم احساس حقارت مي‏كنم و خود را موفق نمي‏بينم زيرا پدر و مادرم با من همچون كودكان برخورد مي‏كنند و به نظراتم اهميت نمي‏دهند و نيازهاي روانى و عاطفى مرا كه هر جوان نيازمند توجه اطرافيان به آنهاست، درك نمي‏كنند. آرزو دارم لحظه‏اى را در كنار آنها بنشينم و درد دل كنم و با هم بگوييم و بخنديم! در مدرسه، شيفته نصيحتهاى مربيان تربيتى م شوم و خود را اميدوار مي‏يابم اما به محض ورود به خانه و مشاهده شيوه‏هاى رفتارى تند و خشن پدر و مادرم با خودشان و با من، همه آن اميدها نقش بر آب مي‏شود. از شما مي‏خواهم تا مرا دريابيد و راهنماييم كنيد.»
* * *

اين زبانحال جمع زيادى از نوجوانان و جوانانى است كه گرفتار عدم آگاهى كافى والدين خويش نسبت به مسايل تربيتى و اهميت اين وظيفه، مي‏باشند.
از اين‏رو بر آن شديم تا ضمن پاسخگويى و راهنمايى اين جوان و تذكرات تربيتى به والدين، به نيازهاى عاطفى و روانى جوانان اشاره كنيم تا والدين و مربيان با شناختي كامل و رفتارى حساب‏شده به پرورش روحى جوانانشان اقدام كنند.
با پاين يافتن دوران كودكى و آغاز بلوغ، دوران جوانى كه ارزنده‏ترين ايام عمر آدمي است شروع مي‏شود و جوان را با مشكلات و نيازهاى روانى جديد همچون احساس شخصيت، نياز به مذهب، استقلال‏طلبى و بحرانهاى روحى ديگر مواجه كرده و او را دچار سردرگمي مي‏كند. بزرگترين مشكل تربيت جوانان هدايت صحيح و علمى احساسات آنهاست. از اين‏رو بسيارى از پدران و مادرانى كه منشأ تمام مشكلات تربيتى جوانانشان را، مدرسه، دوستان و محيط مي‏دانند و خود را از هر عيب و ايرادى مبرا مي‏بينند، در اشتباه بزرگى به سر مي‏برند. اينان سر در لاك خود فرو برده و از سوء رفتار و گفتار در مقابل جوانانشان غافلند.
«بدون ترديد چگونگى تربيتهاى دوران طفوليت از پايه‏هاى آدمى در سنين جوانى است. كودكانى كه والدين دانا داشته و در محيط خانواده به خوبى پرورش يافته‏اند، در جوانى خيلى زود خود را با جامعه تطبيق مي‏دهند و به كسب شخصيت نايل مي‏شوند. برعكس كسانى كه در كودكى از تربيت صحيح محروم بوده و بر اثر نادانى والدين و محيط
فاسد خانواده، بد بار آمده‏اند در جوانى قادر نيستند به خوبى با مردم بياميزند و به درستى، وظايف اجتماعى خود را انجام دهند.»(1)
مربى لايق كسى است كه بتواند با برنامه‏ها و شيوه‏هاى دقيق و حساب‏شده تمايلات عاطفى جوانان را تعديل و تنظيم نمايد؛ از طرفى احساسات آنان را به نحو شايسته‏اي ارضا كند و از طرف ديگر مانع طغيان آنها شود.
در خانواده‏هايى كه پدر با همدمى و همنشينى با جوانانش و مادر با محبت به فرزندان و تفاهم با پدر خانواده در مورد تربيت فرزندان، به آنها دلگرمى و اميد بخشند، از نظرات آنها در اداره امور زندگى و امور خانه استفاده كنند و در تقويت اراده و ايمان و دورانديشى آنها بكوشند، خدمت بزرگى به فرزندانشان كرده‏اند.
پيامبر گرامى اسلام(ص) مي‏فرمايد:
«اُوصيكُم بِالْسبّانِ خيرا فَاِنَّهم اَرَقُّ أَفْئِدَةً».
«سفارش مي‏كنم كه به جوانان نيكى كنيد زيرا آنها نازك‏دل هستند و زود رنجيده‏خاطر مي‏شوند.»
عمل به سفارش پيامبر اين گونه است كه به نيازمنديهاى مشروع آنها پاسخ گوييم و روح آنها را سيراب سازيم؛ طبيعى است كه مقدمه تأمين نيازمنديهاى جوانان، شناخت روحيات و نيازهاى آنهاست.
«بيشتر انحرافات جوانان كه سرانجام منجر به تيره‏روزى و سقوط آنان مي‏شود، از دو منشأ
سرچشمه مي‏گيرد: يا براى آن است كه پاره‏اى از تمايلات فطرى مورد توجه قرار نگرفته و عملاً سركوب شده‏اند و يا براى آن است كه جوانان در ارضاء بعضى از تمايلات، دچار تندروى و افراط شده‏اند.»(2)
احترام به شخصيت جوان
يكى از نيازهاى روحى جوانان بيدار شدن حس شخصيت و علاقه به حفظ آن است. جوان احترام به خود را دوست دارد و آن را نشانه توجه جامعه به خود مي‏داند و از آن لذت مي‏برد، او دوست دارد كه در حضور هم‏سن و سالانش مورد احترام و اكرام باشد، و در شوراى خانواده به حساب آورده شود.
جوانى كه از نظراتش در كارهاى خانه استفاده شود، و به حرفهايش توجه شود، و پدر و مادرش با وى، مانند يك دوست صميمى رفتار كنند و همواره احترامش كنند، كوشش مي‏كند تا خود را از آلودگيها به دور سازد و اعمالى كه مقام و ارزش او را پايين مي‏آورد، اجتناب كند.
امام صادق(ع) مي‏فرمايد:
عَليكَ بالاَحْداثِ فَانَّهم اَسْرَعُ اِلى كُلِّ خَيرٍ»(3)
«بر تو باد كه به جوانان توجه داشته باشى، زيرا آنان در امور خير از ديگران پيش‏قدم‏ترند.»
زمانى كه پيامبر(ص) در مكه ظهور كرد ور سالتش را بر مردم ابلاغ كرد، بيشترين گروندگان به او جوانان بودند كه با روح لطيف خود و شجاعت و آمادگى و با عشق و علاقه زياد اطراف پيامبر را گرفتند و به دستوراتش عمل نمودند. و اين امر باعث خشم بزرگان قريش شد. پيامبر بسيارى از كارهاى خود را توسط همين نيروى جوان انجام مي‏داد و آنها را با روشهاى متناسب و متنوع به راه و هدفشان دلگرم مي‏ساخت و از نظراتشان استفاه مي‏كرد.
برعكس جوانى كه مورد احترام پدر و مادرش نباشد و كارهايش به مسخره گرفته شود و مرتب مورد انتقاد آنها قرار گيرد و به خاطر اشتباهى جزئى، سرزنش و ملامت شود و هر روز با سختگيريها و خشونتهاى بي‏مورد و نيز تحقير پدر و مادرش مواجه شود، در ضمير خود احساس حقارت و پستى مي‏كند و همواره از اين حالت روانى خود رنج مي‏برد و سرانجام به ناهنجارى و ناسازگارى روى مي‏آورد.
امام هادث(ع) ريشه شرارتها و ناهنجاريها را عقده حقارت مي‏داند و مي‏فرمايد:
«مَنْ هانَتْ عَلَيه نَفْسهُ فَلا تَأْمَنْ شَرَّه».(4)
كسى كه خود را خوار و حقير مي‏داند، از شرّ او ايمنى نداشته باش.
انسانهاى عقده‏اى و شرور براى تأمين نيازمنديهاى روحى ارضا نشده خويش و جلب توجه اطرافيان، به اعمال ناشايست دست مي‏زنند و خود را مخالف مقررات آداب و رسوم اجتماعى و
عرفى جامعه معرفى مي‏كنند.
محبت، نه خشونت
جوان همانند شاخه گلى است كه به مراقبت و توجه كافى و دايمى نيازمند است، او علاوه بر تغذيه مناسب جسمى، به تغذيه مناسب روحى هم نياز دارد. شيوه‏هاى برخورد اطرافيان در مواقع بروز خطا و لغزش بايد به گونه‏اى باشد تا او را در رفتار خلافش جسور نكند.
پدران و مادران بايد بدانند كه وضع آشفته روحى جوان يك پديده‏اى طبيعى است و چون مي‏خواهد خود را از دوران كودكى خارج كرده و به دنياى جوانى قدم گذارد دچار بحرانهاى روحى شديد مي‏شود و بناچار از روى جهالت و ندانم‏كارى، خطاهايى از او سر مي‏زند؛ آنها بايد با صبر و ظرافت و درايت اشكالات آنها را ناديده گرفته و به طور ماهرانه‏اى مرتفع نمايند، از اين‏رو اميرالمؤمنين علي(ع) مي‏فرمايد:
جَهْلُ الشباب معذورٌ»(5)
«عذر نادانى جوان پذيرفته است.»
به همين جهت پدران و مادران بايد تذكرات تربيتى خود را به گونه‏اى مطرح كنند كه موجب هتك حرمت جوانان نشود، لذا بهترين شكل تربيت و تنبيه آنها استفاده از جملات و الفاظ كنايه و اشاره است كه قهرا اثرى به سزا خواهد داشت.
علي(ع) مي‏فرمايد:
«تلويحُ زَلّةِ العاقِل لَهُ اَمَضُّ مِن عِتابِه».(6)
لغزش فرد عاقل را با كنايه تذكر دادن براى او مؤثرتر از سرزنش و توبيخ صريح است.
متأسفانه بعضى از پدران و مادران، به قصد اصلاح جوانان خود، سخنان ملامت‏آميز خود را تكرار مي‏كنند و آنها را پيوسته در تنهايى و آشكارا مورد توبيخ و سرزنش قرار مي‏دهند، غافل از اينكه تكرا سرزنش اثرى معكوس دارد.
باز علي(ع) مي‏فرمايد:
«اَلاِفراطَ فى المَلامَةِ يَشُبُّ نيرانَ اللّجاج».(7)
زياده‏روى در ملامت، آتش عناد و لجاجت را مشتغل مي‏كند.
بهترين روشهاى بيان مطالب و تذكرات تربيتى استفاده از جملات، الفاظ و قالبهاي عاطفى و مؤدبانه است.(8)
جوان اگر بفهمد كه نصايح پدر و مادرش بر اساس دلسوزى و آينده‏نگرى است، تسليم مي‏شود و اگر احساس كند كه ناشى از خودخواهى، غرور و استبداد آنهاست، طغيان مي‏كند و در مقابل آنها واكنش نشان مي‏دهد. در پايان بحث به روايتى ديگر از اميرالمؤمنين علي(ع) اشاره مي‏كنيم كه مي‏فرمايد:
«وَلَدُك ريحانتك سَبْعا و خلوتك سَبْعا ثم هو عدوّك اَو صديقُك»(9)
«فرزند تو تا هفت سال دسته گلى است كه در اختيار توست و در هفت سال دوم زندگى، خدمتكار
و مطيع توست و سپس (در دوره جواني) دشمن و يا دوست توست.»
روشن است كه شيوه‏هاى برخوردى و تربيتى والدين و مربيان آموزشگاه در دوره كودكى و نوجوانى زمينه‏ساز دوران جوانى است. پدر يا مادرى كه بر اساس ضوابط و روشهاى صحيح با جوانش برخورد كند و او را احترام نمايد، فرزندش دوست و رفيق او خواهد بود و برعكس اگر از شيوه‏هاى غلط استفاده كند و به خواسته‏هاى مشروع جوانش توجه نكند از او براى خود دشمنى كينه‏توز ساخته است.


پاورقيها:

1ـ بزرگسال و جوان، فلسفى، ج2، ص3657.

2ـ جوان، فلسفى، ج1، ص334.

3ـ وسايل الشيعه، ج11، ص448، ح1.

4ـ تحف‏العقول، مترجم، ص512.

5ـ غررالحكم، ص372.

6ـ غررالحكم، ص348.

7ـ بحارالانوار، ج23، ص114.

8ـ همان گونه كه لقمان پيامبر در توصيه فرزندش به كارهاى خير همچون نماز، امر به معروف و نهى از منكر، از كلمه «يا بُنَيَّ، اى پسركم) استفاده مي‏كند. (سوره لقمان آيه 16).

9ـ شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابي‏الحديد، ج20، ص343

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
آراء مورخين در پيدايش تشيع

آراء مورخين در پيدايش تشيع


 در مورد پيدايش تاريخى تشيع و مؤسس آن نظرات گوناگونى از سوى موّرخين ارائه شده كه به عمده آنها اشاره مى گردد:

الف ـ نظريه پيدايش آن در زمان پيامبر(ص)
شيعه اماميه معتقد است كه بذر اوليه تشيع را خداوند در قرآن كريم نشانده و پيامبر اكرم(ص) در طول دوران رسالتشان آنرا آبيارى نموده اند; بنابر اين شجره طيبه تشيع در زمان حضور نبى گرامى اسلام به ثمر نشسته و به همين جهت عدّه اى در زمان پيامبر به آن معروف بوده اند، مانند: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن الأسود و... بنابراين قول ـ كه انشاءالله آنرا اثبات خواهيم كرد ـ خدا و رسول او مؤسس مكتب تشيّع، مى باشند.

ب ـ نظريه پيدايش تشيع در «سقيفه»
بعضى از تاريخ نگاران اهل سنّت معتقدند: هنگامى كه در سقيفه عدّه اى ـ به تبع نصّ ـ دنبال على(ع) رفتند و بقيه... تشيع به وجود آمد. ابن خلدون [1]دكتر حسن ابراهيم حسن[2]، احمد امين مصرى[3] و محمّد عبدالله عنان[4] از نويسندگان اهل سنت و شرق شناس معروف، جولد تسهير[5] اين نظريه را پذيرفته اند.

ج ـ نظريه پيدايش آن در زمان كشته شدن «عثمان»
برخى ديگر از تاريخ نگاران عقيده دارند كه به هنگام حمله مردم به خانه عثمان «25 سال پس از پيامبر(ص)» و كشتن او تشيّع شكل گرفت و ظاهر شد. از ميان اهل سنت ابن حزم اندلسى[6]و دكتر على سامى النشار[7] و از بين شرق شناسان فلهاوزن[8] چنين نگرشى دارند.

د ـ نظريه پيدايش آن پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام)
دكتر كامل مصطفى شبيبى، معتقد است: كه تشيع پس از شهادت حسين بن على(ع) ظاهر گشت.[9]

هـ ـ نظريه پيدايش آن از ميان افكار «فارسيان»
برخى معتقدند كه فكر و ايده تشيع برخاسته از افكار فارسيان ايرانى است كه به پايتخت اسلام نفوذ كرده است. از ميان شرق شناسان، دوزى[10]، فان فلوتن[11] و براون[12] و از ميان اهل سنت، احمد امين[13] و احمد عطية الله[14] چنين نظريه اى را ابراز كرده اند.

و ـ نظريه تشيع محصول فكرى عبدالله بن سبا
از كسانى كه مكتب شيعه را از ساخته هاى فكرى «عبدالله بن سبا» مى دانند، مى توان به دكتر على سامى النشار[15]، سيد محمد رشيد رضا[16]، شيخ محمد او زهره[17] و ابوالحسين ملطى[18] اشاره كرد.


[1] ـ  تاريخ ابن خلدون، ج3، ص364.
[2] ـ  تاريخ الاسلام، ج1، ص371.
[3] ـ  فجر الاسلام، ص266.
[4] ـ  تاريخ الجمعيّات السرية الحركات الفكرية، ص26.
[5] ـ  العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص174.
[6] ـ  الفصل، ج2، ص78.
[7] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص78.
[8] ـ  الخوارج والشيعة، ص146.
[9] ـ  الصلة بين التصوف والتشيع،ص 23.
[10] ـ  تاريخ المذاهب الاسلامية، لأبى زهرة، ج1، ص41.
[11] ـ  همان كتاب
[12] ـ  فجر الاسلام، ص111.
[13] ـ  همان كتاب
[14] ـ القاموس، الاسلامى، ج3، ص222.
[15] ـ  نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص18.
[16] ـ  السنّة والشيعة ص4-6.
[17] ـ  المذاهب الاسلامية، ص64.
[18] ـ  التنبيه و الرّد على اهل الأهواء والبدع، ص25.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تسلیت
سالروز شهادت بی بی دوعالم دخت پیمبر حضرت فاطمه زهرا (س) ورحلت جانگداز مرجع علیقدر حضرت آیت الله العظمی فاظل لنکرانی را به همه شیعیان جهان تسلیت عرض مینماییم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تقدم‌ شيعه‌ در علم‌ رجال‌

تقدم‌ شيعه‌ در علم‌ رجال‌

اوَّلين‌ كسى كه‌ در علم‌ رِجال‌ حديث‌ و احوال‌ راويان‌ بحث‌ نموده‌ است‌، عبارت‌ مى باشد از:

 أبوعبدالله‌ محمد بن‌ خالِد بَرْقى قمّى . وى از اصحاب‌ امام‌ موسى بن‌ جعفر كاظم‌ عليه‌السّلام بوده‌ است‌ به‌ طورى كه‌ از كتاب‌ «رجال‌» شيخ‌ أبوجعفر طوسى به‌ دست‌ مى آيد. و تصنيف‌ او را در علم‌ رجال‌، أبوالفرج‌: ابن‌نديم‌ در «فهرست‌» در اوَّل‌ فن‌ خامس‌ در أخبار فقهاء شيعه‌ از مقالة‌ ششم‌ ذكر كرده‌ است‌.

 ابن‌ نديم‌ گويد: او صاحب‌ كتابهائى است‌ از جمله‌ «كتاب‌ الْعَوِيص‌»، «كتاب‌ التَّبْصِرة‌»، «كتاب‌ الرِّجال‌». در آن‌ كتاب‌ نام‌ كسانى را كه‌ از اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام روايت‌ كرده‌اند مى برد.

 سپس‌ ابومحمد: عبدالله‌ بن‌جَبَلَة‌ بن‌حَيَّان‌ بن‌أبْحُر كِنَانى كتاب‌ «رجال‌» را تصنيف‌ كرده‌ است‌. و در سنة‌ دويست‌ و نوزده‌ با طيّ عمر طولانى بدرود زندگى گفته‌ است‌.

 سيوطى در كتاب‌ «الاوائل‌» آورده‌ است‌ كه‌: اوَّلين‌ كس‌ كه‌ در علم‌ رجال‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورده‌ است‌ عبارت‌ مى باشد از شُعْبَه‌ و او متأخّر است‌ از ابن‌جَبَلَة‌. چون‌ شُعْبَه‌ در سنة‌ دويست‌ و شصت‌ (260) وفات‌ كرده‌ است‌. بلكه‌ از رجال‌ شيعه‌ غير از ابن‌جَبَلَه‌ كه‌ بر وى تقدّم‌ دارند، أبوجعفريَقْطينى ازاصحاب‌ امام‌ جواد:محمدبن‌على الرِّضا عليهما‌السّلام است‌ كه‌ او به‌طورى كه‌ در فهرست‌نجاشى و فهرست‌ابن‌نديم‌ وارد است‌ كتاب‌ «رجال‌» تصنيف‌ نموده‌ است‌. و أيضاً شيخ‌ محمد بن‌ خالد برقى . او از صحابة‌ امام‌ موسى بن‌ جعفر، و امام‌ رضا: بوده‌ است‌، و حيات‌ داشته‌ است‌ تا عصر امام‌ ابوجعفر محمد بن‌ رضا عليهما‌السّلام را ادراك‌ كرده‌ است‌، و كتابش‌ در دست‌ ماست‌.

 او در اين‌ كتاب‌ راويانى را كه‌ از اميرالمومنين‌ و أئمّة‌ بعد از ايشان‌: روايت‌ كرده‌اند ذكر نموده‌ است‌. و در اين‌ كتاب‌ همانند كتب‌ مذكورة‌ در اين‌ باره‌، جرح‌ و تعديل‌ وجود دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط اعضا هیئت |
نسخه نهایی ویستا
پس از عرضه مجموعه سیستم عامل های ویستا که شامل نسخه RTM و نهایی ویندوز از سوی وب سایت پی سی ورلد بود، اینک نسخه Retail و اورجینال این سیستم عامل که در تاریخ 30 ژانویه 2007 از سوی کمپانی مایکروسافت برای تمامی کاربران در سرتاسر دنیا عرضه شد، در قالب نسخه جدید  مجموعه سیستم عامل های ویستا آماده فروش می باشد !
RTM یا Release To Manufacturers نسخه نهایی و Build 6000 از ویندوز ویستاست که طبق برنامه ریزی و اطلاع رسانی های مختلف مایکروسفات در تاریخ 30 نوامبر 2006 برای کمپانی ها و شرکت های تجاری قطعه سازی و سخت افزاری و .... همچون DELL، Tooshiba ، Sony، ASUS، Acer، Siemens و .. عرضه شد تا بر نسل جدید سیستم های خود آن ها را عرضه کنند .
و اما نسخه Retail سیستم عامل ویندوز ویستا  ....

کامل ترین نسخه ارائه شده مایکروسافت که در تاریخ 30 ژانویه 2007 بطور رسمی در سرتاسر دنیا عرضه شد
تفاوت های میان
نسخه RTM و Retail در مجموعه سیستم عامل ویستا
-
نصب صحیح و بی اشکال هم در حالت
Bootable و هم در محیط ویندوز بر روی تمامی سیستم ها بدون دریافت Error های  رایج هنگام نصب
- پیشرفت های گرافیکی و امنیتی ویستا .
-
سازگاری با تعداد بیشتری درایور سخت افزاری
- سازگاری بهتر با نرم افزار های کاربردی
- نداشتن ضعف کارکرد برخی نرم افزارهای کاربردی ویندوز ویستا با سخت افزارها همچون 
Windows Media Player 11 و Internet Explorer 7.0 .
-
ورژن کامل نسخه RTM ویستا Build 6000  و نسخه Retail  ویستا Build 6000.16386 می باشد که می بایست به این نکته توجه کنید ! ( برای اطمینان و مشاهده تصویر کلیک کنید )
-  حجم نهایی نسخه
RTM ویستا 32 بیتی 2.49 گیگابایت است در صورتی که حجم نهایی نسخه  Retail ویستا 32 بیتی درحدود 2.52 گیگابایت است ! ( برای اطمینان و مشاهده تصویر کلیک کنید )

 

و اما برترین امتیاز مجموعه سیستم عامل های ویستا Retail وب سایت پی سی ورلد


قابلیت اکتیو کردن کامل و بی دردسر ویندوز ویستا و بهره گیری از تمامی امتیازات ویندوز ویستا اورجینال مایکروسافت با لیسانس معتبر برای اولین بار در ایران!
برای اطمینان از این امر می توانید با کلیک بر روی تصاویر مقابل ویستا Licen
sed وActivate  شده را مشاهده نمایید .
این امر موجب خواهد شد تا از تمامی پشتیبانی های مایکروسافت و آپدیت ها و ضعف های امنیتی احتمالی سیستم عامل که در آینده مشخص خواهد شد با خبر شده و به صورت
Automatic Update خود را به روز رسانی کنید . به علاوه برای همیشه از نسخه نهایی این سیستم عامل فوق زیبا و قدرتمند مایکروسافت استفاده کنید .

( کرک های ارائه شده تا به اکنون از سوی فروشگاهها و شرکت های مختلف ایرانی برای ویستا همگی با توقف Timer ویندوز ویستا، آن را کرک می کردند در صورتی که کرک موجود در این مجموعه Windows Vista Ultimate و سایر ویرایش ها را به طور کامل اکتیو می کند و ویندوز شما Licensed  می شود ! )

ویژگی های مجموعه سیستم عامل های ویستا نسخه Retail، محصول جدید وبسایت پی سی ورلد

- بهره مندی از تمامی ویرایش های ویندوز ویستا شامل Windows Vista Starter، Business, Home Basic, Home Premium و ویندوز ویستا Ultimate .

- ارائه شده در دو سری مجزا 32 بیتی و 64 بیتی  (X86 و X64 )
( نسخه 64 بیتی ویندوز ویستا از قابلیت پردازش 64 بیتی پردازنده
CPU برای پردازش هر چه بهتر عملیات ویندوز استفاده می کند )

- جدیدترین کرک معتبر اکتیو کردن یا Activation که ویندوز ویستا نسخه 32 بیتی را به طور کامل معتبر کرده و علاوه بر خارج شدن از حالت محدود 30 روزه، از تمامی امکانات یک لیسانس معتبر ویستا مانند دریافت آپدیت ها و ...شما را بهره مند می کند( برای اولین بار در ایران- مخصوص نسخه 32 بیتی  )
- جدیدترین و معتبر ترین کرک عرضه شده ویندوز ویستا نسخه 64 بیتی برای متوقف کردن همیشگی تایمر ویندوز و Validate یا قانونی کردن ویندوز ویستای شما در سایت مایکروسافت با قابلیت دریافت آپدیت و ... ( برای اولین بار در ایران- مخصوص نسخه 64 بیتی  )

- آموزش نحوه کرک و اکتیو کردن ویندوز ویستا تنها با یک کلیک !
- آموزش کامل و مرحله به مرحله قابلیت های ویندوز ویستا به صورت کاملا مالتی مدیا ارائه شده از کمپانی مطرح سازنده
DVD های آموزشی VTC .
- مجموعه متشکل از تعداد بسیاری درایور مورد نیاز ویندوز ویستا !

- آموزش کامل و رسمی مایکروسافت در مورد معرفی جزئی قابلیت ها و تمامی ویژگی های ویندوز به صورت متن های ثقیل Word و HTML .

- پشتیبانی کامل فروشگاه آنلاین پی سی ورلد.

و ....

( تصویر روبرو از محیط نرم افزار Everest Ultimate که اطلاعات کامل نرم افزاری و سخت افزاری سیستم را نمایش می دهد گرفته شده است )


- ویرایش های مختلف عرضه شده ویندوز ویستا  موجود در مجموعه سیستم عامل های ویستا
Retail :

ویندوز ویستا برای اولین بار در قالب 6 ویرایش مختلف برای تمامی کاربران و سیستم های 32 بیتی و 64 بیتی عرضه شده است که 5 ویرایش مخصوص عموم و 1 ویرایش مختص کمپانی های بزرگ است که هم چون همیشه با نام Enterprise عرضه شده است . در ادامه به معرفی اجمالی این 5 نسخه اشاره می کنیم :

Windows Vista Starter : نسخه ابتدای ویندز ویستا که برای کشور های کم در آود و کمپانی های نه چندان ثروتمند نوشته و ساخته شده است که بتوانند بدون پرداختند مبلغ حقیقی ویستا از بسیاری از ویژگی های این نسل جدید سیستم عامل بهره مند شوند.

Windows Vista Business که نخستین ویرایش رسمی و معتبر همگانی ویندوز ویستا در وبسایت مایکروسافت است و از لحاظ قابلیت ها نسبت به نسخه مقدمانی از ویژگی های بالاتری برخوردار است .  قیمت لیسانس معتبر این نسخه از ویندوز ویستا 299 دلار تعیین شده است !

Windows Vista Home Basic : نخستین نسخه از سری نسخه های خانگی ویندوز ویستا که از قابلیت های بسیار بالایی در زمینه مالتی مدیا برخوردار است و تمامی ویژگی های ویندوز مدیا سنتر را در خود دراراست. قیمت لیسانس معتبر این نسخه از ویندوز ویستا 199 دلار تعیین شده است !

Windows Vista Premium : ویندوز خانگی پیشرفته با داشتن قابلیت های بیشمار مالتی مدیا و رفع تمامی نیازهای خانگی و تفریحی در کنار قابلیت های سایر یک سیستم عامل کامل. قیمت لیسانس معتبر این نسخه از ویندوز ویستا 239 دلار تعیین شده است !

Windows Vista Ultimate : کامل ترین و گران قیمت ترین نسخه ویندوز ویستا که تمامی قابلیت های خانگی، تجاری و ... همراه با تعداد بشماری ویژگی های بی همتا داراست .  قیمت لیسانس معتبر این نسخه از ویندوز ویستا 399 دلار تعیین شده است !

فروشگاه آنلاین پی سی ورلد پس از عرضه رسمی ویندوز ویستا از سوی کمپانی مایکروسافت اقدام به گرد آوری مجموعه ارزشمند در قالب تمامی ویرایش های ویندوز ویستا با کرک معتبر کرده است تا کاربران ایرانی که به این نسل جدید سیستم عامل دنیا دسترسی ندارند، بتوانند با خرید این مجموعه از قابلیت های منحصر فرد آن بهره مند شوند.
این مجموعه ارزشمند که تقریبا همگان منتظر عرضه آن بودند در فروشگاه آنلاین سایت با قیمت تنها 6000 تومان آماده فروش است. هموطنان عزیز می توانند تنها با چند کلیک ساده این مجموعه را در کمترین زمان در درب منزل خود تحویل گیرند و پس از خرید وجه مربوطه را به مامور پست بپردازند.
مجموعه سیستم عامل های ویستا
Retail در دو نسخه مجزا 32 بیتی و 64 بیتی برای علاقمندان گردآوری و آماده فروش است .( نسخه 64 بیتی ویندوز ویستا از قابلیت پردازش 64 بیتی CPU برای پردازش هر چه بهتر عملیات ویندوز استفاده می کند )

 

و اما آن دسته از دوستانی که قبلا نسخه نهایی RTM مجموعه سیسستم عامل های ویستا عرضه شده در فروشگاه را از ما خریداری کرده اند  ....
آن دسته از عزیزانی که قبلا نسخه نهایی RTM را از P30World خریداری کرده اند و اکنون قصد خرید نسخه Retail تاریخ 30 ژانویه را دارند میتوانند خرید خود را با  تخفیفی ویژه و با قیمت 2500 تومان انجام دهند
برای استفاده از این تخفیف حتما باید سفارش خود را از طریق فرم سفارش مستقیم ثبت کنند . برای اینکار لازم است شماره سفارش خرید قبلی ویستا خود را نیز از طریق فرم ارسال کنند
لطفا دوستان هنگام تکمیل فرم سفارش مستقیم نسخه مورد نیازشان (32 بیتی یا 64 بیتی ) را ذکر نمایند در غیر این صورت فروشگاه نسخه 32 بیت یا
X86 را برای دوستان ارسال می کند .

محصول مرتبط : ویندوز ویستا بصورت سی دی
 

یک DVD ویندوز ویستا نسخه 64 بیتی به همراه درایور های مورد نیاز ویستا و یک CD آموزشی 6000 تومان ( نسخه 64 بیتی فقط روی سیستم های مجهز به پردازنده 64 بیتی نصب میشود ! )

یک DVD ویندوز ویستا نسخه 32 بیتی به همراه درایور های مورد نیاز ویستا و یک CD آموزشی 6000 تومان
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
زندگینامه حضرت عباس(ع)

ابوالفضل العَبّاس (عليه السلام)

ولادت:

عباس بن على بن ابى طالب (عليهم السلام) مُكنى به ابوالفضل ومادرش فاطمه كلابيه مكناة به ام البنين مىباشد. در سال 26 هجرى متولد شد.آن حضرت را سقا و قمر بنى هاشم و صاحب لواء الحسين لقب داده اند .

سيره :

در مقاتل آمده است : عباس (عليه السلام) مردى خوش قامت بود وهنگام سوار شدن بر اسب هاى بلند قامت پاهايش بر زمين مىكشيد ، به فرموده امام صادق (عليه السلام) وى داراى بصيرت و خردى نافذ و ايمانى استوار بوده.شخصيتى كه لشكر دشمن در واقعه كربلا آن جناب را ركن بزرگ سپاه امام حسين (عليه السلام) مىدانسته و لذا به عناوين مختلف تلاش مىكرده كه او را از امام جدا سازند كه گاهى عبداللّه بن حزام را به عنوان اخذ امان نامه از ابن زياد جهت او وادار مىكرده كه وى را به آن سوى بكشند، و روزى شمربن ذى الجوشن بلحاظ قرابتى كه با آن جناب داشته صدا زده: خواهر زاده هايم، عباس و برادرانش كجايند؟ امّا حضرت ابوالفضل(عليه السلام) آگاه تر از اين بود كه به اين امور اعتنا كند و اين نداها را پاسخ دهد.حضرت ابى الفضل كه در ركاب برادرش حضرت ابى عبداللّه الحسين (عليه السلام) در كربلا بود ضمن مدت هشت روز حضور آنها در آن سرزمين امور مهمه‌اى را كه به آسايش و امنيت اهل بيت امام (عليه السلام) مربوط بوده از قبيل نگهبانى خيمه‌ها وتهيه آب در ايام محاصره و قطع آب كه از روز هفتم محرم شروع شد ، بعهده داشته است، هنگامى كه تشنگى بر اهل و عيال امام حسين (عليه السلام) شدت يافت آن بزرگوار در رأس سى سوار با فداكارى شگرفى سى مشك آب جهت تشنگان به خرگاه رساند. مرحوم شيخ مفيد نقل مىكند عصر نهم محرم ناگهان عمر سعد لشكر خود را آماده ساخت و اعلان جنگ داد و با جمع لشكر در نزديكى خرگاه امام حسين (عليه السلام) صف زدند ، در آن حال حضرت جلو خيمه مخصوص خود نشسته و شمشير را بدامن نهاده (از خستگى) بخواب رفته بود كه صداى همهمه سپاه و شيهه اسبان بگوش خواهرش زينب (عليها السلام) رسيد ، برادر را بيدار كرد ، حضرت سربرداشت و فرمود: هم اكنون پيغمبر (صلى الله عليه وآله) را بخواب ديدم كه فرمود: اى حسين ما در انتظار توايم. زينب (عليها السلام) چون شنيد سيلى بصورت زد و گفت: اى واى! حضرت او را دلدارى نموده او را بسكوت امر كرد و سپس فرمود: اى عباس سوار شو و بنزد اينها برو و از آنها بپرس چه مىخواهيد؟ حضرت ابى الفضل با بيست سوار بسوى آنها شتافت و از آنها سبب پرسيد. گفتند: امير ما را فرمان داده كه يا تسليم شويد و يا آماده نبرد باشيد. عباس ماجرا را به برادر ابلاغ نمود. حضرت فرمود: به آنها بگو يك امشب را بما مهلت دهيد كه به نماز و تلاوت قرآن بپردازيم و فردا آماده‌ايم. عباس پيام برادر را به آنها رساند و آنها پذيرفتند. عباس آخرين كس از ياران امام بود كه به شهادت رسيد واين امر نشان دهنده كمال وفادارى وهمدردى با برادر ميباشد، حتى برادران را پيش از خود به ميدان فرستاد كه خود آخرين كسى باشد كه با برادرش امام حسين ودر كنار آن حضرت باشد.
در مقاتل آمده است كه چون تشنگى بر امام واهل بيت (عليهم السلام) شدت يافت از برادر در خواست عزيمت به جنگ نمود لكن امام فرمود : تو پرچم دار من هستى ولى برو وبراى اهل بيت (عليهم السلام) آب بياور ،عباس (عليه السلام) به طرف فرات حركت نمود وچون سپاه به خوبى عباس را مىشناخت از ترس راه را برايش باز نمود وحضرت چون به آب رسيد خواست آب بنوشد ولى بياد تشنگى امام افتاد آب را ريخت و مشك را پر نموده واز راه نخلستان عازم خيمه ها گرديد هر كس كه به وى نزديك مىشد كشته مىگشت تا اينكه بدست زيد بن ورقاء وحكيم بن طفيل (با تفصيلى كه در كتب مقاتل آمده) بشهادت رسيد. نقل است كه روزى امام سجاد (عليه السلام) به عبيداللّه بن عباس فرزند ابى الفضل نگاهى كرد واشك از چشمان مباركش سرازير گشت سپس فرمود: هيچ روزى سخت تر از روز احد بر پيغمبر نگذشت كه عموئى مانند حمزه اسداللّه واسد رسوله از دست بداد وپس از آن روز موته كه پسر عمش جعفر را از دست داد، اما روزى چون روز حسين نبود كه سى هزار نفر او را محاصره نمودند وخود را مسلمان مى پنداشتند وهمه بكشتن او نزد خدا تقرب مىجستند در حالى كه او آنها را بياد خدا مىآورد وآنان را موعظه مىنمود ولى سودى نبخشيد وسرانجام او را مظلوم كشتند. سپس فرمود: خدا رحمت كند عمويم عباس را كه دينش را بر جانش برگزيد وآزمايشى شگفت بداد وخويشتن را فداى برادر ساخت تا اينكه دستهايش قطع شد وخداوند بجاى آن، دو بال به وى كرامت نمود كه در بهشت با ملائكه پرواز ميكند مانند جعفر، وعباس را نزد خدا مقامى است كه همه شهدا بر آن رشك برند.

شهادت:

روز دهم محرم سال 61 هجرى يه شهادت رسيد وهنگام شهادت سى و چهار سال از عمر شريفش مىگذشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
وجود امام ورويکرد عقل

اصل امامت، باور همگانى مسلمانان بوده و هست، دلايل نقلى، عقلى، جامعه شناختى و... پشتوانه‏ى اين باور مى‏باشد با ره آورد بيشتر اين ادله، اثبات امامى است كه: داراى ملكه‏ى عصمت و معرفى شده از جانب خدا باشد؛ از آنجا كه مشرب عقل مورد تأييد شرع و مقبول همگان است .

قاعده‏ى لطف و امامت
از آن جا كه خردورزى، در پيدايش و استمرار عقيده، سهم بسزايى دارد و چه بسا ترزيق يك باور از راه تقليد و يا اكراه ممكن نباشد، اهمّيّت كنكاش از ريشه‏هاى امام باورى، آشكار مى‏شود.

دانشمندان زيادى، هر كدام، بر پايه‏ى تخصّصى كه دارند، دلايلى آورده‏اند تا ثابت كنند كه انسان و جامعه‏ى انسانى، همواره، نيازمند پيشواى الهى است .
اين نوشتار در حد توان، به طرح، توضيح و بررسى برخى از آن دلايل مى‏پردازد .
آن دلايل. اين چنين‏اند :
1- برهان لطف؛ 2- برهان عنايت؛ 3- قاعده‏ى امكان اشرف، 4 - برهان علم حضورى؛ 5- قاعده‏ى حُسن و قبح عقلى؛ 6- احتياج درونى؛ 7- لازمه‏ى حركت و كمال؛ 8- اقتضاى برهان نظم؛ 9- جداناپذيرى شريعت از رهبرى الهى؛ 10- اهداف عالى حكومت اسلامى؛ 11- قلمرو حكومت اسلامى .

قاعده‏ى لطف
يكى از اصول و قواعد مهم در كلام عدليّه ( قاعده‏ى لطف ) است كه پس از قاعده‏ى »حُسن و قبح عقلى« از بنيادى‏ترين قواعد كلامى به شمار مى‏رود؛ زيرا، مسائل اعتقادى زيادى مُستند به اين قاعده هستند. وجوب تكليف، بعثت، امامت، عصمت رهبران الهى،... از اين قبيل است .
كاربرد اين قاعده، منحصر در مباحث كلامى نيست، بلكه دامنه‏ى آن، مباحثى از علم اصول مانند حجيّت اجماع را در نور ديده و به علم فقه هم مانند مباحث امر به معروف و نهى از منكرنفوذ كرده است .
نيز قاعده‏ى لطف، فقط، مورد توّجه دانشمندان، شيعى نيست، بلكه دانشمندان معتزلى، آن را پذيرفته و بر آن، اقامه‏ى برهان كرده‏اند و دانشمندان اشاعره به آن توجّه وافرى مبذول داشته‏اند.
اين قاعده، صرفاً، در ميان انديشه‏مندان مسلمان مطرح نبوده، بلكه پيش از آن، در كلام مسيحى، مورد گفت و گو قرار گرفته است، از جمله مفاهيم بسيار مهم و كليدى در كلام مسيحيّت، مفهوم لطف ( Grace ) است كه در قرون وسطاى مسيحى، موجب پيدايش نظام كلامى ويژه‏اى به نام »الهيات لطف« شده است.
در پايان اين نوشتار، به عنوان ضميمه، مقايسه‏ى كوتاهى ميان لطف در كلام شيعى و لطف در كلام مسيحى انجام خواهد شد .

تعريف لطف
لطف، در لغت، يعنى مجرد ارفاق، احسان، مهربانى، اكرام، و شفقت. از دانشمندان كلام، كسى به وجوب انجام دادن لطف به اين معانى بر خداوند، معتقد نشده است.
در اصطلاح متكلّمان، نعمت‏ها، خيرات، مصالح - و گاهى - آلامى را كه از جانب خداوند به بندگان‏اش مى‏رسد و بيش‏تر مربوط امور دين و براى كمال معنوى و نيل به سعادت اُخروى است، به گونه‏ى كه اگر اين مواهب و مصالح نبود، نظام آفرينش لغو، و اصل تكليف، عبث مى‏شد، »الطاف« گفته مى‏شود.

 البته اگر اين گونه امور، مربوط به نظام معاش و دنياى انسان‏ها باشد و بيش‏ترين بهره‏اش، به جسم و بُعد مادى آنان برسد - كه در اصطلاح متكلّمان »الاصلح« ناميده مى‏شود -. از بحث ما خارج است .

اقسام لطف
براى اين كه مسئله‏ى »نياز هميشگى بشر به پيشواى الهى« در سايه‏ى قاعده‏ى لطف، به صورت روشن، مستدل گردد، بيان اقسام لطف و اين كه مسئله‏ى مورد بحث، تحت كدام قسم است، ضرورى مى‏نمايد .
پاره‏اى از شبهات كه بر اصل قاعده‏ى لطف و يا بر استناد مسئله‏ى امامت به قاعده‏ى لطف شده است، ناشى از كم توجّهى به اقسام لطف و ارايه نكردن تعريف روشن از آن‏ها است.

كسانى هم كه به دفاع برخاسته‏اند، به اين مهم، كم‏تر توّجه كرده‏اند، لذا در مقام جواب، دچار مشكل شده‏اند .
لطف، به لحاظ تأثير و بهره‏مند ساختن انسان‏ها، دو قسم مى‏شود: لطف محصلّ و لطف مُقرّب. لزوم وجود پيشواى الهى، از مصاديق هر دو نوع مى‏تواند باشد .

لطف محصِّل
لطف محصّل، عبارت است از انجام دادن يك سرى زمينه‏ها و مقدّماتى از سوى خداوند كه تحقّق هدف و غرض خلقت و آفرينش، بر آن‏ها متوقّف است، به گونه‏ى كه اگر خداوند، اين امور را در حقّ انسان‏ها انجام ندهد، كار آفرينش لغو و بيهومى‏شود.

برخى از مصاديق اين نوع لطف، بيان تكاليف شرعى، توان‏مند ساختن انسان‏ها براى انجام دادن تكليف، نصب و معرّفى ولىّ و حافظ دين و... است . لطف به اين معنا، مُحقِقّ اصل تكليف و طاعت است.
ابواسحاق نوبختى، در مقام تعريف لطف محصّل مى‏فرمايند:

كارى كه خداوند، در حقّ مكلّف انجام مى‏دهد كه ضررى براى مكلّف ندارد، منتها اگر اين كار انجام نمى‏شد، ديگر طاعتى محقّق نمى‏شد.

طرح برهان لطف محصّل و امامت
وقتى انسان از مطالعه‏ى خود و مخلوقات و هستى به اين نتيجه رسيد كه تمام مخلوقات آفريده‏ى خداوند است و از مشاهده و انديشه در نظم و نعمت‏ها و اسرار آفرينش، به اوصاف و هدف‏مندى مبدأ اعلى رسيد، مى‏داند كه خداوند نعيم و حكيم، از پيدايش هستى و انسان هدفى دارد ( حكمت و هدف‏مندى در آفرينش ) و چون خداى سبحان. بى‏نياز مطلق است، پس هدف، سعادت و به كمال رساندن انسان‏ها است، و رسيدن به آن هدف والا، براى انسان‏ها كه مركّب از عقل و شهوت‏اند و در انتخاب راه سعادت و شقاوت مختارند، بدون فرستادن برنامه و راهنما از جانب خداوند، ممكن نيست، پس خوددارى از تشريع و تكليف و بعثت پيشواى معصوم، موجب افتادن انسان‏ها در جهالت و شقاوت و نقض غرض مى‏شود و قباحت و زشتى اين امر، بديهى است و خداى سبحان، منزّه از قبايح و زشتى‏ها است، پس حتماً هم تكاليف را بيان مى‏كند و هم راهنما را .
پشتوانه‏ى اصلى اين استدلال، حكمت الهى و لغو و عبث نبودن اصل آفرينش است.

پيش فرض‏ها
مهم‏ترين مطلب قاعده‏ى لطف، توضيح و اثبات پيش فرض‏هاى اين قاعده است كه در سايه‏ى آن شبهات زيادى رفع مى‏شود .
1- اثبات وجود خداوند و وحدانيّت او براى بحث لطف، مفروض و مسلّم است و گرنه نوبت به تكليف و بعثت نمى‏رسد

 ) اين موضوع، مورد اتفّاق تمام مذاهب است .(
2- خداوند، در تمام كارهايش، از جمله آفرينش انسان‏ها، هدف و غرض دارد، وگر نه كارهايش لغو و عبث مى‏شود و همين‏طور نقض غرض و اين، هر دو قبيح است و چون خداوند، بى‏نياز مطلق و داراى علم مطلق است، هيچ گاه كار قبيح انجام نمى‏دهد.
اصل اين پيش فرض و اين كه بعثت و معرّفى پيشوا، لطف است، مورد قبول اكثر مذاهب كلامى حتّى بزرگان اشاعره است، منتها اشاعره مى‏گويند، اگر خداوند، اين امور را انجام نداد، كار قبيحى انجام نداده است
نتيجه‏ى كلام شان، اين است كه انجام دادن لطف بر خداوند، حتمى و لازم نيست و عقل ناقص انسانى هيچ‏گاه حق ندارد بر خداوند حكم كند و انجام كارى را بر او واجب كند، لكن، با جواب منطقى كه از مبانى مورد قبول خود آنها استفاده شده، اشاعره نيز چاره‏اى جز پذيرش كامل اين پيش فرض را ندارند جواب سخن آنان، اين است كه اين جا، وجوب و بايد، از نوع واجب فقهى نيست تا براى كسى تكليف مشخص شود و عقل ما، حاكم، و خداى سبحان، محكوم شود، بلكه از نوع وجوب هستى‏شناسى و فلسفه و كلام است؛ يعنى، »وجوب عنه« است و نه عليه
به عبارت ديگر، مناسبت ذات و صفات خدا با افعال‏اش، اين است كه هرگز، كار بيهوده و قبيح انجام نمى‏دهد   و اشاعره. صفات جمال و جلال خداوند، از جمله غنى و علم و حكمت او را قبول دارند .
3- هدف و غرض از آفرينش انسان، رسيدن به كمال و سعادت است و اين مهم، در گرو تشريع )برنامه( و معرّفى پيشوا و رهبر معصوم و الهى است ( بعثت و امامت ) . اثبات اين پيش فرض نيز راه‏هاى متعدّدى دارد كه اين جا، از راه جامعه شناختى و انسان شناختى، استفاده مى‏شود .
بيان يكم - انسان، موجود مدنى و اجتماعى - بالطبع يا بالعرض - است و بدون تشكيل اجتماع، ادامه‏ى زندگى براى‏اش مشكل است و چه بسا به نابودى‏اش بينجامد . پس در تداوم هستى خود، محتاج تشكيل اجتماع است. شكل‏گيرى يك اجتماع صالح و سالم و ماندگار، مثل ساير پديده‏ها، محتاج به علّت‏هاى چهارگانه است.

 علّت مادّى، خود افراد بشر است. انسان، اجتماع را به خاطر بهره‏بردارى و استخدام و تداوم حيات خود انتخاب كرده است و همه مى‏خواهند بهتر و بيش‏تر از ديگران استفاده كنند. اين، به برخورد منافع و پراكندگى مى‏انجامد. به خاطر رهايى ازين مشكل، بشر، محتاج قانونى جامع و كامل است كه تأمين كننده‏ى منافع همه باشد. علّت صورى وابستگى‏هاى نژادى . طبقاتى، خودخواهى،... به اضافه‏ى جهالت به هدف و سرانجام زندگى دنيايى انسان‏ها و جهالت به راه‏هاى رسيدن به آن اهداف عالى ( علّت غايى ) بى كفايتى انسان را در ترسيم يك قانون و برنامه‏ى جامع آشكار مى‏كند .
تجربه‏ى عينى و تاريخى، گواه بر اين مطلب است. پس براى حفظ نوع بشر، اجتماع لازم است و براى حفظ اجتماع، برنامه‏ى كامل نياز است و از آن جا كه خداوند لطيف است، بايد اين قانون را براى بشر بفرستد كه مطابق نياز معنوى و مادّى و اجتماعى‏اش در هر دوره‏اى باشد تا بشر به حدّى از كمال برسد كه آخرين برنامه را دريافت كند ( علت صورى تمام مى‏شود )
آيا اين سه عنصر كفايت مى‏كند؟

مسلّماً، اين طور نيست هر شريعت و برنامه و آيين اجتماعى و فردى، به ناظم، به عنوان عنصر فاعلى احتياج دارد؛ زيرا، قانون كه وجود لفظى يا كتبى تفكّرى خاص است، توان تأثير در ايجاد روابط خارجى را ندارد و حتماً يك موجود عينى توان‏مند لازم است كه مسئول تعليم و حفظ و اِعمال آن باشد. قهراً، او، بايد از سنخ خود آحاد جامعه باشد تا در متن آنان به سر برد و از اوضاع آنان آگاه باشد و در دسترس همگان باشد تا در فهم قانون و رفع مشكلات و رسيدن به رشد و كمال و هدف غايى به او مراجعه كنند .
اين ضرورت، ويژه‏ى يك نسل و يك برهه نيست، بلكه احتياج مستمر در طول زمان است، پس لطف الهى بايد به اين نياز پاسخ گويد. به همان دليل كه افراد عادى شر. توان تدوين قانون و برنامه‏ى جامع را ندارند، توان تفسير كامل و اجرا و ساماندهى و پرورش نفوس انسان‏ها را هم ندارند. بنابراين، پيشوا و عامل فاعلى بايد داراى علم و احاطه‏ى كامل باشد و از هر گونه خطا بر حذر باشد و اصولاً، كسى، او را معرفى كرده باشد كه خودِ برنامه را هم فرستاده است .
مطالعه‏ى تعاليم و احكام و اهداف يك برنامه، معرّفى كننده‏ى مجرى آن خواهد بود، يعنى، مناسبت ميان علّتِ صورى و غايى با علّت فاعلى، حكم مى‏كند كه علّت فاعلى هم از جانب همان مبدئى باشد كه صورت و غايت را فرستاده است.
بيان دوم - در اين بيان، با سه مقدّمه، به ضرورت پيشوا و امام مى‏رسيم .
آفرينش - كه كار خداى حكيم است - هدف‏مند است. پيدايش انسان، با هدف است و هدف آن، رسيدن به كمال است. رسيدن به كمال، در گرو شناخت راه و راهنما و هدف است .
عقل، توان شناخت كامل را ندارد؛ چون، احاطه بر تمام جوانب مادّى و معنوى و اجتماعى انسان‏ها، ممكن نيست. روند تغييرات حقوقى و قانونى در طول تاريخ بشر و نارسايى قوانين فعلى، بهترين گواه بر اين ادّعا است .
پس نتيجه مى‏شود كه حكمت خدا، اقتضا دارد كه پيشواى همراه با قانون جامع، براى انسان‏ها فرستاده شود و گرنه نقض غرض مى‏شود و انسان‏ها به كمال مطلوب نمى‏رسند.

لطف مقرّب
لطف مقرّب، عبارت است از امورى كه خداوند براى بندگان انجام مى‏دهد و در سايه‏ى آن، هدف و غرض از تكليف بر آورده مى‏شود، به گونه‏اى كه اگر اين امور انجام نمى‏شد، امتثال و اطاعت براى عدّه‏ى زيادى مسيور نبود.
برخى از نمونه‏ها و مصاديق اين نوع لطف، وعده‏ى‏بهشت به نيكوكاران و عذاب جهنم براى بدكاران و نعمت‏ها و سختى‏ها به عنوان ابتلا و امر به معروف و نهى از منكر و... است .
اين نوع لطف، مكلّف را به سوى انجام دادن دستور الهى نزديك‏تر و از سركشى به دور مى‏دارد. اين لطف، مرتبه‏اش، بعد از اثبات تكليف است، امّا لطف محصّل، خود، محقّق و مثبت تكليف شرعى بود .
علّامه‏ى حلّى، لطف مقرّب را اين گونه تعريف مى‏كنند :
لطف مقرّب، عبارت است از: هر آن چه در دور ساختن بندگان از معصيّت و نزديك ساختن ايشان به طاعت، مؤثر است، ولى در قدرت دهى آنان بر انجام دادن تكاليف، مدخليّتى ندارد و اختيار را نيز از آنان سلب نمى‏كند.
با قيد نخست، يعنى مدخليت نداشتن در قدرت دهى بر اصل طاعت و انجام دادن تكليف، لطف محصلّ از تعريف خارج شد و با قيد دوم، يعنى، مكلّف را تا سر حد اجبار و سلب اختيار وادار نكند، اين نكته را بيان مى‏كند كه انجام دادن لطف، منافى اختيار انسان كه ملاك صحّت تكليف است، نيست.
اين نوع لطف، مورد بحث و مناقشه‏ى علماى كلام است. گروهى معتقدند كه انجام دادن اين امور بر خداوند سبحان واجب است تا موجب عبث و بيهودگى در تشريع تكليف نشود. آنان، شرايط و مرزهايى براى اين لطف بيان كرده‏اند. گروهى ديگر، به خاطر انكار اصل هدف‏دار بودن افعال خدا و يا به خاطر پاسخ نيافتن بعضى از اشكالاتى كه بر مصاديق اين لطف وارد است، اقدام به انكار و نفى وجوب آن كرده‏اند .

تفاوت لطف مقرّب و محصّل
لطف محصّل، اگر نباشد، اصلاً، تكليف شرعى و بعثت و پيشوا و راهنما نخواهد بود، يعنى، اصل وجود تكليف شرعى محقّق نمى‏شود، امّا اگر لطف مقرّب نباشد، تكليف و بعثت و نصب پيشوا و راهنما هست و چه بسا در مورد بعضى اشخاص، تكليف هم امتثال شود، امّا نوع مردم، امتثال تكليف نخواهند كرد. مثلاً اگر وعد و وعيد نباشد، بندگان، توانايى بر انجام دادن دستورهاى الهى را دارند؛ چون، در سايه‏ى لطف محصّل، شريعت و راهنما معرفى شده است، لكن اكثر مردمان تا تشويق و تنبيهى نباشد، كم‏تر سراغ اطاعت و فرمانبردارى مى‏روند .
مقبوليّت لطف محصلّ، همگانى‏تر از لطف مقرّب است؛ زيرا، تمام كسانى كه به هدف‏مندى افعال خداوند معتقد هستند، وجوب لطف به معناى بيان تكليف و بعثت )پيشواى الهى( را قبول دارند .

طرح برهان لطف مقرّب و امامت
لطف مقرّب كه جايگاه و مرتبه‏اش بعد از تحقّق و اثبات اصل تكليف است، براى اثبات ضرورت پيشوا و رهبر الهى نيز كارآيى دارد. اكثر دانشمندان كلام، مسئله‏ى امامت را در زمره‏ى مصاديق لطف مقرّب بحث كرده‏اند.

 اگر دايره‏ى مفهوم تكليف، اعم از تكاليف عقلى و شرعى معرّفى شود، بيان اصل تكاليف شرعى هم از مصاديق لطف مقرّب به شمار مى‏آيد؛ زيرا، وقتى عقل، آفرينش را به مبدأ واحد و عليم و حكيم و... مستند كرد، به اين نتيجه مى‏رسد كه انسان در برابر خداوند و مخلوقات‏اش وظايف و تكاليفى دارد، مانند شكر منعم، پاسخ نيكى را نيكى دادن، زشتى ظلم و خوبى عدل، و اين جا، اگر خداوند تكاليف و احكامى را تشريع و بر بندگان واجب گرداند، قسمتى از اين تكاليف مؤيّد و مؤكّد تكاليف عقلى‏اند و موجب مى‏شود، بندگان به انجام دادن تكاليف عقلى، نزديك‏تر و از ترك و اهمال در آن‏ها دورتر گردند، و اين، همان حقيقت لطف و معناى سخن دانشمندان است كه: »التكاليف السمعيّة الطاف في التكاليف العقلية.
به هر حال، اثبات ضرورت امامت، اين گونه مى‏شود كه حالا كه خداوند، تكاليفى را بر بندگان واجب كرده است، هدف و غرض امتثال، اطاعت و پيروى است تا انسان‏ها در سايه‏ى آن، به كمال و سعادت مطلوب برسند. حالا اگر اين مهم ( امتثال ) بدون انجام دادن امورى از جانب خداوند مثل نصب امام معصوم، وعد و وعيد و...( محقّق نمى‏شود، خداى حكيم، حتماً، اين امور را انجام مى‏دهد تا نقض غرض در تكليف لازم نيايد )
اكثر دانشمندان بزرگ كلامى، مثال جالبى مى‏آورند. آنان مى‏گويند، هر گاه، كسى، غذايى آماده كند و هدف و غرض‏اش دعوت افرادى باشد، به آنان پيغام بدهد و با اين كه مى‏داند آنان آدرس ندارند، براى شان راهنما و يا آدرس نفرستد، مسلماً، او را محكوم به كار عبث و بيهوده مى‏كنند.

چند پيش فرض مهم اين برهان
1- هدف و غرض اصلى خداوند از تشريع تكاليف، اطاعت و پيروى و امتثال بندگان است، نه اين كه هدف، صرفاً، بيان تكاليف باشد، و لو عدّه‏ى اندكى، مثل اوليا كه بدون وعد، وعيد و يا نصب امام امتثال مى‏كنند، عمل كنند و يا اصلاً، هدف، امتحان باشد كه در اين صورت. اگر خداوند از لطف دريغ كند، هيچ نقض غرضى لازم نمى‏آيد .
عقل سليم حكم مى‏كند كه پيمودن راه كمال و رسيدن به سعادتِ مقصود، با عمل و پيروى از برنامه‏هايى است كه عقل و شرع آن‏ها را بيان كرده‏اند و چون اين هدف، مربوط به نوع انسان است، پس حالا كه نوع انسان، بدون لطف الهى به آن نمى‏رسد، انجام دادن اين لطف واجب است .
علاوه بر اين، چون مرتبه‏ى لطف مقرّب. بعد از اثبات اصل شريعت و وحى است، مراد و مقصود شارع از تشريع احكام‏اش را از مطالعه‏ى قرآن كريم هم مى‏شود به دست آورد. قرآن، در موارد متعدّد. اين مضمون را بيان مى‏كند كه اگر خداوند، دستورى داده و يا لطفى كرده و يا ضررى را متوجه انسان‏ها كرده، هدف، انجام دادن دستورها بوده است تا در سايه‏ى آن، به كمال مطلوب برسند. در اين جا، به ذكر چند نمونه از آيات بسنده مى‏شود :
( وبلوناهم بالحسنات والسيئات لعلّهم يرجعون )
آيت الله سبحانى مى‏فرمايند، مراد از حسنات و سيئات، نعمتها و ضررهاى دنيايى بوده و هدف از اين ابتلا، وادار كردن آنان به حق مدارى و اطاعت است.
( وما أرسلنا فى قرية من نبىّ إلّا أخذنا أهلها بالبأساء والضرّاء لعلهم يضرّعون )
در اين آيه، به هر دو قسم از لطف اشاره شده است. مفاد آيه‏ى كريمه اين مى‏شود كه خداوند، پيامبران را براى ابلاغ تكاليف و ارشاد بندگان، به سوى كمال فرستاده ( لطف محصّل ) منتها چون رفاه‏طلبى و سستى و فرو رفتن به نعمت‏هاى دنيايى، مى‏تواند سبب سركشى و بى‏خبرى انسان از هدف خلقت و اجابت درخواست انبيا شود، حكمت الهى اقتضا مى‏كند تا آنان را گرفتار سختى‏ها كند تا به سوى اوامر الهى برگردند.

 چون هدف اصلى، انجام دادن دستورهاى الهى بوده، انبيا، صرفاً، به اقامه‏ى حجّت و برهان اكتفا نكرده‏اند، بلكه اقدام به نمايش معجزات و بشارت نيكوكاران و ترسانيدن بدكاران مى‏كردند – ( رسلاً مبشرين ومنذرين ) - و اين امور، در گرايش مردم به اطاعت و دورى گزيدن از معصيّت، دخالت دارد.
2- نصب امام از مصاديق لطف مقرّب نيز هست، اين پيش فرض، با توجّه به تعريف مقام امامت و وظايف و اوصاف، آن كاملاً روشن و قابل قبول است . مرتبه‏ى امامت، نزديك به مرتبه‏ى نبوّت است، با اين فرق كه پيامبر، مؤسّس تكاليف شرعى است و امام، حافظ و پاسدار آن به نيابت از پيامبر
شكى نيست كه حفاظت از قوانين و ساير وظايف امام كه قبلاً يادآورى شد، انسان‏ها را به سوى پيروى از دستور نزديك مى‏كند و از سركشى بر كنار مى‏دارد. اين مسئله، نزد عقلا، معلوم است كه هر گاه جامعه، رييسى داشته باشد كه آنان را از تجاوز و نزاع باز دارد و به صلاح و عدل و انصاف وادارد، چنين جامعه‏اى، به صلاح نزديك و از فساد تباهى به دور است. حالا اگر چنين رييسى، از جانب خدا و معصوم هم باشد، ديگر جاى ترديد در لطف بودن آن نمى‏ماند .
3- تا اين جا، پذيرفته شد كه خداوند، در كارهايش هدف دارد و غرض از تكليف، عمل به دستور و رسيدن به سعادت است و لطف به معناى هر كارى كه مقرّب بندگان به طاعت است، در حوزه‏ى اختيار او است، لكن اين مقدار كفايت نمى‏كند مگر حكم كنيم، فلان كار ( مثلاً امامت ) حتماً مقرّب است و هيچ‏گونه صارف و مانع و مزاحم و مفسده‏ى جانبى ندارد؛ زيرا، انديشه و عقل بشرى، ناتوان از آن است كه در گستره‏ى هستى، چنين حكمى براند. اين جا است كه به بيان پيش فرض سوم مى‏رسيم؛ يعنى، نصب پيشوا و امام معصوم الهى، هيچ‏گونه مفسده و مزاحمى ندارد .
در مقام تحليل بايد گفت، منكر اين پيش فرض، در حقيقت، اصل وجوب لطف را قبول دارد، منتها مى‏گويد، احراز مصاديق بدون مزاحم و مفسده، بايد آشكار شود .
حل اين مشكل نيز با توجّه به حد و مرز لطف محصّل و مقرّب، ساده است. اگر مورد، داخل در مصاديق لطف محصّل باشد، برهان مفاد لطف محصّل بر گرفته از دلايل حكما، متكّلمان، جامعه‏شناسان بود. مطالعه‏ى ساختمان انسان، دلالت بر ضرورت لطف محصّل داشت كه با بيانات قبل، جايى براى اين ترديد نمى‏ماند كه مثلاً تشريع يا معرّفى پيشواى الهى، مبتلا به معارض باشد .
اگر مورد، داخل در مصاديق لطف مقرّب باشد، چون مرتبه‏ى برهان لطف مقرّب، بعد از اثبات اصل تشريع و بعثت و وحى است، از طريق برهان انّى، حكم مى‏شود كه چون شارع مقدّس، اين لطف را انجام داده، پس حتماً خالى از جهات مفسده بوده است .
در سايه‏ى بحث و بررسى مبادى و پيش‏فرضهاى مهم قاعده‏ى لطف، اشكالات عمده‏ى دفع شدند و يا اصلاً زمينه‏ى طرح ندارند، لذا نيازى به طرح و ارزيابى آنها نيست و نتيجه‏ى نهايى اين مى‏شود كه برهان لطف هم‏چنان يكى از براهين مورد پذيرش، پويا و با پشتوانه‏ى عقلى و نقلى مى‏باشد .

 

لطف و غيبت حجت ( عج )
مهم‏ترين پرسشى كه بعد از پذيرش مفاد قاعده‏ى لطف مطرح مى‏شود، اين است كه »اگر امامت، لطف است تا در امور معاش و معاد مردم تصرّف كند و زمينه را براى امتثال احكام الهى فراهم سازد، پس چرا دوازدهمين پيشواى الهى غايب است؟ «.
اين پرسش، سرگذشتى ديرنه دارد و در كتاب‏هاى مهمّ كلامى به آن، پاسخ‏هاى روش و قابل قبولى داده شده است. اين جا، به قسمتى از آن پاسخ‏ها اشاره مى‏شود :
همان طورى كه در بيان‏هاى مختلف برهان لطف اشاره شده، لطف بودن امام، منحصر در تصرّف و ظهورش در متن زندگى مادّى و محسوس انسان‏ها نيست، بلكه وجود امام، از جهات مختلف، لطف است. امام و پيشواى الهى، داراى مناصب و وظايف متعددّى است . برخى از آن‏ها، چنين است :
- پيشوا و مقتداى امّت ( ارشاد حيات معنوى انسان )
- ولايت الهى، حجّت زمان، انسان كامل و واسطه‏ى فيض الهى؛
- مرجعيّت دينى ( بيان احكام و معارف دين )
- رهبرى جامعه ( زعامت و حكومت )
اصولاً، پيشوايى كه از رهگذر برهان لطف و ساير براهين اثبات امامت استفاده مى‏شود، داراى تمام اوصاف و وظايف نبوّت است، مگر دريافت وحى به عنوان نبىّ . بنابراين، رهبرى ظاهرى جامعه و تشكيل حكومت و اجراى حدود الهى، گوشه‏اى از وظايف رهبر الهى استكه اگر اين بخش از وظايف.

 زمينه‏ى اجرا پيدا نكرد، لطف بودن چنين رهبرى منتفى نمى‏شود، نظير همين وظايف، در سال‏هاى اوّل بعثت رسول اكرم ( صلّى‏اللّهُ‏عليه‏وآله‏وسلّم ) تعطيل بود، امّا لطف بودن حضرت نسبت به ديگر وظايف، محرز بود .
محروميّت از فيض ظهور پيشواى الهى، به خاطر موانعى است كه خود انسان‏ها ايجاد كرده‏اند و از آن جا كه فراهم ساختن زمينه براى انجام دادن طاعت و اجراى احكام الهى از سوى امام، از مصاديق لطف مقرّب است و لطف مقرّب هم اختيار را از مكلّفان سلب نمى‏كند، پس استفاده از اين لطف، به اختيار خود مكلّفان است.

 اگر آنان، لياقت و استعداد حفظ و استفاده‏ى از اين موهبت را نداشتند، اصل لطف بودن آن زير سؤال نمى‏رود. مرحوم محقق طوسى مى‏گويد، اصل وجود امام، لطف است و تصرّف آن حضرت، لطفِ ديگر، و اين ما هستيم كه موجب غيبت آن حضرت شده‏ايم.



  مقايسه‏ى لطف در كلام مسيحى با شيعى
با توجّه به گسترگى حوزه‏ى بحث در كلام مسيحيت، در اين جا، به بررسى نظر متكلّم نامدار مسيحى، توماس اكويناس بسنده شده است .
مسائلى كه در دو جانب بحث، چندان از هم بيگانه بوده‏اند كه امكان مقايسه‏شان نبود، حذف شده است .

سير تطوّر لطف در كلام مسيحى
اصطلاح لطف، معادل واژه‏ى انگليسى و فرانسوى، Grace است كه از دو كلمه‏ى لاتين " gratia " و يونانى " charis " ريشه گرفته و در فارسى، احياناً. به فيض هم ترجمه شده است(44). معناى لغوى اين واژه، عنايت خداوند به انسان و نتيجه‏ى آن است و نيز نيرويى است كه از خداوند نشئت گرفته و موجب بخشش گناهان و رستگارى انسان مى‏شود. تفسيرهاى گوناگون از ماهيّت لطف با همين معنا هم خانواده است .
متكلّم نامدار صدر مسيحيت، يعنى پولس قديس، شرحى از مضمون لطف به دست داده است. او، تجلّى خداوند در عيسى عليه‏السّلام، تحمّل رنج انسان و تصليب وى را   فيض خداوند به انسان تلقى كرده كه بخشش گناهان و حيات جاويد در مسيح را براى انسان تضمين مى‏كند، به شرط پيوستن به كليسا و ايمان آوردن به مسيحيّت .
لطف خداوند، به منزله‏ى مداخله‏ى مهرورزانه و بى‏دريغ براى رستگار ساختن و نجات آدمى از گناه است. پولس، در واكنش به ظاهرگرايى مقدّس مابانه و عموماً رياكارانه‏ى فرقه‏هاى يهودى معاصرش، بويژه فريسيان بر عامل ايمان و باطنى گرايى تأكيد كرد و لطف را بسيار فراتر از مقرّر داشتن شرع در استكمال انسان معرفى كرد.
در قرن دوم كه جدايى دو جريان دينى كليساى شرق و غرب اتفّاق افتاد، اگوستين قديس با تأثيرگذارى روى كليساى غرب، انسان را موجود مختار مى‏دانست كه آثار گناه نخستين، زنجيرى برگردن اراده‏ى آزاد او افكنده و نجات، فقط، به يُمّن لطف خداوند است .
به نظر او، لطف خداوند، يك ضلع از مثلث اراده و شر است. لطف، نيروى است كه به كمك آدمى مى‏آيد چشم او را بر حقيقت مى‏گشايد و اراده‏ى او را بر ضد تمايل او به شر غالب مى‏سازد .
تفسير سوم، از سوى حكيم قرون وسطاى مسيحى، اكويناس قديس پرداخته شده است. او كه درصدد آشتى دادن كتاب مقدّس با حكمت ارسطويى و مبرهن ساختن ايمان مسيحى بود، سعى در عقلى كردن برداشت دينى از لطف داشت .
آكويناس، شاگرد مكتب ارسطو و متأثّر از حكمت مشايى بوعلى، رساله‏ى به نام مقاله‏اى در باب لطف نوشت. بخش‏هاى از اين رساله را در اين جا ذكر مى‏كنيم .
آيا لطف، در شناخت حقيقت از سوى انسان مدخليّت دارد؟ نصوص كتاب مقدّس و تصريحات آباى كليسا، اين بود كه هيچ معرفتى بدون مدد لطف خداوند، حاصل نمى‏شود، حال آن كه نفس آدمى به موجب خلقت، قادر به شناخت امورى است، وى، در مقام جمع ميان متون دين و حكمت عقلى گفت : نفس، در شناخت، محدودى از امور طبيعى مستقل است، امّا شناخت امور خارج از طبيعت، بدون لطف ممكن نيست .
آيا انسان، بدون لطف خداوند، مى‏تواند كار خير انجام دهد، از نظر اگوستين، گناه نخستين، آدمى را اسير كرده و قدرت او را بدون لطف خداوند بر انجام دادن كار خير سلب كرده است. آكويناس مى‏گويد، نه آدم نخستين )قبل از گناه جبلى(، به طور كامل، بى‏نياز از مداخله‏ى خداوند بود و نه انسان امروز، به طور مطلق و كامل، محتاج به دخالت خداوند در اراده و فعل خير است .
آيا انسان، بدون لطف خداوند، قدرت بر امتثال شريعت را دارد، او مى‏گويد، آدم، قبل از گناه جبلى، مى‏توانست امتثال بشريعت به معناى مطلق انجام دادن مأموّربه كند، امّا امتثال شريعت به معناى انجام دادن مأموّربه با نيّت قربت را بدون لطف خداوندى، در هيچ حالتى قادر نيست، چه قبل از گناه جبلى يا بعد از آن .
آيا دست‏يابى به سعادت، بدون لطف ممكن است، وى مى‏گويد، چون هيچ علّتى نمى‏تواند معلولى اشرف و بزرگ‏تر از خود بيآفرند و سعادت جاويدان، بسى شريف‏تر از تمام اعمال خير انسانى است، پس بدون لطف خداوندى، رسيدن به سعادت جاويدان ممكن نيست .
رهايى انسان از گناه اوّل، فقط به مدد لطف ميسر است. بخشودگى مجازات اخروى نيز فقط از جانب خداوند ممكن است. تقوا و خوددارى از معصيّت، بدون لطف و فقط با بهره گيره از شرع، خطا است، هر چند ممكن است .

ماهيّت لطف چيست؟
از دوره‏اى اگوستين تا عهد روشنگرى، تصوّر عمومى مسيحيان مؤمن از لطف خداوند، نيروى الهى و مستقل از آدمى است كه بر او اثر مى‏كند . اكويناس، در مقام تبينى عقلانى از اين تصور است .
آيا لطف در فردى كه مشمول آن است، چيزى مى‏افزايد و آيا اين امر افزوده از مقوله‏ى كيف است؟ در لطف مخلوق، به مخلوق، چون خيرى در شخص لطف شونده سراغ دارد، لذا بر او لطف مى‏كند، امّا در مورد لطف خدا به مخلوقات، خود لطف، علامت ظهور خير در شخص لطف شونده است .
لطف خالق به مخلوق، يك‏بار، عام و شامل تمام موجودات است همان مهرورزى خداوند كه به سبب آن، اشيا، موجود شده‏اند كه از بحث خارج است، و يك‏بار، خاص است عنايتى كه بر انسان دارد و او را از مرز طبيعت ترقّى داده است. به اين معنا، لطف، حتّى به معناى نخست، چيزى به انسان مى‏افزايد و اين چيز خير حقيقى است كه يك سر، در ذات حق، و يك سر، در روح خلق دارد. در ذات حق، صورتى جوهرى است و در خلق عرضى.
در ادامه‏ى اين رساله، مطالبى از قبيل »آيا لطف همان فضيلت است؟«،»آيا موضوع لطف، خود نفس است يا يكى از قواى آن؟«،»آيا علّت فاعلى لطف، منحصراً خداوند است يا اين كه مخلوقات نيز مى‏توانند لطف كنند؟«،»آيا شمول لطف خداوند، مشروط به آمادگى فرد از طريق اعمال ارادى هست يا خير؟«،»آيا مى‏شود لطف، در يك فرد بيش‏تر از ديگرى باشد؟«، بحث شده است .
در آخرين فصل اين رساله، مسئله‏ى لطف و استحقاق است. آيا اساساً، مى‏توان گفت، انسان، مستحق چيزى از خداوند است، آكويناس توضيح مى‏دهد كه انديشه‏ى استحقاق به معناى واقعى، در مورد دو موجود همطراز و مساوى هم قابل تصور است، لذا ميان خداوند و انسان، تصوّر چنين استحقاقى نمى‏رود، امّا گونه‏ى ديگر از استحاقق كه در روابط مولا و عبد يا پدر و فرزند وجود دارد، در مورد خدا و انسان قابل تصوّر است . بدين صورت كه مولا، خودش، استحقاقى براى عبد در ازاى انجام دادن وظايفى كه خود مقرّر كرده، وضع كند. در اين صورت، با اين كه هر چيزى كه از عبد نشئت مى‏گيرد، در واقع، از مولا است، در عين حال، شرط لازم براى استحقاق قراردادى را مى‏تواند احراز كند .
آكويناس مى‏گويد، بدون لطف الهى، نمى‏توان كسى، مستحق رستگارى ابدى و حيات جاويدان شود. اگر كسى مشمول لطف خداوند شد، نه از جهت ذات اعمالى است كه انجام مى‏دهد، بلكه از جهت صرف همت خود در طاعت است و به موجب قراردادى كه ذكر شد، نوعى استحقاق پيدا مى‏كند .
تا اين جا فقط به گوشه‏هاى از سخنان برخى متكلّمان مسيحى درباره‏ى لطف خداوندى اشاره كرديم. جهت تكميل بحث، بايد گفت، متكلّمان مسيحى قرون ميانه، مباحث مربوط به لطف را با شور و حماس پى مى‏گرفتند. تا قرن هجدهم، مجموع كلام مسيحى، تصوّر »نيروى الهى و فوق طبيعى« از لطف را حفظ كرده بودند.

 با طلوع عصر روشنگرى و ظهور عقل‏گرايى و ايمان به توانايى‏هاى انسان، تصوّر »نيروى الهى« به حاشيه رانده شد و انسان، فطرتاً، خيرخواه معرفى شده و گفته شده، شرور و بدها كه از او سر مى‏زند، محصول تربيت فاسد اجتماعى تلقى مى‏شود. لطف خداوند، به معناى همين عقل و اراده‏ى انسانى گرفته شد .
نظر متأخرتر معاصر كه آميخته‏اى از انسان شناختى اگز يستانسياليستى وتاريخى‏گرى است، متكلّمان معاصر، مانند تيليخ، راهنر، تيلهارد نسبت به لطف، تحت تأثير فضاى فكرى غليظ شكل گرفته است. تصويرى كه اين متكلّمان نامور از لطف ارايه داده‏اند، »افق آگاهى« انسان را به جاى فعل و قوه و مداخله‏ى خداوند نشانده‏اند؛ چنان كه گويى اين مداخله، از طريق سوق دادن هستى به سمت و سوى است كه هم طرح پيشين و هم سرنوشت آينده خود ذات بارى است .
بدين سان، لطف، هويّتى جارى در متن عالم پيدا مى‏كند.

تيليخ، بدين باور رسيده بود كه سر رشته‏ى تحوّل، در زيست شناختى و اخلاق، نه به دست ژنها، بلكه به دست لطف خداوندى است، يعنى، لطف، هويتى ماورايى و بيرون از زندگى ملموس و حقيقى انسان ندارد، بلكه لطف، هم حضور خداوند است در پهنه‏ى آگاهى بشر و هم افق گسترش تاريخ
در اين مرحله و تفسير، لطف خداوندى، مجدداً. احيا شده و محدوديّت آن در خلق اراده و عقل، زايل مى‏شود، ولى رنگ و بوى فوق طبيعى خود را كاملاً بافته و به عنصرى معنايى و نظامى تفسيرى از جهان مادّى حقيقى مبدل مى‏گردد .

مقايسه نقاط اشتراك
1- در هر دو نظر، لطف، نوعى مداخله‏ى خداوند در زندگى انسان است كه در جهت رستگارى او صورت مى‏گيرد. اين مداخله، هيچ گاه، با اختيار بندگان منافات ندارد. تصور نيرويى كه محرك‏ده روح انسان به خير است، بسيار نزديك به تصوّر شيعى از توفيق. امداد، تقرب عبد به طاعت، دور كردن او از معصيت است. اين دو برداشت، در غايت، با هم وحدت دارند، هر چند در جزئيات متفاوت‏اند .
نيز برداشت مسيحى از ماجراى خلقت، حيات، تصليب، رستاخيز، و عروج مسيح، تحت عنوان وحى الهى و لطف و عطوفت خداوندى براى رستگار ساختن انسان در حيات جاويد و رها سازى او از چنگال گناه نخستين، در جهت‏گيرى عمومى خود، با چشم‏پوشى از ويژگى‏هاى كه در كلام مسيحى مراد است - از قبيل تجسسيد، تثليث، تصليب و... - روايت متفاوتى از مصداق اهم لطف الهى است كه عبارت است از بعثت، تكليف، تشريع، لطف محصّل و فعل تشريعى خداوند براى تضمين رستگارى اخروى انسان لطف مقرّب كه بدون آن، بنا به باور متكلمان شيعى، مصالح عظيمى از انسان فوت مى‏شد هدف خلقت و هدف تكليف .
2- در كلام آكويناس، انسان، بدون لطف خداوند، قادر به كسب خير بهتر از مقتضاى طبع خود نيست. در كلام شيعى نيز لطف به معناى ارسال رسل و تشريع ( لطف محصلّ ) يگانه راه دست‏يابى انسان به كمال برتر است كه غايت اصلى از خلقت آدمى معرفى شده است. با اندكى توسعه، مى‏توان گفت، هر دو دستگاه، به انسان اجازه مى‏دهند با كمك عقل خود، حاجات عادى و طبيعى خود را برآورند. ولى او را از شناخت خير و صلاح اعلاى خود، بدون كمك لطف خداوندى عاجز مى‏دانند .
3- سعادت اخروى از نظر هر دو دستگاه، فقط و فقط، از طريق لطف الهى ميّسر مى‏گردد .
4- آخرين وجه اشتراك كه مربوط به بحث، يعنى ضرورت و نياز انسان‏ها به امامت، مى‏شود، اين نكته است كه لطف تفضّلى، انديشه‏ى آكويناس كه به معناى لطفى است كه مستقيماً به رستگارى فرد مربوط نيست، بلكه در جهت وسيله قرار دادن او براى رستگارى ديگران است و آثار گوناگونى از جمله اعجاز و اخبار از غيب و تكلّم به زبان‏هاى گوناگون و... از خود نشان مى‏دهد، با اندكى مسامحه، قابل انطباق با لطف تشريعى به معناى انزال كتب و بعثت انبيا و حتّى نصب امامان براى هدايت مردم است. خصوصيّات مذكور نيز در كلام شيعى، اوصافى است كه به طور يك جا در امامان وجود دارد .
فى الجمله، مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه هسته‏ى اصلى انديشه‏ى لطف در هر دو دستگاه، مشتركاً، داراى دو جزء اساسى است: تجلّى عنايت الهى به ايشان از طريق بر انگيختن پيامبران و فروفرستادن وحى و دستگيرى مستمر از ابناى بشر در جهت توفيق او به فعل خير به هدف رستگار ساختن او كه غايت نهايى خلقت است .

نقاط افتراق
1- در كلام شيعى، اصل، اثبات عقلى ضرورت لطف وحلّ ابهامات و شبهات آن است، امّا در كلام مسيحى، براى اثبات لطف، تلاش چشم‏گيرى صورت نمى‏گيرد .
2- آكويناس، در توجيه كم و كيف و ماهيّت و خواصّ لطف كه مقوله‏ى لاهوتى است و كم و زياد مى‏پذيرد و... به طور مشروح سخن گفته، امّا در كلام اسلامى، به اين جهت پرداخته نشده است كه سبب آن، شايد، ضرورت نداشتن آن باشد .
3- از آن جا كه مبانى كلامى اين دو ديد، مختلف است، موجب اختلاف در محتواى بحث لطف شده است.

مثلاً، تفسير و ماهيّت وحى، شريعت، رابطه‏ى خداوند با انسان، اوصاف و اسماى الهى، رابطه‏ى، دنيا و آخرت و...، لذا لطف از نظر آكويناس، همسايه‏ى ديوار به ديوار گناه جبلى است؛ يعنى، انسانى كه مرتكب گناه نخستين شده، اميد به رستگارى را از دست داده، مگر آن كه از رهگذر لطف خداوند   اصلاح شود، امّا در كلام شيعى، چنين تفكراتى، اصلاً، راه ندارد. كلام اسلامى، به گناه جبلى باور ندارد. در بحث توبه و احباط و تكفيركه از حيث ملاك مى‏تواند با مفهوم اصلاح مسيحى قرابت داشته باشد، سخنى از قاعده‏ى لطف به ميان نيامده است .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
اهمیت قرآن درآیات قرآن و احادیث:

اهمیت قرآن درآیات قرآن و احادیث:

 

1- پیامبر اسلام (ص) می فرماید:

راست ترین سخنها ، سخن قرآن و بهترین داستان ها ، داستان های قرآن است.

 

2- حضرت علی (ع) می فرماید:

ظاهر قرآن خوش آیند ، و باطن آن عمیق است.

 

3- حضرت علی (ع) می فرماید:

قرآن افزونترین دو هدایت است ( یکی هدایت سفراء الهی و دیگرهدایت خود قرآن).

 

4- حضرت علی (ع) می فرماید:

به ریسمان و حبل قرآن دست زن، و نصیحت آن را بپذیر ، و حلالش را حلال ، و حرام آن را حرام دانسته ، و به واجب ها  و احکام آن عمل نما.

 

5- حضرت علی (ع) می فرماید:

کتاب خدا که در میان شماست ، گوینده ای است که زبانش از گفتن حقایق خسته نمی شود ، و خانه ای است که ارکانش تا ابد از تند باد حوادث  در امان است ، و عزیزیاست که پیروان و یارانش هرگز شکست نمی خورند.

 

6- رسول الله (ص) :
همانا این دلها زنگ می زنند مانند زنگ زدن آهن . پرسیدند صیقل دل چیست؟ فرمود: یاد مرگ کردن و قرآن

 

7- خداوند در سوره مبارکه بقره ، آیه 121  می فرماید:

 کسانی که کتاب [ آسمانی ] را به آنها دادیم ،[و] آن را چنان که شایسته آن است می خوانند ، ایشان اند که به آن ایمان دارند .

 

8- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

در ماه رمضان قرآن بسیار تلاوت کنید .

   

9- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

هرگاه فردی از شما دوست داشته باشد که با پروردگارش سخن بگوید ، قرآن بخواند .   

 

10- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

 از خواندن قرآن غافل مشو ؛ زیرا قرآن دل را زنده می کند و از فحشا وزشت کاری وستم بازمی دارد .  

11- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

قرآن غنایی است که پس ار آن فقری نیست  و غنایی جز آن نیست.

 

12- حضرت علی (ع) می فرماید:

باید سخنگوی تو در شب قرآن  باشد.

 

13- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

کیسی که درونش چیزی از قرآن نباشد همانند خانه ای ویرانه است.

 

14- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

خداوند قلبی را که جایگاه قرآن است هیچ گاه عذاب نمی کند.

 

15- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و به دیگران نیز بیاموزد.

 

16- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

هر چیزی زینتی دارد و زینت قرآن صوت خوش است.

 

17- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

تلاوت کننده  و گوش دهنده به قرآن در پاداش مساوی هستند.

 

18- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

چه خوب است  که همه سخن شما ذکر خدا و قرائت قرآن باشد.

 

19- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

بهترین داور قرآن است .

 

20- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:

بالاترین عبادت ها قرائت قرآن است .

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط اعضا هیئت |
خلاصه زندگينامه رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت الله العظمى خامنه‌ای « دام ظله»

خلاصه زندگينامه رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت الله العظمى خامنه‌ای « دام ظله»

« يک نفر را مثل آقاى خامنه‌ای پيدا بکنيد که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى اش بر اين باشد که به اين ملت خدمت کند، پيدا نمى کنـيد، ايشان را من سالهاى طولانى مى شناسم،.»

امام خمينى «قدس سره»

ازميلاد تا مدرسه

رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه‌ای فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه‌ای ، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه‌ای مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و... آن شام هم نان و کشمش بود.»
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام ـ تا چهارـ پنج سالگى من ـ يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم.»
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر دوران تحصيل ابتدايى را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» گذراندند.

در حوزه علميه

ایشان پس از آشنایی با جامع‌المقدمات و صرف و نحو در دبیرستان وارد حوزه علمیه شدند و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواندند.
درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند:
«عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».
ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواندند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کردند. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواندند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواندند و دوره مقدمات و سطح را به طور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساندند. پدرشان مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشتند. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.

در حوزه علميه نجف اشرف

آيت الله خامنه‌ای که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّتى ايشان به مشهد باز گشتند.

در حوزه علميه قم

آيت الله خامنه‌ای از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه‌ای به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند:
«به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظيفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم، اعتقادم اين است که ناشى از همان بّرى «نيکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده ام». آيت الله خامنه‌ای بر سر اين دو راهى، راه درست را انتخاب کردند. بعضى از اساتيد و آشنايان افسوس مى خوردند که چرا ايشان به اين زودى حوزه علميه قم را ترک کردند، اگر مى ماندند در آينده چنين و چنان مى شدند!... امّا آينده نشان داد که انتخاب ايشان درست بوده و دست تقدير الهى براى ايشان سر نوشتى ديگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان، رقم زده بود. آيا کسى تصّور مى کرد که در آن روز جوان عالم پراستعداد 25 ساله، که براى رضاى خداوند و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد مى رفت، 25 سال بعد، به مقام والاى ولايت امر مسلمين خواهد رسيد؟! ايشان در مشهد از ادامه درس دست برنداشتند و جز ايام تعطيل يا مبازره و زندان و مسافرت، به طور رسمى تحصيلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتيد بزرگ حوزه مشهد به ويژه آيت الله ميلانى ادامه دادند. همچنين ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصيل و مراقبت از پدر پير و بيمار، به تدريس کتب فقه و اصول و معارف دينى به طلّاب جوان و دانشجويان نيز مى پرداختند.

مبارزات سياسى

آيت الله خامنه‌ای به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگامي که نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنه‌ای آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».

همراه با نهضت امام خمينى (قدس سره)

آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1338 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن روز به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند.

دوّمين بازداشت

در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنه‌ای با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان به ويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.

سوّمين و چهارمين بازداشت

کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.

پنجمين بازداشت

حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:
«از سال 48 زمينه حرکت مسلحانه در ايران محسوس بود. حساسيّت و شدّت عمل دستگاههاى جارى رژيم پيشين نيز نسبت به من، که به قرائن دريافته بودند چنين جريانى نمى تواند با افرادى از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدّداً و براى پنجمين بار به زندان افتادم. برخوردهاى خشونت آميز ساواک در زندان آشکارا نشان مى داد که دستگاه از پيوستن جريان هاى مبارزه مسلـّحانه به کانون هاى تفـّکر اسلامى به شدّت بيمناک است و نمى تواند بپذيرد که فعاليّـت هاى فکرى و تبليغاتى من در مشهد و تهران از آن جريان ها بيگانه و به کنار است. پس از آزادى، دايره درسهاى عمومى تفسير و کلاسهاى مخفى ايدئولوژى و... گسترش بيشترى پيدا کرد».

بازداشت ششم

در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنه‌ای در سه مسجد «کرامت» ، «امام حسن(ع)» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل می‌شد و هزاران نف ر ازمردم مشتاق به ويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مى آموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آيت الله خامنه‌ای در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان که آن شرايط را ديده اند، قابل فهم است». پس از آزادى از زندان، به مشهد مقدس برگشتند و باز هم همان برنامه و تلاش هاى علمى و تحقيقى و انقلابى ادامه داشت. البته ديگر امکان تشکيل کلاسهاى سابق را به ايشان ندادند.

در تبعيد

رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنه‌ای را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.

در آستانه پيروزى

درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى(قدس سره) از پاريس به تهران،و از سوی ایشان «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنه‌ای نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.

پس از پيروزى

آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رئوس آنها مى پردازيم:
پايه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهيد بهشتى، شهيد باهنر، هاشمى رفسنجانى و... دراسفند 1357.
● معاونت وزارت دفاع در سال 1358.
● سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.
● امام جمعه تهران، 1358.
● نماينده امام خميني«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.
● نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.
● حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران و تجاوز ارتش متجاوز صدام به مرزهاى ايران؛ با تجهيزات و تحريکات قدرت هاى شيطانى و بزرگ ازجمله آمريکا و شوروى سابق.
● ترور نافرجام ايشان توسط منافقين در ششم تيرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.
● رياست جمهورى؛ به دنبال شهادت محمد على رجايى دومين رئيس جمهور ايران، آيت الله خامنه‌ای در مهر ماه 1360 با کسب بيش از شانزده ميليون رأى مردمى و حکم تنفيذ امام خمينى (قدس سره) به مقام رياست جمهورى ايران اسلامى برگزيده شدند. همچنين از سال 1364 تا 1368 براى دومين بار به اين مقام و مسئوليت انتخاب شدند.
● رياست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.
● رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام، 1366.
● رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.
● رهبرى و ولايت امّت، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبيرانقلاب امام خمينى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان رهبرى به اين مقام والا و مسئوليت عظيم انتخاب شدند، و چه انتخاب مبارک و درستى بود که پس از رحلت امام راحل، با شايستگى تمام توانستند امّت مسلمان ايران، بلکه مسلمانان جهان را رهبرى نمايند.

تأليف و تحقيق

1ـ طرح کلى انديشه اسلامى در قرآن.
2ـ از ژرفاى نماز
3ـ گفتارى در باب صبر
4ـ چهار کتاب اصلى علم رجال
5 ـ ولايت
6ـ گزارش از سابقه تاريخى و اوضاع کنونى حوزه علميه مشهد.
7ـ زندگينامه ائمه تشيع (چاپ نشده)
8 ـ پيشواى صادق
9ـ وحدت و تحزّب
10ـ هنر از ديدگاه آيت الله خامنه‌ای
11ـ درست فهميدن دين
12- عنصر مبارزه در زندگى ائمه «عليهم السلام»
13- روح توحيد، نفى عبوديت غير خدا
14- ضرورت بازگشت به قرآن
15- سيره امام سجاد «عليه السلام»
16- امام رضا «عليه السلام» و ولايتعهدى
17- تهاجم فرهنگى (تدوين شده از سخنان و پيامهاى معظم له)
18ـ حديث ولايت (مجموعه پيامها و سخنان ايشان که تا کنون 9 جلد آن چاپ شده است.)
و...

ترجمه

1ـ صلح امام حسن (ع) ، تأليف راضى آل ياسين.
2ـ آينده در قلمرو اسلام ، تأليف سيد قطب.
3ـ مسلمانان در نهضت آزادى هندوستان، تأليف عبدالمنعم نمرى نصرى.
4ـ ادعانامه عليه تمدّن غرب، تأليف سيد قطب.
و...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تبيين فلسفه صفات امام (ع)
الف- عينيت مقام امامت و صفات امام:

چنان كه گفتيم امام در قوس صعود از لحاظ درجه وجودى برترين مقام‏را دارد و امامت و صفات امام از اين درجه برتر وجود سرچشمه‏مى‏گيرند و چون كمالات وجودى يك امر خارجى و عينى است، انتخاب وانتصاب از طرف مردم در تحقق آن نقشى نخواهد داشت. اين نكته راحضرت رضا (ع) در ضمن روايت‏شماره 518 مطرح مى‏كند و در همين حديث‏مقام امامت را بالاتر از آن مى‏داند كه مردم بتوانند با نصب انتخاب‏خود تحقق بخشند بلكه تنها وظيفه مردم، معرفت اوليا مى‏باشد.

چند نكته:

1- امام را بايد خداوند معرفى و منصوب كند نه مردم، چون در سيرصعود وجود مقامات بالا مى‏توانند مقامات پايين را بشناسند امامقامات پايين قدرت احاطه بر مقامات بالا را ندارند پس بايد امام ازطرف خداى تعالى معرفى و منصوب گردد نه از طرف مردم. و گر نه‏مردم يا دچار اشتباه شده، و غير امام را بجاى امام برمى گزينند;در حالى كه مقام امامت، جز در شان و شايستگى آن فرد برترى كه‏داراى درجه وجودى امام است نبوده، و ديگران كه مراتب ناقصتر وپايينترى از نظر كمالات وجودى قرار دارند، دستشان از آن مقام كوتاه‏است كه: «لا ينال عهدى الظالمين‏».

 چنان كه حضرت رضا (ع) نيز بر اين موضوع كه ديگران نمى‏توانند در جاى‏امام قرار گيرند، تاكيد فرموده‏اند. و يا اصولا به انكار اصل‏امامت مى‏پردازند.

 زيرا امام نيز همانند پيامبر ظاهرا انسان است ومردم دليلى ندارند كه وجود حقيقت‏برترى در فرد بخصوصى را باوركنندو لذا بايد امام را نبى اكرم يا امام قبلى معرفى كند، تا مردم‏دچار اشتباه و انكار نشوند.

 2- مقام امامت‏يك مقام اعطائى است، نه كسبى انسان كه «كون جامع‏»است. و همه درجات وجود، در قلمرو هستى او، بالقوه قابل تحقق است،به برخى از اين درجات، نا خواسته و به صورت غير ارادى نايل مى‏شودهمانند عبور از مراحل نبات و حيوان.

اما نيل به برخى درجات بالاتردر گرو رياضت و تلاش و خودسازى است، كه بدون تلاش و مجاهده «ولادت‏ثانوى‏»  و تحول از مراحل جهان مادى به مقامات جهان مجردات‏امكان‏پذير نيست. جز در مورد «محبوبان‏» و «مجذوبان سالك‏» كه‏سير آنان نه بر اساس رياضت و مجاهده، بلكه نتيجه عنايت و جذبه‏الهى است.

 و انبيا و اوليا از محبوبان‏اند. امام رضا عليه السلام براين نكته تاكيد داشته و ائمه را به خاطر همين تفضل الهى، محسودمردم جاهل مى‏دانند.

3- در بر اساس همين تفسير و تبيين مقام امامت، همچون نبوت، مرهون‏سن و سال افراد نيست، زيرا مبناى رشد امام امداد غيبى و عنايت وجذبه الهى، است، نه رشد ظاهرى و داشتن سن و سال. اين نكته را نيزحضرت رضا (ع) بيان فرموده‏اند.

 و روايات متعددى داريم كه روح وقلب و بدن ائمه با ديگران فرق داشته 44 و حمل و تولد آنان نيزغير عادى است.

ب- امام پيوسته مورد امداد و الهام غيبى است

اين امداد و الهام‏نيز نتيجه تعالى وجودى امام است. چه امام نيز همانند نبى ازدرجه وجودى خاصى برخوردار است كه آن درجه نسبت‏به ديگران غير عادى‏و در حد اعجاز است، و لذا آثار آن نيز چنان كه گذشت در حد اعجازاست كه يكى از آثار آن همين علم خارق العاده امام است. اينك به عنوان نتايج اين اصل، به چند نكته مهم اشاره مى‏كنيم كه‏در احاديث و اخبار نيز برآنها تاكيد شده‏است:

 1- امامت‏باطن نبوت است و با نبوت از يك سرچشمه آب مى‏خورند. چنان كه حضرت رضا (ع) اين نكته را بيان داشته و تنها فرق نبى و امام‏را در آن مى‏داند كه نبى ملك را ديده و سخن او را مى‏شنود اما امام‏كلام ملك را مى‏شنود ولى او را نمى‏بيند. و بر اساس اين تفاوت،ائمه را «محدث‏» و «مفهم‏» ناميده‏اند.

2- از آنجا كه امام، از نظر كمالات وجودى، تالى مرتبه نبى نبوده وامامت، با نبوت اتصال و ارتباط بلافصل دارد، پس امام وارث به حق‏علوم و كتب انبيا است چنان كه حضرت رضا (ع)، ائمه را برگزيدگان‏الهى و وارثان كتاب حق معرفى مى‏كند; و امام از همه كتب‏آسمانى به هر زبانى كه نازل شده باشند، آگاه است. چنان كه حضرت‏موسى بن جعفر بر اين نكته تصريح فرموده‏اند.

 3- از اين وراثت، در لسان احاديث و اخبار تعبيرهاى گوناگونى داريم‏از قبيل اينكه: -ائمه، راسخان در علم و عالمان به تاويل آيات قرآن‏اند.

و اصول‏مبناى بطنهاى متعدد قرآن همين تفاوت درجات وجودى انسانهاست كه هركسى بر اساس درجه كمال و تجردش، به درك حقايق قرآنى نايل‏مى‏شود. خازن علم الهى و مترجمان وحى‏اند.

 ائمه شريك نبى اكرم‏اند، عليهم الصلوة و السلام. علايم و آيات انبياى سلف، نزد ائمه‏اند، از قبيل الواح و عصاى‏موسى، خاتم سليمان، پيراهن يوسف، سلاح نبى اكرم (ص) ، و نامه‏هاى مهرشده و صحيفه و جامعه و غيره  كه رمزى از وراثت علم و اقتدارانبيا عليهم السلام. - انتقال روح قدسى «روح القدس‏» از نبى به امام، چنان كه امام‏صادق (ع) مى‏فرمايد: «روحى كه به پيامبر اسلام نازل مى‏شد، به آسمان باز نگشته، بلكه باما امامان باقى مانده است.»

4- چون علم امام، علمى لدنى و نتيجه الهام است، داراى خصوصيات‏زير مى‏باشد: - امام برترين عالم عصر خويش است، زيرا علم وى از آثار وجود اوست‏كه آن وجود، برترين درجه وجود، در آن عصر است. علم ائمه،علمى مستمر است، كه هر لحظه از منبع نامتناهى يعنى الهام الهى قوت‏گرفته و افزايش مى‏يابد. حضرت موسى بن جعفر (ع) امام هفتم‏مى‏فرمايند: علم امام سه جهت دارد: گذشته، آينده، حادث، ومى‏فرمايند كه نوع سوم يعنى «حادث‏» محصول الهام بر دل امام وابلاغ بر گوش او حاصل مى‏شود كه برترين نوع علم ائمه، همين است امايادآور مى‏شوند كه پيامبرى پس از نبى اكرم اسلام (ص) نخواهد آمديعنى، امام را نبايد پيغمبر دانست.

 امام هرگاه بخواهد چيزى‏را بداند، خداوند تعليمش مى‏دهد. امامان اگر افراد صالح ورازدار و در واقع افرادى متناسب با درجه وجودى خودشان مى‏يافتند،از همه چيز خبر مى‏دادند.

1 -علم ائمه، يگانه علم مبرا از خطا وخلاف است.

ج- امام حاكم و ناظر بر همه حوادث جهان و رفتار انسان‏هاست.

بنابراين وحدت وجود و مراتب تشكيكى آن، چنان كه گذشت، امام به‏دليل بهره‏مندى از بالاترين درجه هستى، در راس هرم امكان قرار داردكه نتيجه آن مسائل زير است: 1- حاكميت تكوينى امام بر جهان‏ممكنات.

2- اشراف و نظارت بر جريان حوادث، از جمله بر رفتارانسانها; چنان كه در روايات آمده كه تمامى اعمال انسانها برنبى‏اكرم (ص) و ائمه (ع) عرضه مى‏شود.

د- امام داراى صفت عصمت‏بوده و در عاليترين درجه از فضيلت و تقوى است.

ائمه به دليل درجه متعالى وجودى، از آثار متعالى آن درجه‏برخوردارند از جمله اين آثار، دورى از خطا و گناه است.

 زيرا گناه‏و خطا معلول جهل و نقصان است و امام از جهل و نقصان برى است. كسى كه نه جاهل است و نه دچار نقص و ضعف، چگونه دچار خطا و لغزش‏مى‏گردد. از طرف ديگر، مهمترين عامل خطا در انسان، هوى وهوس و شهوت‏و غضب است اما، از آنجا كه مراتب عالى وجود، اسير و مقيد مراتب‏پائين‏تر از خود واقع نمى‏شوند، پس امام كه در قله هرم هستى‏قراردارد، هرگز توجهى به جاه و مال و زر و زيور دنيوى نخواهدداشت.

 نبى اكرم (ص) نيز عينا به همين دليل، توجهى به دنيا نداشت.زيرا آنان به دنبال مطلوب و محبوبى هستند كه در زمين و آسمان‏نمى‏گنجد، و دنيا و آخرت در برابر او جوى نيرزد; از اين تحليل به‏اين نتايج مى‏توان دست‏يافت:

1- امام از خطا و گناه معصوم است.

2 - رهبريت مصون از خطا وانحراف و در انحصار امام بوده، و پيروى، از غيرمعصوم، با وجودمعصوم، خلاف عقل و منطق مى‏باشد و لذا حضرت رضا (ع) ائمه را نجوم وعلامات هدايت مطرح شده در قرآن مى‏داند.

3- اطاعت رهبر معصوم ازديدگاه عقل و شرع واجب و ضرورى است، چنان كه حضرت موسى‏بن‏جعفر وحضرت رضا (ع) تصريح فرموده‏اند.

4- با احتمال وجود رهبريت‏معصوم، به حكم عقل و شرع، تحقيق جستجو براى درك و شناخت او واجب ولازم است.

5- با قصور در معرفت امام و تفويض و تسليم به امام‏معصوم، اعمال انسان به دليل اهمال در يك وظيفه بنيادى، ارزش‏نداشته و مقبول نخواهد بود.

 6- پايدارى و استقامت در ولايت‏واجب و لازم است و انسان هرگز از ولايت‏بى‏نياز نيست.

هـ - امام مى‏تواند مصدر اعجاز و كرامت‏باشد

چنان كه در بحث مربوط به مبانى‏صفات ائمه بيان شد، فاعليت الهى يعنى قدرت بر ايجاد ماهيات معدوم،و اعدام ماهيات موجود و تصرف در جهان هستى و ماده عالم، در شان‏درجات پائين وجود، همانند جماد و نبات و حيوان يست‏بلكه درانحصار موجودات فوق ماده، يعنى موجودات مفارق و مجرد است.

انسان نيز بر اساس مسئله «كون جامع‏» وقتى در تعالى وجودى به‏مقام تجرد دست‏يابد در واقع، به مقام «كن‏» نايل آمده استعداد وشايستگى فاعليت الهى را بدست مى‏آورد و از آنجا كه امام درعاليترين مرحله وجود قراردارد، طبعا فاعليت الهى در شان اوست، وچنان كه علمش درحد اعجاز بود، قدرتش نيز در حد اعجاز است و اين‏است فلسفه اعجاز و كرامت علمى و عملى و حسى و معنوى امام. نتيجه آن كه:

1- امام به عنوان يك انسان كامل، خليفه خدا در زمين، و مظهر اسم‏جامع «الله‏» است كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه حق است.

از اين حقيقت در لسان احاديث و اخبار بدين‏گونه تعبير شده كه ائمه‏بيشترين بهره از «اسم اعظم‏» يا اينكه ائمه حامل آيات‏و سلاح انبيايند، كه رمزيست از قدرت و علم الهى آنان.

2- ظهور انواع اعجاز و كرامت از امام كاملا مطابق با عقل و منطق‏است. چنان‏كه به امر امام هفتم حضرت موسى‏بن جعفر (ع) درخت‏به حركت‏آمد،  و عصا در دست امام محمد تقى (ع) سخن گفت; چنان كه ازحضرت رضا (ع) اعجاز يد بيضا،  و شفاى بيمار  و تصرف در ماده‏جهان،  و پاسخ به مسائل علمى  و غيب‏گوئى  ثبت و نقل شده‏است. در اين جا، جهت مزيد فايده، سه نكته را بررسى و در باره آن بحث‏مى‏كنيم:

نكته اول- پيوند و رابطه علم و قدرت

چنان كه در تحليل فلسفى‏صفات ائمه بيان گرديد، علم و قدرت خارق العاده، هر دو، از يك اصل‏سرچشمه مى‏گيرند، كه همان برترى درجه وجود است.

 اما نكته جالبى كه در لسان احاديث و اخبار بر آن تاكيد شده، آن‏است كه علم بر قدرت تقدم دارد يعنى، پايه واساس قدرت، علم و آگاهى‏است چنان كه در ضمن روايتى حضرت امام موسى‏بن جعفر عليهماالسلام‏مى‏فرمايند نبى اكرم صلوات الله عليه و آله از انبياى گذشته (ع) اعلم‏بود و ما وارث علومى هستيم كه ما را بر كارهايى توانايى بخشيده كه‏انبياى سلف بر آن كارها قدرت نداشتند.

 ما وارث كتابى هستيم كه‏تبيان و بيانگر همه چيز است و ما را بر همه چيز چنان كه در قرآن مجيد نيز باين نكته اشاره شده است. به نظر نگارنده، از ديدگاه اصول فلسفه اسلامى، اين نكته ظريف، بدين‏گونه‏قابل تحليل و تبيين است كه چنان كه در بحث صفات حق‏تعالى مطرح شده‏است، علم حق تعالى، علم فعلى است نه انفعالى; يعنى برخلاف علم ما كه‏از موجودات جهان بدست مى‏آيد، علم خداوند انعكاس و تصويرى حاصل ازپديده‏هاى جهان نيست، بلكه علم او مبداء و منشا پديده‏هاى جهان‏است. به عبارت ديگر، علم ما، انفعال و تاثرى از پديده‏هاى عالم‏است، در صورتى كه علم حق تعالى مبدا و مؤثر در پيدايش پديده‏هامى‏باشد.

 در نتيجه علم ما مطابق با پديده‏ها است اما پيدايش‏پديده‏هاى عالم، برابر علم خداست. جهان از علم خدا سرچشمه گرفته وموجودات عالم بر اساس معلومات الهى پديدار مى‏شوند و به اصطلاح او،فاعل بالعنايه است.

 بنابراين، چون امام، از نظر درجه وجودى،نزديكترين وجود عصر خود به حق تعالى است و لذا وجود و آثار وجودش‏جنبه الهى دارد و از اينجاست كه علمش نيز همانند علم خدا، يك علم‏فعلى است، نه انفعالى و عين قدرت و اراده است; چنان كه در حضرت حق‏چنين است. و اين است مبنا و رمز ارتباط قدرت به علم كتاب درلسان احاديث و اخبار.

نكته دوم- علم و قدرت خارق العاده ائمه و مظلوميت آنان

جاى سئوال‏است كه ائمه با اين همه علم و قدرت، كه حتى زمان مرگ خويش رامى‏دانند و اصولا مرگشان به انتخاب خودشان است،  چرا دست‏به كارى‏مى‏زنند كه به شكست و احيانا مرگ خودشان مى‏انجامد؟

 در پاسخ اين‏سئوال بايد گفت، چنانكه بيان شد، علم امام نزديكترين علم به علم‏حق تعالى است و علم حق اساس و پايه قضا و قدر است، پس علم ائمه،علم به قضا و قدر الهى است و اقدامشان، حركت در جهت و مطابق اين‏قضا و قدر است. تا تكليف شرع انجام پذيرد و فتنه و آزمون انسانهاتحقق يابد.وگرنه هر امامى اگر بخواهد مى‏تواند نظام جور را برانداخته و به‏دست نابودى سپارد.

نكته سوم- استثنا در علم و قدرت امام

ممكن است در ضمن احاديث و اخبار به مواردى برخورد كنيم كه امام ازچيزى خبر نداشته باشد يا بر چيزى توانا نباشد، يا خودشان ازنداشتن علم و ناتوانى خود سخن گويند، مانند روايت 659; اين مواردرا با مبانى زير مى‏توان تفسير كرد:

1 - حركت و جريان، در جهت و مطابقت قضا و قدر الهى

2- استناد به جنبه بشريت و تقيد وجودى آن بزرگواران، چنان كه‏قيصرى موارد عدم اجابت دعاى نبى اكرم (ص) و خليفه حق را با اين‏مبنا تفسير مى‏كند;

3- تقيه و رعايت ظرفيت مخاطبان و حاضران مجلس.

و- امام واحد دهر است و يگانه زمان

چون امام در راءس مخروط عالم‏هستى است و بالاترين درجه وجود در عصر خويش و واسطه بلافصل فيض‏حق‏تعالى است، بايد از صفات كماليه‏اى كه در شان اين مرتبه است‏بهره‏مند باشد. از جمله اين صفات، «وحدت‏» و يگانگى است. يعنى،امام هر عصرى يگانه آن دهر است و جز او امام ديگرى امكان‏وجود ندارد. نتيجه آنكه:

1 - در هر عصر و دورانى بيش از يك امام وجود نخواهد داشت. چنان كه‏حضرت رضا (ع) نيز بر اين نكته تاكيد فرموده‏اند.

2- امام بعدى،در آخرين لحظات زندگى امام قبلى به اوصاف و علم او متصف‏مى‏گردد.

3- چنان كه حضرت رضا (ع) بيان داشته‏اند، هر امامى بايدامام بعد از خود را معرفى نموده و با انتقال امامت، به اداى امانت‏بپردازد.

4- هر امامى هر چند كه در كنار امام قبلى نباشد، ازلحظه مرگ امام قبلى آگاه شده، و انتقال امامت را به خود، باالهام الهى،  و با پيدايش و احساس حالت جديدى در وجود خود، درك‏مى‏كند.

ز- جهان هستى هرگز بى‏امام نخواهد بود

اين موضوع كه‏روى زمين، از حجت‏حق خالى نخواهد ماند، بر اين اساس استوار است كه‏وجود امام از طرفى واسطه ضرورى فيض حق در جهان هستى است و لذامادامى كه جهان هستى وجود داشته باشد، وجود امام ضرورى و حتمى‏خواهد بود.

 از طرف ديگر، بر اساس نياز انسانها به هدايت آسمانى،امام مشعل فروزان هدايت و امين و حافظ وحى الهى و مرجع تفسير وتاويل كتاب آسمانى است از اين روى تا انسان وجود داشته باشد،امام نيز وجود خواهد داشت; و لذا در معارف ما آمده است كه آخرين‏فرد در جهان هستى امام خواهد بود و اگر در دنيا جز دو نفر باقى‏نمانند، يكى از آن دو و حضرت رضا (ع)مى‏فرمايند:

 زمين بى‏حجت‏خدا ويران مى‏شود. زيرا كه عالم هستى‏بى‏امداد و فيض الهى، جز عدم، سرنوشتى ندارد علاوه بر مبناى مذكور،ضرورت وجود امام را با مبانى زير نيز مى‏توان تبيين نمود.

1 - حقيقت وحى الهى، معانى كلى و بسيطى است كه اذهان معمولى، ظرفيت‏درك و تحمل آن را ندارد، و چون قرآن كتاب هميشه وجود داشته باشد;و اين مخاطب حقيقى كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحى است، بعد ازپيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جز ائمه نمى‏تواند باشد.چنانكه امام صادق (ع) نيز اين نكته را بيان فرموده‏اند.

2- فيض و الهام الهى هميشگى است. پس در هر عصرى بايد فردى كه‏شايسته اين فيض و الهام و لايق نزول ملائكه و روح باشد، وجود داشته‏باشد; چنانكه ائمه با موضوع دوام و ادامه وجود شب قدر، پس ازنبى اكرم (ص) به دوام و استمرار امامت استدلال كرده‏اند.  

3- با امام حجت‏خداوند بر خلق اقامه مى‏گردد. چنانكه حضرت موسى‏بن‏جعفر و حضرت رضا عليهم السلام تصريح فرموده‏اند.

4- ائمه شهداى حقند بر خلق; از لحاظ الگو وسرمشق بودن. نظارت بر اعمال و شهادت در قيامت.

ح- اطاعت امام سعادت و مخالفت‏با وى مايه بدبختى است

با اوصافى كه براى امام‏بيان شد، بديهى است كه پيروى از چنين شخصيتى سعادت دنيوى و اخروى‏انسان را تضمين نموده، مخالفت‏با او مايه گمراهى و بدبختى خواهدشد. ائمه اركان عالم هستى و يگانه عامل نجات بشرند.

 و لذا مدعيات دروغين امامت را خلافت الهى و منكران اين منصب خدائى و هركسى كه اين مدعيان و منكران را مسلمان بداند، همگى اهل‏عذابند. - و بگفته رسول اكرم (ص) مرگ، بى‏معرفت امام، مرگ‏جاهليت و گمراهى است.

ط- شناخت و پيروى امام، لازمه استعداد و شايستگى ويژه‏اى است.

در لسان اخبار آمده است كه! حديث آل محمد (ص) صعب و مستصعب (دشوارو ديرياب) است كه آن را جز پيامبر مرسل يا ملك مقرب، يا مؤمنى كه‏دلش آزمون ايمان داده باشد، نمى‏تواند باور و تحمل كند. و اين‏نكته ناشى از آن اصل است كه شناخت مقام امامت، مستلزم تعالى وكمال وجودى متناسب با اين مقام ارجمند است; و لذا هر كسى را نرسدكه سر بر آستان جانان سايد.

 كه آينه و كاسه محدود انسانهاى‏معمولى تاب و گنجايش خورشيد درخشان و بحر بى‏پايان امامت را ندارد. از اين جاست كه امامان معصوم ما (ع) اقرار به ولايت را نيز. همچون‏اقرار به توحيد، به عالم ذره ارتباط مى‏دهند 100 و نيز ارواح‏شيعيان و پيروان ولايت را با خودشان، از يك مايه و طينت‏مى‏دانند 101 كه همگى نشانه آن است كه براى معرفت آنان، صفاى‏باطن و ظرفيت و استعداد ويژه‏اى لازم است كه آن پاكان جان جهان وجان جان‏اند; اگرچه بظاهر همچون دگران، يك انسانند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
شناخت شناسى امامت

شناخت شناسى  امامت

امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود ((امام)) ناميده مى شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم, واژه ((ائمه الكفر)) درباره سران كفار بكار رفته است, و كسى كه نماز گزاران به او اقتدا مى كنند ((امام جماعت)) ناميده مى شود.

اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: ((رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى)). و ذكر كلمه ((دنيوى)) براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است, و گرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى, جزيى از دين اسلام است .

از ديدگاه شيعه, چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد, و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و يز مصون از گناهان خواهد بود. و در واقع, امام معصوم همه منصب هاى پيامبر اكرم (ص) بجز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين

حقايق و قوانين و معارف اسلام, حجت است و هم فرمانهاى وى در امور مختلف حكومتى, واجب الاطاعه مى باشد.

بدين ترتيب, اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت, در سه مساله ظاهر مى شود:نخست آنكه امام بايد از طرف خداى متعال, نصب شود. دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.

سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.

البته معصوم بودن, مساوى با امامت نيست زيرا باعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند, چنانكه حضرت مريم سلام الله عليها نيز داراى مقام عصمت بوده اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى, ميسر نيست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
پوزش
با عرض سلام وعذر خواهی خدمت شما دوست عزیز

وبلاگ ما چند ماهی به دلایل مختلفی فعال نبود و من این قول را به شما میدهم که از امروز فعال باشد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تسليت
سلام

سالروز شهادت امام سجاد وهمچنین تخریب حرمین شرفین عسگریین به وسیله شیطان اکبر واشغالگران عراق بتمامی شیعیان جهان تسلیت وتعزیت عرض مینماییم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
تحريفهاي عاشورا؛ از لفظ تا معنا
يافتن پاسخ براي اين پرسش كه چرا واقعه عاشورا در حيات و دوام و بقاي اسلام نقش بسيار مهمي داشته، بخصوص در زوال و سقوط دولت ضد اسلامي بني اميه نيز نقش غيرقابل انكاري ايفا كرد و ضربات مهلكي بر پيكر اين سلسله و حكومت وارد نمود و مشروعيت اين سلسله را در افكار عمومي از بين برد؟ يكي از اساسي ترين پرسشهاي پژوهشگران اين حوزه است.
    براي پاسخ دادن به اين پرسش لازم است تا به زير بناي حكومت بني اميه توجه شود؛ آنان به نام دين و جانشيني پيامبر اكرم(ص) حكومت مي كردند، لذا وقتي اينها چنين جنايت بزرگي را مرتكب شدند؛ فرزند پيامبر(ص) را كشتند؛ به اطفال هم رحم نكردند؛ زنان اهل بيت(ع) را به اسيري بردند؛ وقتي با آن بي رحمي و شقاوت، اين جنايتها را انجام دادند، اولاً مشروعيت اين حكومت در افكار عمومي از بين رفت و ثانياً، منشأ جنبش ها و نهضتها و حركتهايي در سطح اسلام شد و در دراز مدت، به صورت مشخص، باعث نابودي و انقراض اين دولت شد. در اوايل سال 61 هجري، حادثه عاشورا اتفاق افتاد. در سال 132 هجري، آخرين خليفه اموي، مروان بن محمد، كشته شد. ابوالعباس سفاح دستور داد جنازه كشته شدگانِ سران بني اميه را روي هم انباشتند (در اين جا تاريخ تصريح مي كند كه بعضي ها هنوز نمرده بودند و جان در بدن داشتند) و ابوالعباس سفاح، بالاي جنازه اينها سفره اي انداخت و غذا خورد و گفت كه در طول عمرم غذايي به اين گوارايي نخورده بودم؛ زيرا انتقام حسين(ع) را از بني اميه گرفتم و به جاي حسين(ع) دويست نفر از سران آنها را كشتم. حال ديگر باكي ندارم كه كي و چگونه بميرم. ملاحظه مي فرماييد كه بعد از هفتاد و دو سال، خون امام حسين(ع) دوباره مي جوشد و سلسله كثيف بني اميه را منقرض مي كند.
    خطيب بغدادي در كتاب «تاريخ بغداد» سندي را در زندگينامه «شريك بن عبدا... نخعي» كه نوه سنان بن انس نخعي از قاتلان امام حسين(ع) بوده نقل مي كند. اين مرد در زمان بني عباس قاضي بوده است.
    خطيب بغداد مي نويسد: شريك بن عبدا... نخعي در مقام يك قاضي برجسته وارد بصره شد. مردم بصره از او تقاضا كردند كه براي آنها حديث نقل كند. شريك از اين كار خودداري كرد، وقتي خواست بصره را ترك كند، به بندر رفت تا سوار كشتي شود؛ مردم بصره او را در كشتي سنگ باران مي كردند و مي گفتند: «يابن قاتل الحسين»؛ اي زاده قاتل حسين. اين سند بسيار ارزنده نشان مي دهد كه خون امام حسين(ع) در حافظه تاريخ ماند و حماسه امام حسين(ع) فراموش نشد.
    اهميت اين سند از دو جهت است: 1- بعد زماني كه فاصله زماني نسبتاً زيادي (بيش از يك قرن) با واقعه عاشورا دارد 2- شهر بصره، بعد از جنگ جمل به كانون امويها و دشمنان اهل بيت(ع) تبديل شده بود.
    كوفه مركزي براي شيعيان بود و مركزيت بصره، براي امويان و شيعه در آن جا خيلي كم بوده است. آن وقت در چنين فضايي كه ضد شيعي بوده، قاضي دولت را سنگ باران مي كنند و مي گويند: «يابن قاتل الحسين»! اين حركت نشان مي دهد كه حادثه عاشورا، حادثه بسيار مهمي بود تا جايي كه در كانون امويها هم از افكار و اذهان حذف نشده بوده. اين كه ما مي گوييم «پيروزي خون بر شمشير»، دقيقاً در حادثه عاشورا اتفاق افتاد.
    اگر امام حسين(ع) بر حسب ظاهري و نظامي پيروز نشد، ولي از نظر سياسي و رسيدن به اهدافي كه داشت، پيروز شد. اين حادثه در حيات، بقا، دوام و نجات اسلام از دست سلسه اموي، نقش تعيين كننده اي داشته است.
    ما در حادثه عاشورا هيچ كمبود سندي و منبع تاريخي نداريم و اين يكي از حوادث تاريخي است كه اسناد تاريخي فراواني دارد؛ ولي متأسفانه مثل هر چيز خوبي در دنيا، آفت دارد. همان گونه كه آزادي، علم، ايمان و انقلابهاي بزرگ دنيا، آفت داشته اند، تاريخ عاشورا هم بنا به دلايلي كه عرض خواهد شد، از آفت تحريف مصون نمانده است. متأسفانه تحريفهايي عارض واقعه عاشورا شده است كه به دليل اهميت اين حادثه، بايد آفت شناسي كنيم، تحريفهاي گوناگون را بشناسيم. عوامل تحريفها، انگيزه هاي تحريفها را بشناسيم و در نهايت با آن مبارزه كنيم و راه عملي مبارزه با تحريف را بيابيم.
    
    معناي تحريف
    تحريف عبارت است از منحرف كردن يك سخن و يك لفظ و يك عبارت، از معناي اصلي آن. در قرآن كريم هم خداوند دو جا، يكي در سوره بقره و ديگر در سوره مائده، يهود را به دليل انحراف توبيخ مي كند و مي فرمايد: (يحرفون الكلم عن مواضعه) (سوره نساء/ 46) يعني اينها سخنان را از مواضع اصلي شان تحريف مي كردند. در معاني تحريف مي توان گفت از يك جهت تعمد در آن نهفته است. خداوند در سوره بقره كه يهود را توبيخ مي كند، مي فرمايد: (يحرفونه من بعد ما عقلوه و...) ( سوره بقره / 75) يعني بعد از اين كه فهميدند، آگاهانه اين كلمات را تحريف كردند. ممكن است در اين مورد كساني نظريات و استنتاجات علمي داشته باشند، شايد نتوان اسم اينها را تحريف گذاشت؛ زيرا تحريف، به يك حركت عمدي، عالمانه و مغرضانه كه اهدافي را در نظر داشته باشد گفته مي شود. در اين صورت، انگيزه هاي تحريف، اغراض آنها مي شود. سؤالي كه در ذهن متبادر مي شود، اين است كه اغراض تحريف چيست؟ و آيا در تاريخ اسلام هم تحريف داشته ايم يا نه و اين كه تحريف واقعه عاشورا با تحريف تاريخ اسلام يكي بوده يا متفاوت است؟
    استاد شهيد مطهري در حماسه حسيني مي فرمايد: در حادثه عاشورا، ما فقط تحريف لفظي نداشته ايم؛ بلكه تحريف معنوي هم داشته ايم؛ يعني كل قضيه و در مورد اهداف امام حسين(ع) مسأله را تحريف كرده اند. استاد شهيد اين گونه تحريفها را تحريف معنوي مي نامند.
    اما انگيزه هاي تحريف و يا عواملي كه باعث شده تحريفي در حادثه و واقعه عاشورا به وجود بيايد، متنوع است. بعضي از آنها عموميت دارد؛ يعني مخصوص به حادثه عاشورا نيست و در ساير حوادث مهم تاريخ و انقلابهاي ديگر هم ممكن است چنين تحريفهايي پيش بيايد. اين گونه عوامل و انگيزه ها، مربوط به دشمنان امام حسين(ع) و اهل بيت(ع) است. آنها انگيزه خصومت و دشمني داشتند و از سر دشمني، دست به تحريف زدند. يكي از رايج ترين تحريفهاي معنوي كه در همان زمان انجام دادند و ادامه آن در اين زمان تكرار مي شود، اين است كه گفته شد؛ حسين بن علي(ع) بر ضد خليفه قانوني قيام كرد و حركت او نوعي شورش و خروج بود. قيام مقدس امام حسين(ع) را شورش مي نامند در حالي كه امام با فساد بني اميه و با بدعت بزرگي كه در خلافت گذاشتند و آن را به وليعهدي تبديل نمودند، مبارزه كرد. آنها قيام به اين حد از قداست را خروج و شورش و فتنه ناميدند. اين گونه تحريفها، انگيزه خصومت دارد و كار دشمن است. و اين تحريف، به قيام امام حسين(ع) اختصاص ندارد و در نوع انقلابها و حركتهاي مهم، اين تحريفها به چشم مي خورد.
    
    عوامل انحراف
    يكي از عوامل انحراف در بيان واقعه عاشورا ، اسطوره پرستي مردم است. نوعاً مردم شخصيتهاي قهرمان را دوست دارند و حوادثي را كه آنها به وجود آورند، بزرگ مي كنند. اين جريان، طبيعي است كه وجود دارد. حادثه كربلا هم حادثه بزرگي بود. مرداني هم كه در آن جا شهيد شدند، مردان بزرگي بودند؛ بنابراين طبع بزرگ طلبي بشر هم در اين زمينه بي تأثير نبوده است. تحريفهايي كه درباره واقعه عاشورا رخ داده، يك مقدار مربوط به انگيزه اين قيام است كه دشمنان اين جا را زيرا يزيد خليفه شرعي و قانوني بوده است و... آن طور كه از خطبه هاي امام برمي آيد و ما اطلاع داريم، اين سخنان اصلاً با اهداف و انگيزه امام حسين(ع) هماهنگ نيست.
    تحريف ديگري كه بسيار جفاكارانه و آشكار است، اين است كه مي گويند: قيام امام حسين(ع) يك وظيفه شخصي بوده و ربطي به كسي نداشته است؛ زيرا اين وظيفه و اين گونه شهادت، فقط از امام حسين(ع) امكان پذير بود و خداوند اين گونه شهادت را با اين كيفيت به امام حسين(ع) واگذار كرده بود. عيب اين سخن اين است كه حادثه اي با اين عظمت را از حيث الگو و مكتب بودن خارج مي كند. امام حسين(ع) مكتب شهادت را كه بعد از رسول خدا به فراموشي سپرده شده بود، زنده كرد. امر به معروف و نهي از منكر را زنده كرد. جامعه خاموش و خمود آن زمان را به حركت درآورد.
    تحريف ديگري هم كه اگر نوشته نشده باشد، كما بيش توسط برخي افراد بيان مي شود اين است كه شهادت ابي عبدا...(ع) را وسيله آمرزش گناهان شيعيان و عزاداران معرفي مي كنند و طوري بحث را بيان مي كنند كه گويا امام حسين(ع) شهيد شد تا به مقام شفاعت برسد تا بتواند براي افراد گناه كار و آلوده و امت اسلامي شفاعت كند. اگر ما اين سخن را بگوييم، دقيقاً منطبق با آن فكري مي شود كه مسيحي ها دارند؛ زيرا آنها مي گويند: حضرت مسيح(ع) فداي گناهان مسيحيان شد و به نوعي، گناه آنان را تلافي كرد و با به صليب كشيده شدن حضرت عيسي(ع) گناه مسيحي ها بخشيده شد.
    در حالي كه امام حسين(ع) براي نجات قرآن و اسلام فداكاري كرد و همه هستي خود را و عزيزترين چيزهايي كه در اختيار داشت فدا كرد و چون چنين كاري كرد، داراي مقام شفاعت شد. در روز قيامت، گروههاي مختلفي اجازه شفاعت خواهند داشت؛ مثل انبيا، اوليا، صديقين و شهدا و يكي از بزرگترين شفيعان، امام حسين(ع) خواهد بود؛ ولي شفاعت در مورد همه مشفعين شرط و شروط دارد كه آن شروط، در مورد شفاعت امام حسين(ع) هم وجود دارد. (من ذا الذي يشفع عنده الا باذنه) (سوره بقره، / 255). شفاعتها منوط به اجازه خداوند خواهد بود و خداوند بايد آنها را تنفيذ كند.
    
    استفاده از زبان شعر
    زبان شعر، زبان كذب نيست؛ بلكه زبان استعاره و تشبيه است. شنونده هم آن را مي فهمد و تحت تأثير قرار مي گيرد و شعر را به معناي واقعي آن حمل نمي كند؛ به معناي كنايه اي آن حمل مي كند.
    مرثيه اي كه در زمان ائمه(ع) مرسوم بوده و شعرا آن را خدمت ائمه مي خواندند، به شكل شعر بوده است. دعبل و كميت اسدي و فرزدق شعر مي خواندند. شعراي ما هم در اين زمينه مايه گذاشتند.
    يكي از بحث هاي بديع اين است كه حادثه عاشورا در ادبيات ما اثر گذاشت و شاهكارهاي ادبي در رثاي ابي عبدا...(ع) به وجود آمد؛ يعني شعراي شيعي، لطيف ترين احساسات، باريك ترين، رقت انگيزترين و تكان دهنده ترين صحنه ها را به بهترين و بديع ترين وجهي در قالب شعر سروده اند.
    
    منابع متقن
    منابعي كه در بيان واقعه عاشورا مي توانند تكيه گاه محكمي باشند و راه را بر تحريف اين واقعه مهم مسدود نمايند عبارتند از:
    1- ارشاد مرحوم شيخ مفيد است كه در مورد زندگي ائمه معصومين و واقعه عاشوراست؛
    2- لهوف يا الملهوف، نوشته سيد بن طاووس.
    3- مناقب ابن شهر آشوب كه يكي از بهترين كتابهاست كه در آن، زندگي ائمه و حادثه عاشورا ذكر شده است؛
    4- نفس المهموم، نوشته حاج شيخ عباس قمي
    5- مقتل ابي مخنف، كه قديمي ترين مقتل است و صدها سال است كه از بين رفته است؛ ولي در زمان مورخ تاريخ طبري، سال 310 هجري قمري، مرحوم شيخ مفيد و سبط بن جوزي عالم بزرگ حنفي بغدادي كه مؤلف كتاب «تذكرة الخواص» است در دسترس بوده است. اين سه بزرگوار، در مورد حادثه عاشورا، بيشتر از مقتل ابي مخنف استفاده كرده اند.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |
سلام
با سللام دهه اول محرم تمام شد .

کو تا سال دگر

کوتا یه بار دیگه برای غریبی سید الشهدا گریه کنم

کوتا یه بار دیگه از دستای کوچک خانم رقیه حاجت بگیرم

کوتا به قدرت وابهت علمدار افتخار کنم

کو.......................................................................

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط اعضا هیئت |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

شب اول محرم الحرام

 

 

پشيماني حر

 

آنگاه كه نداي امام حسين(ع) كه فرمودند:اما من مغيث يغيثا لوجه الله...آيا كسي هست كه مارا به خاطر خدا كمك كند..به گوش ميرسيد چنان استغاثه امام در او اثر گذاشت كه خود را از صف لشكريان دشمن جدا كرده وبه مقصد خيمه هاي امام حسين(ع) حركت كرد يكي از لشكريان وقتي دليل ناراحتي حر را از او سوال كرد گفت:خود رابين بهشت ودوزخ ميبنم وهيچ چيزي به جاي بهشت نخواهم گرفت  وناگاه مركب خودرا به طرف لشكر امام حركت داد ودر حالي دست بر سر نهاده بود  واز خداوند پوزش مي طلبيد از اين كه دل اهل بيت را به درد آورده بود  خود را به خيمه حضرت رسانيدوعرض كرد كه من پشيمانم!از كار كه راه را برشما بستم وشما را به اين سرزمين پربلا كشانديم من باور نميكردم كه دشمن اينگونه با تو رفتار نمايد وگرنه چنين نمي كردم و....آيا عذر مرا به درگاه خدا ميپذيري ؟امام فرمود:آري توبه ات پذيرفته است وخداوند تورا مورد رحمت خود قرار ميدهد ودر اين حال حر اجازه ميدان رفتن خواست وامام اجازه فرمودند  وحر بار دگر اجازه خواست كه از زنان ودختران اهل بيت عذر خواهي كند امام اجازه دادند وحر به پشت خيمه ها رفته واظهار پشيماني وگفت مرا ببخشيد اگر دل شما به لرزه آورم فرداي قيامت مبادا نزد حضرت زهرا(ع) از من شكايت  نماييد حر اهل حرم را به شيون وناله واداشت وحر آنچنان تحت تاثير قرار گرفت كه از اسب پياده شده ولطمه به صورت مي زد  وخاك بر سر مي ريخت ومي گفت:كاش دستم بريده شده بود وزبانم لال.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط اعضا هیئت |